Wednesday, December 31, 2008

خيلي جدي مي گيري نقره به مولا. خيلي خيلي داري جدي جدي مي گيري. همين فرداست كه شده باشي يكي از همين آدم جدي ها!
بيخيال خره. حالشو ببر!

Friday, December 19, 2008

به قول تو عجب روزگار غریبی است!
لاشه ی گرم هر روباهی می تواند گرمای بی رمق آفتاب زیبای آذرماه آخر پاییز را روی تن هامان منجمد کند، مخ خیالبافمان راگوزپیچ کند و کلا از یادمان ببرد که شادی کوچکمان چه عطر هوس انگیزی داشت.
طفلک روزگارمان شاید همان است که ازهمیشه بوده ، ما چه آدم های غریبی شده ایم!
.
.
تحقیر می شویم. این زنده گی تحقیرمان می کند. همه مان را. آنقدر که مرد میانه سال را به نواختن آکاردئون قراضه ای در رستوران وادارد تا صدای جادویی عجیبش مو بر تنم راست کند و در خلسه ای فرو برد که ساعت ها بعد که دماغم را چسبانده ام به شیشه ی انتظار فرودگاه بازصدایش در سرم چرخ بخورد و کلماتش را با خودم زمزمه کنم و هیچ از ذهنم دور نشود که او می توانست پدر من باشد یا پدر تو یا سارا یا هر کدام از ما که دیگرانی بتوانند در رستورانی هرجای این شهر کثافت صدایش را نادیده/شنیده بگیرند وحریصانه مرغ سوخاری لجن شان را به دندان بکشند.
چه تعفنی و چه شرمساری بی علاجی...
.
.

Wednesday, December 17, 2008

خب چیه؟! قنده دیگه، آب میشه یهویی تو دل آدم!...
.
.
.

Saturday, December 06, 2008

خودم مي دونم. مي دونم كه وقتي نيستم يا اگه برم يه جاي دور كلي آدم هستن كه یادم مي افتن و دلشون برام تنگ مي شه!!
آره آره خودم خوب مي دونم

Thursday, December 04, 2008




يك: مي گه چرا باز كارگاه نيومدي؟
مي گم بيشعورم!
هميشه با همين بيشعوريم توجيه مي كنم گشادي هامو!


دو: يه خط صاف هست كه اين روزها دارن روش مي گذرن بدون هيچ سرپيچي اي. يه من هست كه اين خط صافه پيچيده دور گردنش!


سه: ...
.
.

Saturday, November 29, 2008



موهايم را دانه دانه مي كشم و آنها چه بي دريغ دسته دسته پايين مي آيند!
.
.
.
.

Wednesday, November 26, 2008

برو بابا...!
.
.
.

Wednesday, November 12, 2008


آخ اگه فقط می شد یکی دوسال از این عدد کوفتی توی شناسنامم کم شه.... نص

Tuesday, November 11, 2008

آره دیگه، یه دو ساعته ی خالی که گیر میاره آدم میره یه کافه ی خالی می چپونه خودشو یه گوشه کنار پنجره، دفتر و دستگش رو میذاره روی میز و کلی ژست روشنفکرانه می گیره به خودش، قهوه سفارش میده و توی دلش آرزو می کنه که ای کاش می شد همین جا پکی هم به سیگار زد.
بعد از پنجره زل می زنه بیرون لا به لای نگاه های خیره اش یه چیزکی هم می نویسه لابد که نکنه دفتر و دستکش بی استفاده مونده باشه و ژست روشنفکریش بند تومبونی دراد از آب وقتی هم که ته کشید قهوهه یا سرما از دهنش انداخت پا میشه میره با یه لبخند سعادتمند از در بیرون بعدم با خودش فکر می کنه خب شاید که بشه از این دوساعته های آروم گاه به گاهی تنها لذت برد و انتظار چیزای بزرگتری رو نکشید.
آره خب، شاید که باید بشه!
.
.

Sunday, November 09, 2008

کاش دل تنگی نیز نام کوچکی می داشت...
.
..
.

کاش دل تنگی نیز نام کوچکی می داشت...
.
..
.
خب من همیشه از اون دسته آدم هایی بودم که از مثلث های عشقی خوششون میاد، اما حالا بدجوری توی جمع و جور کردن این شش/هشت/دوازده ضلعی گیر کردم.
به گمونم کلی وقت می بره آدم از پس همچین کار مشکلی برآد!
.
.

Thursday, November 06, 2008

دقیق اگه بخوام حالمو برات توضیح بدم باید بگم درست مثل این می مونه که یه روز صبح از خواب بیدار شی و به جای ریخت ِهمیشگی خودت، یه کس دیگه رو توی آینه ببینی!
.
.
.

Monday, November 03, 2008

ببندین این چتراتونو.
کورم کردید بابا!
. .
رانیتیدین هم به قرص های کنار تخت اضافه شد.
.
.
.

Friday, October 31, 2008

...
شاید، ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
وهیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته، ایمان است
...
.
.

Thursday, October 30, 2008


بزرگ که شدم یه فیلم می سازم اسمشم می ذارم "سگ خیلی غمگین" .
نقش اولشم خودم بازی می کنم.
.
.
.
حس می کنم توی این شیشه هام که توش هیچی نیست. هوا هم نیست بعدش انقدر تن آدم رو فشار می ده که چشمات میفته کف دستات. انگار توی شکمم یه جارو برقی کار گذاشتن. می خواد همه چیزم رو بکشه توو. همه ی چیزای بیرونم. زور می زنم بغضم رو ول کنه بذاره خلاص شم. از دهنم حباب میاد بیرون و زیر گوشهام درد می گیره.
نمی ذاره...می ترسم.

تو... می دونی چم شده؟
اگه فهمیدی چه جوری این کشتیا رو کردن توو اوون شیشه ها به منم بگو شاید برعکسش بشه که منو بیاری بیرون.

.
.
.

Saturday, October 25, 2008

ای کاش فقط می توانستم لحظه ای، فقط لحظه ای مغزم را بشکافم و تمام این توده ی پیچ پیچ ِ خاکستری کثافت را نشانت بدهم تا کمی، فقط کمی از رنجم را بفهمی. آن وقت شاید بشود که وقت خداحافظی گونه ام را ببوسی!
ای کاش فقط...
.
.
.

Friday, October 24, 2008

هیچم.
.
.
.
.

هیچ کلامی نباشد شاید که کاری بیاید از دستش. بیهوده زور می زنیم حال آن دیگری را کمی شاید بهتر کنیم. نمی دانیم از مخروبه هایمان بوی هیچ خوراکی بلند نخواهد شد. بیهوده زور می زنیم.
.
.

Wednesday, October 22, 2008

با اولین دروغت تمام شدی، خودت فکر کردی که ادامه داری.
.
.
بلوط

Sunday, October 19, 2008

once upon a time it was too cold to live a life,
so...
.she died
.

.

Wednesday, October 15, 2008

چسب رو اگه هر روز آب بدی و ولش کنی به امان خدا، همینطور راهش رو می گیره و میره. اما اگه سعی کنی مسیرش رو عوض کنی رشد می کنه، بلند می شه اما چسبش از کار می افته و دیگه راست دیوار رو نمی گیره بره بالا، همینطوری آویزون میمونه.
اینطور گیاهیه چسب.
اینطور آدمی ام من!
.
.

Sunday, October 12, 2008

دلقک
مریم فرشاد

Wednesday, October 08, 2008

If we had two lives, with one life I'd have her stay at my place and with the second life I'd kick her out. Then I'd compare and see which is the best thing to do, but we only live once.
Life is so light, like an outline we can't ever fill in, or correct, make any better.
It's frightening.

unbearable lightness of being
Philip Kaufman

.
.

Tuesday, October 07, 2008

مثل سنگ های کف رودخانه آنقدر به در و دیوار خورده ام که صیقلی شده ام ، دیگر چنگت به من گیر نمی کند.
در تنم فرو می رود!
.
.
.
دامن دور پاهایم می پیچد، کابوس دور سرم.
تو، از گردنم آویزانی!
.
.
.

Saturday, October 04, 2008

نَمیرم یه وقت از حسودی؟!
.
.

Friday, October 03, 2008

به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟


هان؟!
.
.

Thursday, October 02, 2008

بیدار می شویم هر روز، آبی به سر و صورت خود می زنیم و درحال چرخاندن مسواک در دهانمان برای آینه شکلک در می آوریم. گلدان هایمان را آب می دهیم هر روز و به امروز و فردایمان فکر می کنیم و لبخند می زنیم. از خانه همسایه صدای شیون می آید اما. دختربچه ای پدرش را صدا می کند، پدری تنها پسرش را و زن، تنها در گوشه ای می گرید. نفسی بند می آید، قلبی از کار می ماند و کسی می میرد. هر روز، هر روز، هر روز...
به بستر می رویم هرشب، شاید که فردا هم از خواب بیدار شویم. مثل هر روز.

Wednesday, October 01, 2008

...
و نوبت خویش را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده ای!
.
.
.

Tuesday, September 30, 2008

دیدین بعضی وقتا چه دست ِ آدم به هیچ جا بند نیست؟
دیدین که آرزوی یه پاک کن آدمو به اینجاش می رسونه؟
.
.

Thursday, September 25, 2008


چه عرض کنم؟!
.
.

Monday, September 22, 2008

فکر میکنم تمام آدمهایی که کمتر از من غر غر میکنند پذیرا بودن را پذیرفته اند. یا نوع آفرینششان این گونه است که خوشا به احوالاتشان و یا آنقدر قدرتمند هستند که به این راز بزرگ جامه عمل پوشانده اند(حتی به زور!)

+
.
.

Thursday, September 18, 2008

چه روزها زشت شده اند! آفتاب که رفته آسمان بلاتکلیف است. همه از هم دلخوریم. پر شدیم از رازهایی که همین فرداست خفه مان کند. یک عالمه حرف هایی که از بس به این گفته ایم و مواظب بوده ایم آن یکی نشنود دیگر غاطی کرده ایم که کدام را به کدام گفته ایم و کدام ها را نه. حالم دارد بهم می خورد از خودم و از همه مان. ما قبل ترها نبودیم اینطور. از کجا آمد این همه کثافت این همه دروغ؟کاش می آمدین دوباره با هم دوست باشیم. من همان خود و همان رابطه هایم را می خواهم.
.
.

Wednesday, September 17, 2008

مریض که می شوم گیر می دهم به تو و تهِ تهِ دلم به او! یواشکی می روم سراغ عکس هایش وهر کدام را چندین دقیقه نگاه می کنم. درباره اش کنجکاو می شوم و ناخودآگاه خودم را با او مقایسه می کنم. نمی دانم چه ها از مغزم می گذرد اما هرکدام با عبورش دلم را می ساید و می رود. سوال های احمقانه می گذرد از ذهنم که چه جور لباس هایی می پوشد؟ چه بویی می دهد؟ خوب می بوسد یا نه؟ اندازه ی من النگو و گوشواره دوست دارد؟ اتاقش به درهم ریختگی ِاتاق من هست یا مثل تو همه چیز را سر جایش می گذارد؟ فقط می دانم سیگارش ار آنهایی نیست که من دود می کنم!
نمی دانم، نمی توانم بفهمم که چرا این آدم تا این حد افسرده ام می کند! من که هیچ حساسیتی روی آدم ها ندارم چرا این یک نفر دیوانه ام می کند؟ بخاطر توست؟ یا او؟ یا... من؟
هیچ کس نداند تو که میدانی خیلی به ندرت آدمی پیدا می شود که بدم بیاید ازش اما... من از این یکنفر متنفرم!
.
.

Tuesday, September 16, 2008

کلاغ پر
ستاره و امید و بیتا هم... پر!
.
.

Monday, August 25, 2008

Climax 1893
Aubrey Beardsley
.
.
بعد آدم دلش می‌گیرد. می‌گوید با خودش که مداد هم نشدیم که پاک‌ شویم گاهی از بعضی چیزها. که پاک کنیم. که پاک‌مان کنند از صفحه‌های‌شان ملت، اگر دل‌شان خواست. عشق‌شان کشید. راستی عشق را چه جوری می‌کشن?
.
.
+

Wednesday, August 20, 2008

From the moment when one is put in school one is lost; one has the feeling of having a halter put around his neck. The taste goes out of the bread as it goes out of life. Getting the bread becomes more important than eating of it. Everything is calculated and everything has a price upon it

Henry Miller
/Tropic if Capricorn, page 129
.
.

Tuesday, August 19, 2008


دو سال قبل

گفت: هيچ تلفنی در آن لحظه ی بخصوص در هیچ جای دنیا زنگ نخورد.
می دانستی؟

امروز

تلفنم هیچ زنگ نمی خورد. می دانم.
.
.
از حشره ها متنفرم!
مخصوصا از این سوسک های وحشی که هر بار توی تاریکی می شینم لبه ی طرف پنجره ی تختم از روی پام رد می شن!
.
.

Sunday, August 17, 2008


از پنجره ی اتاقم یه نصفه آسمون آبی می دیدم با یه ساحل شنی گل و گشاد.
... توی خواب!
خشکم زد وقتی چشمام رو باز کردم و برگ های کرم خورده ی پیچک بابا محمد رو دیدم رو تراس!
.
.
.
.

Monday, August 11, 2008

Calm
Fitter;
Healthier and more productive
a pig
in a cage
on antibiotics.

Sunday, August 10, 2008

از کی شروع شد؟ این چیز، این چیزی که کم کم همه جا، دور و بر همه را می گیرد، از کی، از کجا شروع شد؟ هر چه فکر می کنم هیچ یادم نمی آید! یادم نمی آید از کی همه چیز شروع به آب رفتن، کوچک شدن کرد، از کی همه چیز انقدر محدود شد. محدود و تکراری. جایی نیست که برویم، چیزی که بخوریم، (خوردنی ها هم به طرز غم انگیزی مزه های تکراری پیدا کرده اند) حرفی که بزنیم. همه چیز محدود شده بجز فاصله ها که هر ثانیه بیشتر می شوند، تا نزدیکترین آدم ده/صد /هزارها کیلومتر فاصله است.
همه چیز انگار دارد تمام می شود، ته می کشد. آب، برق، پول، غذا، جا، حوصله، دوست، فقط مانده یک ذهن معیوب که مرور کند داشته ها را و برای هر داشته ای سوزن فرو کند در یک جایی اش و دردش بگیرد و فقط بخواهد و فقط بماند برایش که یاد بگیرد و کار کند و یاد بگیرد و کار... .
.
نه... هیچ یادم نمی آید!

.
پ.ن: این روزها فقط عسل می خورم و کره ی بادام زمینی و انگور یاقوتی که هنوز به نظرم مزه های عجیبی دارند!

Wednesday, August 06, 2008



می دانی امروز یهو دیدم همانجایی هستم که احتمالا تو هم می بودی، حالا گیریم چهل پنجاه متر بالاتر. کله ام را تا آنجایی که ممکن بود بالا گرفتم و با پنجره ی "آفیس روهم" بای بای کردم، گاس هم که در همان لحظه لیوان چای با بیسکوییت های شکری ات را در دست هایت گرفته بوده باشی و از پنجره بیرون را نگاه کرده باشی و آن پایین نقطه ای را دیده باشی که دارد بای بای می کند! یک قلپ از چایت را خورده باشی و لبخندی و پشت میزت برگشته باشی لابد ( البته می دانم که نبوده ای، تو چای و بیسکوییت های شکری ات را همانجا پشت میزت می خوری!).
گفته بودی:" قهر نمیشه، فقط ممکنه دیگه برای هم مهم نباشن آدما." و من نمی دانم الان همانجایی است که دیگر برای هم مهم نیستند آدم ها؟ یا یکی از همان بارهایی است که به دلیلی که فقط خودت می دانی می روی آن دور دورها. اما می دانم که برای من آنجای برای هم مهم نبودن نیست و یکی از همانجاهایی است که چند وقت یک بار می روی، فقط نمی دانم چرا این بار یک جای دورتری رفته ای انگار و هی خودت را می اندازی توی یاد ِ آدم و پیرهن چهارخانه ی قرمز ِ تیره می پوشی و هی بوی تهِ شیشه ی عطر می دهی و تمام اینها سی وپنج ثانیه طول می کشد. نکند مرده باشی؟!!
داش فرزان همیشه می گوید: " به احساساتت احترام بذار دختر!" و من چه دلیل ها که نمی تراشم تا احساساتم را به روی خودم نیاورم! حالا همه ی اینها را گفتم/نوشتم که بگویم: آقا ما خیلی چاکریم!

پ.ن: حالا هی بشین به اخم ِ ما بخند!

Thursday, July 31, 2008

وقتی دیگه توی بیداری دوستم نداری لازم نکرده توی خواب بغلم کنی. این بی صاحاب فولاد که نیست اعصابه آقا جان، اعصاب!
.
.
.

Wednesday, July 30, 2008

از خود ِ الانم می ترسم!
این خود می تواند تمام کارهای احمقانه ی دنیا را انجام دهد. می تواند بزند زیر همه چیز. این خود ِ الان از خودش و از همه ی دنیا عصبانی است. حتا از دست یواشعلی ِ انتر هم که لب به غذا نمی زند حرص می خورد و های های گریه اش گوش همه را کر می کند. این خود ِ لعنتی می خواهد که لبخند بزند و با همه خوش اخلاق باشد و همه را دوست داشته باشد و آویزان ِ همه شود که بروند دونات حرف های صد تا یه غاز بزنند اما هیچ کس را دوست ندارد و حوصله ی هیچ کس را هم ندارد و فقط دلش می خواهد که حبس باشد توی اتاق و بیفتد روی تخت و برای خودش ننه من غریبم کند و اصلن هم دلش برای خودش نسوزد و فقط از دست همه ی آدم ها حرص بخورد. آنقدر حرص بخورد تا تمام موهایش بریزد و کچل شود.
این من خسته است و فقط احتیاج به یک بلیط یک طرفه دارد به هر جهنم دره ی متروکه ی دور از آدمیزاد. شات گان هم دوای دیگر درد بی درمان این من ِ مزخرف است.
من از این خود ِ الانم م یترسم!
.
.

Sunday, July 27, 2008

پول پول است دیگر.
می شود با آن یک شکم سیر غذا خورد، اجاره خانه پرداخت، لباس خرید و اگر صرفه جویی کنی شاید به روزنامه و سیگار هم برسد.
پول، پول است دیگر.
حالا چه از تن فروشی و دزدی و گدایی بدست آمده باشد یا از روزی هشت ساعت کار شرافتمندانه در کنج کپک زده ی اداره ای. نحوه ی بدست آوردنش توفیری در کادکردش ندارد. گیریم چوب فرو کند در وجدان آدم که آن هم می گویند با گذشت زمان حل می شود.
پول است دیگر. شکم را سیر می کند و سقفی را بلند نگه می دارد تا سرمان را زیر تاریکی آسمان رها نکینم!
.
.

Saturday, July 26, 2008

طبق اکثریت آرا این جانب پررو، وحشی، یک دنده و یک چیز دیگر (که خیلی بی ادبی است گویا) تشخیص داده شده ام. بدینوسیله از تمام کسانی که حداقل در ده سال گذشته با هم در ارتباط بوده ایم صمیمانه معذرت خواهی کرده به کسانی که حداکثر تا ده سال آینده قرار است با هم رابطه ای از هر نوع داشته باشیم قول ِ شرف نداشته ام را می دهم که به اندازه ی سهم خودشان صفات ِ مذکور را در این بنده ی حقیر را مشاهده کنند.
.
.

Thursday, July 24, 2008


دختر همسایه، همبازی کودن ِ بچگی هایم این روزها با کیک و شیرینی های خانگی اش غافلگیرم می کند.


.
.

Wednesday, July 23, 2008


به یاد آر:
تاریخ ما بیقراری بود
نه باوری
نه وطنی.
نه
جخ امروز از مادر نزاده ام.

.
احمد شاملو
1304- 1379
.
.

Saturday, July 19, 2008


میشه که آدم باورش رو به همه چیز از دست بده.
می تونه آدم به هیچ کس توی دنیا اعتماد نداشته باشه.
حتا میشه به تو بی اعتماد شد.
ولی وقتی آدم باورِ کوفتیش رو به خودش از دست بده...
واای... وحشتناکه
خیلی
وحشتناک!

Friday, July 18, 2008

شب از نیمه گذشته است. روی تخت زهوار دررفته ام کنار پنجره ی باز اتاق نشسته ام و به قیژقیژ کولر همسایه گوش می دهم. آسمان تاریک است و ماه کامل قلدری می کند در آسمان بی ابر. چندمین بار است که کامل می شود؟ ده یا یازدهمین بار باید باشد که کامل می شود و من حواسم بهش هست، به خودش و آن ستاره ی کوچکِ پرروی کنارش. فکر می کنم چه اعتماد به نفسی دارد فسقلی! و حسودیم می شود!
دلم نمی خواهد بخوابم، اما حوصله ی کار دیگری را هم ندارم. می دانم اگر کتاب باز کنم به صفحه دوم نرسیده بیهوش می شوم. می دانم... بهانه می گیرم. منتظر می شوم. خبری نیست. بادِ کولر پشت گردنم را نوازش می کند.
پلک هایم سست می شود...
.
.

Wednesday, July 16, 2008

همه جا بوی جیش سگ میاد!
.
.

Tuesday, July 15, 2008

Isolated elements swimming in the same direction for the purpose of understanding
Damien Hirst
1991

Monday, July 14, 2008

کشورم خسته است.
ایران خسته است.
.
.

Sunday, July 13, 2008

من آنقدر خاطره دارم
که گویی هزار سال عمر کرده ام.


............................................................................شارل بودلر(1867- 1821)
.
.

Saturday, July 12, 2008

وقتی از توی قنادی بوی پیازداغ بیاد، راننده تاکسی مندلسون گوش بده و نقره شش صبح بیدار شه و مشق اضافه کنه، خب لابد آخر دنیا نزدیک شده!... خیلی نزدیک!
.

.

Friday, July 11, 2008

بعضی وقتا خسته می شه آدم از تنهایی مهمونی رفتن!
.

.

Wednesday, July 09, 2008

الان دقیقا همانجایی از زنده گی است که کلی تصمیم های بزرگ باید گرفته شود. همانجایی است که مدرسه تمام می شود و هر کس می رود پی کار و زنده گی خودش، عشق خودش! یهو همه چیز خیلی جدی و آدم بزرگانه می شود! درست همانجایی که نمی شود با خیال راحت هیچ کاری کرد؛ نه خوابید، نه الافی کرد، نه خیال بافت. عذاب وجدان لعنتی پایش را می گذارد روی گلوی آدم و بدجوری فشار می دهد لامذهب!
الان دقیقا دقیقا همانجایی از زنده گی است که "مغز آدم مثل بازار مسگرا" می شود و دلش هم هی می جوشد و سر می رود.
.
.

Monday, July 07, 2008


می گم...
خیلی ضایع است اگه جواب آدم به سوال"ِ حالت چطوره؟" بستگی به فردِ سوال کننده داشته باشه؟!
.
.

.

Sunday, July 06, 2008



+
.Everyone has something they're good at. I've always been stupid, but I'm good at this

+


از وقتی تابستان شده خواب می بینم:
گرگ و میش هواست و شاملو دارد در تراس ِما سیگار دود می کند! بعد می آید تو، می پرم بغلش می کنم و از کوتاهی قدش متعجب می شوم و او کلی در باره ی شعر نمایشی ای که قرار است با بچه ها کار کنیم سفارش می کند!
می بینم که جنگ شده و با داش فرزان و سروش و چند نفر دیگر در یک اتاق کوچک فرت و فرت سیگار دود می کنیم و نقشه عملیات چریکی می کشیم!
خواب می بینم که آلت جنسی زنانه و مردانه را با هم دارم و در طبقه دوم کاخ الکساندر رومانف تزار روسیه خودارضایی می کنم و در طبقه پایین مهمانی باله روس برقرار است !
می بینم که آدرسی را روی تکه کاغذی نوشته ام و به آدمها نشان می دهم و ازشان می خواهم راهنمایی ام کنند اما هیچ کس زبانم را نمی فهمد و من کاغذ به دست از آدمی به آدم دیگر می چرخم.
خواب می بینم که می خواهم در حمام شخصی همینگوی دوش بگیرم اما ارتفاع سقف فقط یک متر است و فقط یک توالت فرنگی وجود دارد. ارنست! از راه می رسد پک سنگینی به سیگار برگش می زند و می گوید که ترک سیگار اصلا کاری ندارد که خودش هزار بار ترک کرده است و بلند بلند به حرف خودش می خندد.
.
گریه ام گرفته! تابستانم دارد به چرت زدن های دائم و خواب دیدن های احمقانه می گذرد!...
.

Friday, July 04, 2008

.
نامه شد چاره‌ی بی‌چراغی ِ این‌جا؟
نامه شد دوای دیدار مانده به دیار باقی؟

شد زندگی؟
+
.
.

Wednesday, July 02, 2008

تابستونه!...
.
.




Monday, June 30, 2008


دیوونه خونه س...
هرکی ضِرِ خودشو می زنه!
.
.
.
.

Saturday, June 28, 2008

بار دیگر ناسازگارم

..........................بی خواب، پرخاشگر، ستیزه جو
یک روز، کار می کنم
گویی حیوانی را شلاق می زنم، هر آنچه را که مقدس است دشنام می گویم..............
و یک صبح تا غروب به پشت می خوابم
................................ با ترانه ای کاهل بر لبانم، چون سیگاری نیفروخته
و این دیوانه ام می کند
.................... خود را نفرین می کنم، دلم به حال خودم می سوزد.
بار دیگر ناسازگارم
......................... بی خواب؛ پرخاشگر، ستیزه جو
این بار نیز در اشتباهم
دلیلی برای ناسازگاری ندارم
آنچه می کنم شرم آور است
.................. زشت است
اما گریزی نیست
..................... به تو حسادت می ورزم
مرا ببخش...

ناظم حکمت

Friday, June 27, 2008

کاش بارون می اومد!
شرشر بارون!
آخه...
تشنمه!
خیلی
تشنمه!


Thursday, June 26, 2008

بچه بشم بلندم کنی بچرخونی تو هوا که منم جیغای بنفش بکشم؟ یا میخ فرو کنم توی همه ی پریزای برق بعدش پرت بشم وسط اتاق بزنم زیر گریه بیای اشکامو پاک کنی بعد شب که میای یه دوچرخه برام بیاری که از دسته هاش نوارای رنگی آویزونه؟
یا مثلا هفت ساله بشم دیکته ام رو پنج بگیرم امضاتو قلابی بزنم توی دفترم، خانوم حامدی بخواد ازت بری مدرسه ، توام خجالت بکشی که همچین بچه ی دروغ گویی داری، اونوختش شب برات یه نامه ی غلط کردم گه خوردم بذارم زیر دسته کلیدت؟
بچه بشم که وقتی مامان فخری رفته بود هی زور بزنی بهم خوش بگذره که یادم نیفته مامان فخری رفته بعدش شب که دارم توی تختم گریه می کنم بشنوی و بفهمی که بیخود داشتی زور می زدی؟
هان؟
.
بچه می شم! بچه می شم که شبا زود خوابم ببره و نبینم اونقدر تنها شدی که جدول حل می کنی و پیش از اینکه عینکتو برداری نشسته روی مبل خوابت برده.
بچه می شم....

Wednesday, June 25, 2008

پاک کردن گذشته ی افراد باعث می شود که راحت تر بتوانند زنده گی یا هر اسم دیگری را که این چیز دارد، تحمل کنند.

.

زمان لرزه، کورت ونه گوت، صفحه 245

عمو مصطفی: اوضاع چطوره؟
نقره: اوضاع... خوبه! یعنی... همه چیز خوبه ها فقط من یه کم مرض دارم!
عمو مصطفی: پس خودتم می دونی!
نقره:...

Tuesday, June 24, 2008

ویلی، ویلی عزیزم تو هیچ وقت نفهمیدی مسئله هرگز بودن یا نبودن نیست، اجبارا همه هستند. مسئله فقط عادت بوده. عادت به اینکه باشی، عادت به اینکه دوست داشته بشی یا نشی، دوست داشته باشی یا نه،عادت به خونه، به مزه ی خوراکی ها، به بوی آدم ها، به دروغ ها به راست ها، به همه چیز؛ خوب ها، بدها، همه چیز، همه چیز.
.
آره عزیزم مسئله همیشه فقط عادت بوده!

Monday, June 23, 2008


نمی دانم چه مرگم شده، یک جور مرض شعله قلمکاری با ویروس نوستالژی امید، آزادی، رفاقت، وطن و اینجور مزخرفات گریبانگیرم شده است که با هر پخ گفتنی انگشتم می رود روی ماشه. پیش ترها همه چیز بهتر بود انگار؛ آدم ها همه قد بلند بودند، دیوارها کوتاه. همه چیز جور دیگری بود. نمی دانم ... آنقدرها هم که ادعا می کنم یادم نیست اما به این روزهایم/هایمان که فکر می کنم چیز دندان گیری به نظرم نمی آید که به دردسر ادامه اش بیارزد. کله ام پر از کلمات و حرف های قلمبه سلمبه است که رویم نمی شود اینجا بنویسمشان یا به کسی بگویم اما... نگرانم! من نگران رفقایم هستم. به گمانم تمام این کوچه های علی چپ بن بست باشند. آدم ها همه کوتوله شده اند و من به شدت نگران خودم /خودمان/همه مان هستم.

ابلهانه قهقهه می زنم. می پرسی که چرا امشب اینقدر می خندم... جوابی ندارم. آن شب/ امشب چیز بیشتری از مغزم نمی گذرد حتا اگر فروپاشی را خوب بازی کنم. زور می زنم نگرانی ام را غورت بدهم، می گویم:
به سلامتی لبخند!

Saturday, June 21, 2008

خیلی جنگیدم من . قسم می خورم . خیلی سعی کردم . خیلی خواستم . آدم ها به شدت خسته کننده اند . به شدت ناامید کننده . همه مان تحمل می شویم . همه مان تحمل می کنیم . همه مان خیال می کنیم زندگی . همه مان بدترین زشت ترین کریه ترین را - اگر ندیده ایم - تصور کرده ایم . بار ها ساخته ایم و حالمان بهم خورده است اما ساخته ایم . می دانیم اش اما باز می سازیم . همه مان مریضیم . همه مان کوتاه . همه مان کنار . همه مان می آییم . آدم ها خیلی وقت است که آدم نیستند . من آدم ندیده ام اما آدم نباید اینطور باشد . آدم ها شبیه بازی های کامپیوتری جدید به شدت ناامید کننده اند . از یک خطی که می گذری دیگر امتیاز بیشتری نمی گیرند . وحشتناک است . من خیلی سختم است .

+


مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض درام، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم، مرض دارم...


Friday, June 20, 2008

شاعر می گه:
Sara, oh Sara,
Glamorous nymph with an arrow and bow,
Sara, oh Sara,
Don't ever leave me, don't ever go

Thursday, June 19, 2008

بین دوستهای من رسم نیست وقتی هم رو می بینیم همدیگه رو بغل کنیم و همدیگه رو ببوسیم و محاله کسی متوجه باشه که چقدر جای این رسم بینمون خالیه!

***
بچه ایم. بچه ایم هممون. بیخود زور می زنیم ادای آدم بزرگ ها رو دربیاریم.

***
گرمم است. موهایم را سفت گره می زنم بالای سرم. فرقی ندارد، حرارت از صورتم بیرون می زند.
هیچ جا نیستم. از هپروت می نویسم...!

Wednesday, June 18, 2008

دلم می خواهد چیزی بنویسم اما نوشتنم نمی آید! راست تر که بگویم چیزی برای نوشتن ندارم، همینجوری الکی دکمه ها را فشار می دهم و کلمه ها همینجوری الکی تایپ می شوند. منظوری ندارم، دست خودم نیست، کلمه ها هم همینطور. کلمه هایم همه بی منظورند. آن فریاد ها توی سرم می پیچند و روزهای دیگری را با فریاد های بلند تر و ضربه های وحشیانه تر مجسم می کنم. می دانم که من هیچ کجای این فریادها و ضربه ها نبوده ام، نیستم اما چیزی درونم وول می خورد و گلویم سنگین می شود.
می دانم جو گیر شده ام. گفتم که منظوری ندارم، این ها را همینطوری می گویم که چیزی گفته باشم . کم کم عقده ای نمی شوم. کلا عرض می کنم!

پ.ن: چرا گول نخوردی؟ اصلا تو چرا گول نمی خوری؟

Monday, June 16, 2008

دلم می خواهد کسی برای دل من سه تار بزند
و دلم سه تار بزند
چه قدر دلم می خواهد که
........دلم بزند.


خواهران این تابستان، بیژن نجدی

احساس مانکن هایی رو دارم که سنشون رفته بالا و مدیر برنامه هاشون برای اولین بار بهشون میگه که کاری براشون نیست!
...
به نظرم وقتایی که آدم زیاد از خودش خوشش نمیاد اینجور چیزا طبیعیه!

Thursday, June 12, 2008

بعضی شبا هست که آدم هیچ کارش نمیآد جز اینکه بشینه هی ننه من غریبم کنه واسه خودش!
بعضی وقتا هست آدم دلش می خواد یکی ازش مواظبت کنه. دیگه لازم نباشه نگران هیچی باشه، فقط بدونه که یکی داره ازش مواظبت میکنه!
بعضی بغل ها هست آدم که میره توش دیگه نمی خواد بیاد بیرون. دلش می خواد همونجا بمونه ، آروم آروم نفس بکشه تا خوابش ببره...
بعضی وقتا هست که دخترونگی آدم بدجوری می زنه بالا!
.


استخون هات رو می فروشی به من؟
گاهی
میشه تا ابد
نگهشون داشت
بغلشون کرد

و زیر خاک خوابید
+

Wednesday, June 11, 2008


The damned have always a table to sit at, whereon they rest their elbows and support leaden weight of their brains. The damned are always sightless,gazing out at the world with blank orbs. The damned are always petrified, and in the center of their petrification is immeasurable emptiness. The damned have always the same excuse _
the loss of the beloved.
.
.
Henry Miller, Sexus page 489

Tuesday, June 10, 2008

خیابان کریمخان، اول ویلا توی پیاده رو فال حافظ می فروخت. مامان گلی را می گویم! مثل همان وقت هایی که همه را جمع می کرد دور خودش و قاطی خاطره هایی که از بچگی بابا محمد تعریف می کرد شعر می خواند و آواز می خواند و بلند بلند می خندید، نشسته بود و فال می فروخت به من و شما! از کنارش که رد شدم و گفتم که فال نمی خواهم، چشم غره ای رفت و ورویش را برگرداند. چند قدم که دور شدم لبخند گل و گشادی پهن شد روی لبم، برگشتم. محکم بغلش کردم و بلند بلند فریاد زدم: من تو رو فراموش نکردم! من تو رو فراموش نکردم!
...
با صدای هق هق خودم از خواب بیدار می شوم .
مامان گلی توی قاب عکس در حالیکه عمه ایران زر زرو را بغل کرده هنوز می خندد!
دور و برم یه چندین نفری هستن که دلم می خواد توی وسط وسط چشماشون نگاه کنم و بگم:
خفه شو!
.
.
.
.

Friday, June 06, 2008

فقط یک دوست معمولی اما خیلی عزیز

نمی دانم چرا همه مان در تلاشیم تا برای هر فرد و رابطه ای تعریفی دست و پا کنیم و بگوییم که وقتی تعریف فلان آدم و فلان رابطه فلان چیز شد پس فلان کارها را می شود با آن کرد و بقیه را نه. برای هر دوست جدیدی که پیدا می کنیم یک سری اطلاعات و شرایط خاص را می چپانیم توی یک کف دست مغز و اسمش را می گذاریم شناخت و حالا که ما به این سطح از شناخت از دوستی رسیده ایم انتظار می رود که رابطه ی بهتری داشته باشیم و در این رابطه چه با دوست هم جنس یا از آن جنس دیگر بسیار خوشحالتر باشیم اما عملا این به اصطلاح شناخت یکسری خط و مرز برای ما تعریف می کند که دوستی را به یک رابطه ی محدود تبدیل می کند که در آن هیچ کدام از افراد پایشان را از گلیم شناختشان بیرون نمی گذارند. دوست من چرا نمی شود دو نفر دوست غیر همجنس مثلا بروند دیسکو در یک شبی، مست و پاتیل برگردند، و به قول خارجی ها "اویلبل" هم باشند و کارشان به جایی نکشد؟ چرا یک پشتوانه ی فکری خیلی محکم (نه لزومن اخلاقی) نیاز دارد
و تازه اگر هم بکشد مگر چه اتفاق عظیم غریبی افتاده است؟! که بر فرض مثال اگر دونفر دوست معمولی باشند و چیزی بیشتری هم از رابطه ی دوستی شان نخواهند مگر نمی شود که حادثه در همان یک شب هم اتفاق بیفتد و صبح فردا دوستی شان را ادامه بدهند؟ خب به نظر من رخ دادن حادثه در آن شب مست و پاتیل یا هر شب دیگری یک رابطه ی دوستی معمولی را تبدیل به یک رابطه ی دوستی غیر معمولی از آن نوع دیگر نمی کند. آن دوستی دیگر در ذهن و احساس آدم است که شکل دیگر و خاص تری پیدا می کند و گرنه فلان کار را با فلان دوست کردن چیزی را در تعریف ذهنی آدم از آن رابطه عوض نمی کند مگر اینکه فرض کنیم با فلان کار معجزه ای در احساس انسان اتفاق می افتد و احساسش را از حس محبت معمولی به احساس عجیب و غریب غیر معمولی تبدیل می کند. اگر به قول تو آدم ها تکلیف خودشان را با دوستی هایشان بدانند و برایش تصمیم گرفته باشند که با کی و تا کجا حتما می توانند این را هم مشخص کنند که با کی و چطور!
نمی دانم شاید این مسئله ی دوستی همینجوری برای من زیادی حل شده است و شاید که حق با تو باشد، نمی دانم. اما می دانم که داشتن یه دوست خوب چه معمولی یا هر جور دیگرش چیزی است که همیشه ازآن تا مرز جنون خوشحال می شوم.


Tuesday, June 03, 2008

پله های لق لقوی نردبام شکسته دستهایش را به آسمان نمی رسانند و پنجه هایش آنقدر کشیده نمی شوند تا قدش به اندازه ی کافی برای گرفتن ستاره ها بلند باشد.
انگشتانش درد می گیرد، دستانش در خالی هوا معلق می مانند و اشک هایش سرازیر می شوند...
از ستاره ها جز تصویر ی تار در اندوه مردمکانش نماند.

Sunday, June 01, 2008

دیدین بعضیا آدمو زاپاس نگه می دارن؟!

Monday, May 26, 2008

Friday, May 23, 2008

تمرین اندوه ستیزی...... روز سی ام!

Thursday, May 15, 2008


نه خودش و نه هیچ کس دیگر نمی داند که احساس من به او چیزی بیشتر از همین رابطه ی ساده ی روزمره است. نمی داند وقت هایی که غمگین است و هیچ کلامی از من نمی تواند لبخندش را برگرداند، چقدر از ناتوانی خودم متنفر می شوم. نه خودش و نه هیچ کس دیگر نمی داند که عاشقش شده ام! بی تفاوت در کنارم می نشیند و هیچ تصوری از دشواری مقاومت در برابر بوسیدنش ندارد.

Sunday, May 11, 2008


گفتن که خری! نه یک بار و دو بار ها، همین امروز در زمونای مختلف بهم اطلاع داده شد که خیلی خرم
گفتم: خر که مقعر نمی شه!
فرمودند که اگر من باشم می شه!
"حالا شوما بگین، شوما قضاوت بکنین. بنده خرم یا ایشون؟"
.
.
پ.ن: تو، تو بگو خیلی خرم؟


Tuesday, May 06, 2008


اونقدر دلش بغل می خواست که مچاله شد لای پتو و زد زیر گریه...!


Monday, May 05, 2008


photo montage: John Heartfield


"Iron has always made a nation strong, butter and lard have only made the people fat".
Herman Goering

Sunday, May 04, 2008

دیوونه خونه س...


Saturday, May 03, 2008

دخترک لبه ی جدول ایستاده و سعی می کند قاب پنجره و تیر چراغ برق را در کادر جا دهد، اما یا پنجره از راست می زند بیرون یا تیر از چپ. صدای کشیده شدن لاستیک موتورسیکلت روی آسفالت کف خیابان به گوش می رسد، چیزی توی سینه اش هری می ریزد پایین. به طرف صدا که برمی گردد مرد ریشو با پیرهن سفید روی موتور نشسته است. اشاره می کند: بیا اینجا!
دختر خودش را به نفهمی می زند. مرد می گوید: چند لحظه تشریف بیارین.
از خیابان می گذرد و کنار موتور و مرد ریشو می ایستد.
- برای کجا عکس می گیرین؟
- برای هیچ جا. برای خودم!
- می دونین که توی خیابون عکاسی ممنوعه؟
دختر با تعجب ابروهایش را بالا می برد: اما اینجا که تابلوی عکاسی ممنوع نداره!
- نداره ولی وقتی می خواین از خونه ی مردم عکاسی کنین باید اول ازشون اجازه بگیرین.
دختر با خنده: یعنی نه صبح روز جمعه دونه دونه زنگ خونه ها رو بزنم بگم اجازه می دین از گوشه ی پنجره خونتون که با این تیر چراغ ترکیبش خوب شده عکس بگیرم؟ تضمین می کنین فحش ندن؟
مرد ریشو خنده اش می گیرد. صدایی از زیر کمربند مرد، سید رضا را صدا می کند.
- از مکان های دولتی و نظامی حق عکاسی ندارین، برای خونه ی مردم باید ازشون اجازه بگیرین، برای عکاسی بازار مجوز لازمه، از مردم وقتیکه راضی نباشن نمی تونین عکس بگیرین. اصلا چرا از گل و گیاه و دار و درخت عکاسی نمی کنین؟
- چشم!
صدای زیر کمربند باز هم سید رضا را صدا می کند. مرد ریشو گاز می دهد و دختر با لبخندی که حالا خشکیده چند لحظه ای دور شدنش را نگاه می کند، شانه هایش را بالا می اندازد، روی جدول برمیگردد و سعی می کند سیم های خار دار آویزان از پنجره در کادر نیفتند.

Thursday, May 01, 2008

امروز اول می، یکسال از سه شنبه ی سال گذشته ، از امضای پتیشن بچه های افغان، از جلسه ی جامعه شناسی، از گپ زدن با داش فرزان می گذرد. کارگران جهان متحد شوید!
امروز اول می، یکسال و یک روز از اون دوشنبه ی نفرت انگیز، یکسال و سه روز از اون شنبه ی فوق العاده ، از بارون ، از جا قحطی از سیگار می گذرد. کارگران جهان متحد شوید!
امروز اول می، صدها سال از زنده گی می گذرد.
کارگران جهان متحد هم که نشوید اتفاق خاصی نمی افتد. روزها بی واسطه می گذرند.




Tuesday, April 29, 2008


.and she made love to steel...



Sunday, April 27, 2008

نه جانم... تنهایی یعنی اون وقتی که همه چهره ها آشنا باشن ولی تو هیچ کس رو نشناسی!


Saturday, April 26, 2008


من عاشق راننده تاکسی های خوش اخلاق، توالت فرنگی، پنیر تست و کوین اسپیسی هستم!


Wednesday, April 23, 2008


خواب فاحشه های تخت طاووس را می دیدم که بهزاد می گفت اگر هنوز باکره باشند تا دویست سیصد هزار تومان هم گیرشان می آید! خواب آنهایی را هم که فقط جای خواب گیرشان می آید روز ها می بینم.

Tuesday, April 22, 2008

چند روز پیش یکی بهم گفت که: "شبیه آلیس در سرزمین عجایبی!"
اگر فرض کنیم که این آدم قدرت تشخیص درستی داشته و آدم راستگویی هم بوده باشه اینطور نتیجه می گیریم که من باید یه چیزی تو مایه های این شکلی باشم!

?TOO MANY LIFETIMES LIKE THIS ONE, RIGHT

Too many lifetimes like this one, right?
Hungover, surrounded by general goofiness,
lonely, can’t get it up, I feel just like
a pile of bleached cat shit.


Rommel drives on deep into Egypt
Richard Brautigan

Sunday, April 20, 2008

Dehliahs Glance
Milt Kobayashi

Saturday, April 19, 2008

" تو هستی پیچ اضافه آوردم" نمی فهمم. نمی دونم اگه یکی موهاش فرفری بود، اگه زیاد حرف نمی زد، اگه حرف های دلش رو می خورد یعنی آدم نیست؟ اگه خودشو پشت کتابها، پشت دفتر خط خطی هاش قایم می کرد یعنی ترسوئه؟ نمی دونم اگه یکی بود که یواش غذا می خورد، یواش راه می رفت یا موقع سیب زمینی سرخ کردن صدجای دستشو می سوزوند یعنی که بی دست و پاست؟ اگه حرف های آدم ها رو باور می کرد، اگه نگرانشون می شد یعنی که خیلی خره؟ اگه بره کلی راه رو بالا واسه دود کردن یه نخ سیگار، اگه بشینه تو تراس رو پنجره خطای کج و کول عجیب غریب بکشه یعنی که خیلی بیکاره؟ یا مثلا اگه هر روز بشینه پشت پنجره آفتاب غروب تماشا کنه و دماغش رو با بلوزش پاک کنه یعنی که دیوونه است؟" تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه اونوقتش تو سرم کوره روشن کردن" نمی فهمم خوبم یا بی دست و پا و ترسو و بیکار و دیوانه!
من باشم یا نباشم؟

" سردمه، مثل یه چوب بلال که تو قبرستون افتاده باشه"

Wednesday, April 16, 2008

یواشعلی هم اتاقی جدیدم موجود زیبایی است. چیزی نمی گوید اما حواسش به همه چیز هست، حسابی هوایم را دارد، به محض اینکه کوچکترین صدایی می آید در خانه ی تاریک یک نفره اش مخفی می شود! گاهی می گذارمش روبرویم و برایش چند صفحه ای می خوانم اما او حوصله ی این چیزها را ندارد، تا دستم را از رویش برمی دارم راهش را می کشد و می رود لای کاغذها و آت و آشغال هایم چرخی می زند و جایی برای چرت زدن پیدا می کند. هم اتاقی جدیدم کمی خواب آلوست. اما هرچه باشد خوبی اش این است که حرفی نمی زند و حرص نمی دهد، مثل کاکتوس هایم. فقط می شنود هرچند که کمی هم بی حوصله است. کسی چه می داند، شاید یک روز عادت کرد و وقتی دستم را از رویش برداشتم ماند تا قصه ام را برایش تعریف کنم... سیر تا پیاز.

Saturday, April 12, 2008

ریدم تو این زنده گی.

Friday, April 11, 2008

مامان گلی مرد.
در یک سه شنبه ی نسبتا خوش بهاری در یک گودال هفتادو پنج در صد و پنجاه سانتیمتری گذاشتیمش. انگار که خوابیده باشد. و رویش را پوشاندیم با خاک مبادا که استخوان های آهنی اش یخ کند.
مامان گلی مرد.
اما صدای آواز خواندن و تیک تیک عصایش را در خانه اش می شنوم. می بینم که روی تخت نشسته و به آرامی دکمه و مهره های تسبیح را به تکه پارچه ای می دوزد.
مامان گلی مرد.
و هنوز زن های یک چشم مویه کنان تعقیبم می کنند...

Tuesday, April 08, 2008

غبارآلوده ، ازجهان
تصویری باژگونه در آبگینه ی بیقرار
باران را گو بی مقصود ببار!

Monday, April 07, 2008

من قوی نیستم.
چون قوی نیستم.
هیچ دلیل خاصی هم ندارد.
می چرخیم، می چرخیم، می چرخیم و در این سرگیجه چیزی نمی یابیم. صورتها محو می شوند، کشیده می شوند و در هم از بین می روند، چیزی در یاد نمی ماند جز چشم ها، لب ها و دماغ های جداجدا. هیچ کدام به هیچ کدام ربطی ندارند. از چشم ها صدا درمی آید، با دهان ها شنیده می شوند و در مغز هیچ معنایی نمی یابند.می چرخیم، می چرخیم، می چرخیم.سرگیجه ، سرگیجه، سرگیجه...
تهوعم می گیرد، سرم گیج می رود، از صورتم حرارت بیرون می زند. تمام توانم را بکار می گیرم تا این مایع لزج گرم را در معده ام نگه دارم و روی میز آبی نفتی اینجا نریزم. تهوعم را کنترل می کنم تا تهوع این دماغ ها، چشم ها و لب ها را برنیانگیزم. می توانم. می دانم که می توانم همه چیز را کنترل کنم. می دانم. می دانم که قدرتش را دارم.
سرم گیج می رود و چشم هایم سرخ می شود و آن روی سگم بالا می آید.
.
دونات 7 بهمن 1386
کافه تمدن 17 فرودین 1387

Thursday, April 03, 2008

شب از نیمه گذشته بود. من بودم و پریسا و بهنام. تاریکی شکافته می شد و ما از میانش می گذشتیم. هیچ چیز بجز رد مقطع سفید جاده و شکسته های قرمز کنارمان مارا از تاریکی جدا نمی کرد. می رفتیم و می رفتیم و هیچ مقصدمان پیدا نبود. سیاهی را نمی دیدیم، ما را در خود حل کرده بود. عادت داشتیم به سیاهی. جدا نبود از ما. نه پیش از ما و نه پس از ما هیچ نبود جز خلا کدر در برگیرنده. فکر کردم چه می شد این جاده به هیچ جا نمی رسید، یا بهتر از آن: هرگز از آن خارج نمی شدم. همه چیز در همین تاریکی پایان می گرفت.
نوری پیدا شد. ما را بلعید و فریادمان را خفه کرد.
روز شده بود.

Monday, March 31, 2008


.End of the rainbow




Sunday, March 30, 2008

آناهیتای کوچک گقت:رفتن مارال برایش خیلی سخت بوده، خدا اون روزا رو نیاره. دل کندن کلا خیلی سخته.
نمی دانست روزهایم به کندن دلی می گذرد که حرف حالیش نیست و کنده نمی شود. خدای آناهیتای کوچک آن روزها را برایم هر صبح با طلوع آفتاب دوباره از سر می گیرد.


برایت از آنهمه شن، سنگ سوغات آورده ام. سنگی " سیاه، همچون اعماق آفریقای خودم."

Saturday, March 29, 2008

EVERYTHING INCLUDE

The thought of her hands
touching his hair
makes me want to vomit.


Richard Brautigan, Loading Mercury with a Pitchfork
سفر را دوست دارم. می روی تا هرکجا که بشود، تا هر وقت که بشود. دور می شوی از همه بایدها و نبایدها. سفر را دوست دارم. در سفر می توان خیالپردازی کرد. می توان تا آنجا که ذهنت توان دارد رویاپردازی کرد حتا می شود قهقه زد. اما...
باز که می گردی همه چیز مثل همیشه است. هیچ چیز تغییر نکرده مگر چند چیز جزیی. گلدان نرگسم هنوز فقط خاک است. کاکتوس هایم جوانه های کوچکی زده اند. ظرف آجیل هنوز دست نخورده روی میز است، سیب نیم خورده ی بالای تختم کپک زده و دستمال کاغذی های مچاله زیربالشم باقی مانده اند. آدم های اطراف هنوز همان آدم هایند، دوستان همانقدر دور و آقتاب هنوز اریب می افتد روی قالیچه ی وسط اتاق. همه چیز همانقدرمعمولی و همانقدر کسل کننده است. بازگشت به واقعیت همیشه همینقدر دشوار بوده است.
.
.
پ.ن: پریسا من مستولی شده ام!

Monday, March 24, 2008

نمی شد آدم همینجوری بی پدر مادر از زیر بته عمل بیاد؟!
اینطوری کم کمش هفتاد هشتاد درصد از مشکلات بشریت حل می شد به مولا.

از همه ی آدمهای ترسو حالم بهم می خوره.
از خودم بیشتر از همه شون.

Saturday, March 22, 2008

عیددیدنی رفتیم دیدن مادربزرگ که ما را ببیند، که خوشحال شود، که تنها نوه های پسری اش هستیم، که قرار است نام خانواده را ما نگه داریم، که...
رفتیم دیدن مادربزرگی که حافظه اش از حافظه ی ماهی قرمز تنگ بلور کنار تختش کوتاه تر است، که برایمان تعریف کند که نیمه شبی برای برداشتن زیرسیگاری پدربلند میشود، چشمانش سیاهی می رود، اتاق دور سرش می چرخد و استخوانهای پوکش تاب ضربه ی ستون را نمی آورد و دکترها میله ی آهنی گذاشته اند بجای استخوانش... به اینجا که می رسد مکث می کند، چشمهایش مهربان می شود، لبخند می زند و می گوید: شب بود، زیرسیگاری بابا را برداشتم، اتاق دور سرم چرخید،چرخید، چرخید...

سرمای استخوانهای آهنی مادربزرگ در تنم پیچیده.ماهی تنگ کنار تخت با چشم های وق زده اش به من خیره شده است.
لبخند می زنم.

Wednesday, March 19, 2008

من: درختچه های توی تراس همه جوونه زدن!
تو: اینجا هم که امروز نگاه می کردم بعضی درختا شکوفه زدن. متعجبم که چطور توی این سرما شکوفه می دن!
من: عادت کردن دیگه به سرما... عادت کردن.

Tuesday, March 11, 2008

می پرم. فرو می روم. تجزیه می شوم. آب در آغوشم می گیرد و پوست تمام تنم را نوازش می کند، می بوسد. بغضم را در آب خالی می کنم، حرفهایم را، نفس حبس شده در سینه ام را. حبابهای هوا از دهانم خارج می شود. شناور می شوم. شناور می شوم... شناور می مانم.



There are some whom you reserve for the real emergency, knowing that you can rely on them, and when the emergency comes and you go to them you are cruelly deceived. There isn't a soul on earth who can be relied on absolutely. For a quick, generous touch the man who you met only recently, the one who scarcely knows you, is usually a pretty safe bet. Old friends are the worst: they are heartless and incorrigible.


Henry Miller, Sexus, page 60



Saturday, March 08, 2008


خسته شده ام. کنجی می نشینم و به صدای پیانو که در اتاق خالی می پیچد گوش می دهم. سیگاری روشن می کنم. زمزمه ی محزون نوازنده در گوشم تکرار می شود . از آن همه خرت و پرت توی اتاقم، تخت مانده است و کتابخانه ام. به این دیوارهای سفید و خالی عادت ندارم. اما طولی نمی کشد که آن هم از یادم می رود و زمزمه قطع می شود.

Friday, March 07, 2008

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.


نمی دونم چراتو این روزای چهل و سه غروبه، دیگه می زدن هم شرمنده گی از میخواره بودنم رو از یادم نمی بره!


Thursday, March 06, 2008

اینجا تهران است. شهر من. عصرها که می شود پشت پنجره ی اتاق آبی ام می نشینم، آفتاب غروب تماشا می کنم و به دختری، دخترکانی در آنسوی دنیا حسودی می کنم! حواسم هم که نباشد انگشتم را فرو می کنم توی زخم سرم و اینقدر دستکاریش می کنم تا خونی، اشکی، چیزی ازش سرازیر شود. آن وقت است که می توانم... نه نمی توانم. مرا از ادامه ی راه گزیری نیست.

Tuesday, March 04, 2008

به دستهای کشیده اش نگاه می کنم که روی گیتار جابجا می شوند،بعد خیره می شوم به قیافه بهم ریخته اش،بیشتر وقتها پول خورد هم همراهم ندارم. او می زند و من با آهنگ می خوانم :

I find it very, very easy to be true
I find myself alone when each day is through
Yes, I'll admit that I'm a fool for you
Because you're mine, I walk the line

...

Sunday, March 02, 2008

این چند سالی که تا بحال زنده بوده ام. با بهانه و بی بهانه هدیه های زیاد ی گرفته ام. هدیه های جور و واجور از آدم های جور و ناجور. اما این، امروز بهترین شان است:

"با آن نگاه مهربان
...............لبخند ناتمام
.............................دلشوره ای به دل
.................................................و اندهی مدام
.
تا کی به رنج می اندیشی؟
زنجیر غم تا کجا
........................بر دوش خویش خواهی کشید؟
.
در آستان بهار
در وقت رویش گل غنچه های نو
در دلپذیری هوایی که
............................می کشی به کام
با بودن و بهار
.....................مهربان تر ز پیش باش
لبخندت را باورپذیر کن
............................فردا ازآن توست"


عمو مصطفی، یازده اسفند هزارو سیصد و هشتادو شش

Saturday, March 01, 2008


Johann Sebastian Bach
Well tempered clavier, No22 in flat minor,BWV 867, I. prealudium
performed by: Glenn Gould


Friday, February 29, 2008

هیچ بارانی در راه نیست. کوچه مان پر از پست چی های بی سری است که هیچ کدام زنگ خانه ام را نمی زنند. من خوشحالم فقط نمی دانم چرا لبخندهایم آب می شوند و از لای دندانهایم بر زمین می چکند. پشت تخت نشسته ام و سوپ حلزون با گوشت موش زرد می خورم. هیچ چیز دیگری نمی خواهم فقط... به من بگو آفتاب که زد به چه عشقی بیست و چهارساله شوم؟!

Thursday, February 28, 2008


دور و برم پر از سوتلاناهای ریز و درشت شده است.
پس این اتوبوس قراضه ی عزیزآقا کی از راه می رسد؟


Wednesday, February 27, 2008

دختر: این سربالایی پدر آدمو درمیاره.
استاد: دیشب از این خیابون نیومده بودین؟
دختر: نه. دیشب مسیرم سرراست بود.
استاد: می خواین برگردیم از خیابون بغلی بریم؟
دختر: حالا دیگه؟!... باز خوبه آدم مطمئنه یکی منتظرش هست، وگرنه به چه عشقی این سربالایی رو میره بالا؟!
استاد: وقتی ام مطمئنی کسی منتظرت نیست راحت می ری بالا.
دختر: پس به نظر شما من چرا سخت میرم بالا؟
استاد: برای اینکه مطمئن نیستی.
...
دختر: آدم وقتی منتظره چقدر زمان بد می گذره.
استاد: منتظرم نباشه خیلی خوش نمی گذره.


شبهای روشن، شبهای تاریک، روزهای تاریک، روزهای تاریک، روزهای..

Tuesday, February 26, 2008

از خواب که بیدار می شوم سگ ها از من خوش اخلاق ترند! پتو را کنار می زنم و به زمین و زمان فحش می دهم. زیر کتری را روشن می کنم تا چای جوشیده گرم/داغ شود و غل غل کند.تلفن با صدای زنگهایش خانه را روی سرش گذاشته برای برداشتن گوشی که می روم تا می توانم غر می زنم و مادر و همه ی خانواده گراهام بل را جلوی چشم هایش/ چشمهایم مجسم می کنم.
نوشین است میگوید که آزاد شده است، که با داش فرزان است. گوشی در دستم می لرزد ، قلبم با قدرت ده ملیون اسب بخار به سینه ام می کوبد تا گرفتن شماره و شنیدن صدایش که من هیجان زده را نمی شناسد پنج هزار سال طول می کشد. سراغ کمپوتهایش را از من می گیرد و من جز جیغ جیغ کردن چیز دیگری از حلقم خارج نمی شود.
گوشی را که می گذارم اشکهایم سرازیر می شوند و های های گریه می کنم. دیگر اهمیتی ندارد دلم از کسی گرفته یا نه، هیچ سگی دیگر از من خوش اخلاق تر نیست، سروش آزاد است و همین یک خبر خوب برای امروز کافی است.
صدای باران می آید...

... دلم گرفته از خیلی ها.



Monday, February 25, 2008


دیروز یه بلبل زرد بدترکیب از لای صد تا کاغذ برام یکی کشید بیرون که اگر حافظش رو فاکتور بگیری میشه این:
دو رنگ نباش و با هر کسی که دوستی رنگ عوض نکن که این کار هنر نیست و فکر نکن که خیلی زرنگ هستی. برای اینکه اسمت همه جا برده شود دست به هر کاری نزن. عشق ورزیدن و محبت کردن هنر است اگر به حیله های خود ادامه دهی پشیمان می شوی. همت کن و راهت را عوض کن.

کسی چه می دونه. شایدم راست گفته باشه
.

Wednesday, February 20, 2008

نوشین که دفتر خاطراتِ کنار تختم را بلند بلند می خواند تا حرسم را دراورد٬ سعی می کنم به روی خودم نیاورم اما گوشهایم داغ می شوند و میخواهم هر چه زودتر بس کند یا اینکه خودم را مجسم می کنم که افتاده ام روی نوشین و می خواهم کلمات نوشته هایم را از حلق یا مغزش بکشم بیرون. اما بعد با خودم میگویم مگر این کلمات من نیستم؟ مگر نزدیکترین من واقعیم نوشته هایم نیستند؟ پس چه اهمیتی دارد که دیگران من را از من بفهمند؟
حرارت گوشهایم کم کم پایین می آید. حالا می خواهم که تا ته دفترم را بخواند. می خواهم همه چیز را بخواند و دیگر اسم مرموز رویم نگذارد٬اما ناگهان می گوید که از خودش خجالت کشیده و... دفتر را می بندد.

Saturday, February 16, 2008





جایزه ام نیست. گم شده. پیدایش نمی کنم. همیشه همین جا بود. توی جیب کتی زیپ کیفی. همیشه حواسم بهش بود تا با آنهایی که خودم می خرم اشتباه نشود. اما نمی دانم از کی دیگر نبود. نیست.
کدام احمقی برای یک پاکت سیگار خالی که شاید بودش برای کسی هیچ فرقی نمی کند اینهمه آبغوره می گیرد؟


Wednesday, February 13, 2008

سی روز گذشته... سی دقیقه... سی سال...

Saturday, February 09, 2008


کرم عزیزی که توی دندون کثافت من زنده گی می کنی ازت متنفرم. حسرت یه بار با خیال راحت جوییدن مترو رو دلم گذاشتی
!


Friday, February 08, 2008

Patty Tseng


دلم الکی سیگار کمل می خواد. الکی داش فرزان می خواد. الکی دونات خلوت بارونی می خواد. الکی پلکیدن توی شهر کتاب می خواد. دلم الکی صدای بوق ماشین از بالای پل می خواد. قورمه سبزی خونه ی سروش میخواد. دلم الکی الکی کلی خرت و پرت میخواد.

چقدر هی الکی بخوابم که صبح آدم شده باشم؟

Thursday, February 07, 2008

احساس می کنم یک جلبک دریایی قرمز ریزم که با هر حرکت آب تکون تکون می خوره. شایدم کنده شه بره بیفته توی یه اقیانوس دیگه. ولی فرق چندانی نداره. یه جلبک قرمز تا ابد یه جلبک قرمز باقی می مونه!

Saturday, February 02, 2008


42 , 23 , 16 , 15 , 8 ,4


Friday, February 01, 2008


از کافه ی خالی بیرون می آیم. دانه های برف متعجبم می کنند. صورتم را رو به آسمان می گیرم. پوستم دانه دانه سرد می شود. به پله ها زل می زنم. کسی از آن پایین نمی آید. قرار نیست کسی بیاید اما... آمدن کسی را مجسم می کنم. ظاهرش را، راه رفتنش را، لباسهایش را ... برایش اسم انتخاب می کنم.

آرام از پله ها پایین می آید، نزدیکم می شود، لبخند می زند و با کلامش گرمم می کند. برف موهایم را سفید می کند، دستهایم، دماغم و چانه ام از سرما سرخ می شوند اما خیالم نیست. قدم هایم را تا آنجا که ممکن است آهسته به سمت خانه برمی دارم. این گرما را برای پر کردن یک خلا خیلی بزرگ لازم دارم.

حالا تو می گویی که این آهنگ مزخرف است؟ که تمامش دروغ است؟ دروغ محض؟ که حتا نمی توانم رویا ببافم؟ که حتا با یک آهنگ مزخرف هم نمی توانم معاشقه کنم؟ دستت را به راحتی در رویای من فرو می کنی و تکان می دهی و می روی تا روی تخت دراز بکشی یا بنشینی روی مبل خمیازه بکشی و کانال تلویزیون را عوض کنی. نمی دانی چهار صبح است و من نمی توانم تکه های رویابافی ام را در خالی شب پیدا کنم!

نگران نباش تقصیر تو نیست. برف دیوانه ام کرده!

Sunday, January 27, 2008

صبح شد، پنجره ها شفافند

بر روی زمین تا چشم یاری می کند، برف است

بچه ها کیف به دست در راهند

ناگهان مردی از بام صدا بردارد

بچه ها صبر کنید!

مدرسه ها تعطیل است.

پ.ن: اینو پنجم دی هشتادو چهار آناهیتا یه جایی گوشه ی کاغذای من نوشته بوده. حالا دو سال از اون روز گذشته...



میدانی چکار کردم؟ همه را پاره کردم ریختم توی توالت. بجز این یکی... که آن را هم گذاشتم برای پاره نکردن!

Friday, January 25, 2008

Testimo n i a l

I hear the voice of the rain dripping on the window; she puts two cigarettes in her mouth and smiles. Then I stare at her portrait, her look is lost somewhere, I hear the voice of the rain dripping on my window repeating and repeating, as if the time has stopped, and it has been nothing else in my ears except the voice of rain drops on my window

Thursday, January 24, 2008


در باز و بسته می شود. . دو حبه قند را در لیوان می اندازم و خودم را با هم زدن چای مشغول می کنم. چشمهایم با حبابهای توی لیوان هم می خورند. در باز و بسته می شود. تب دارم. سردم است. نمی آیی. عرق می کنم. در باز و بسته می شود...


Tuesday, January 22, 2008

امشب باز گرگ می شوم و تو نیستی تا انسانم کنی!

Sunday, January 20, 2008

بعدِ کلی قرار گذاشتن و کنسل کردن آخرش دیدمت. اولش خوشحال بودی اما بعد وقتی داشتی سیگار می کشیدی رفتی تو خودت. توی راهم هیچی نگفتی. شالتو محکم کردی دور گردنت یه خداحافظ گفتی و ... رفتی. آروم آروم از خیابون رد شدی اصلا هم برنگشتی نگاهم کنی. چقدر اون شب با خودم کلنجار رفتم.

حالا این روزا که هیچ خبری ازت ندارم جز نگرانی حتا نمی تونم هر روز زنگ بزنم خونت ببینم گرفتنت یا نه بعدش توام هی فحش بدی، همش این تصویره میاد تو ذهنم، میره، بعد دوباره میاد، بعد میره، بعد تصویر خونت میاد که با هیجان نشریه های مختلف میاوردی بخونم، بعد میره، بعد اس ام اس های نصفه شب و کله سحرت میاد، بعد میره، بعد دوباره از خیابون رد می شی، بعد... دیگه هیچی نمیاد.

باز دارم چرند و پرند می گم، می دونم. دیگه نمی گم.

دلتنگشم. دلتنگتم. دلتنگتیم...

Thursday, January 17, 2008


یک ساعتی بود که بیدار در رختخواب مانده بودم. انگشتهای یخ کرده ام را دروباره زیر پتو کشیدم و غلتی زدم. هیچ تصمیمی برای بیرون آمدن از تخت نداشتم. می توانستم ساعتها همانطور خیره به قفسه کتابها دراز بکشم، دنبال جهالت بگردم و در خیالات دور و دراز و پراکنده ام غرق شوم. نمی دانم چقدر گذشت که ناگهان از جایم بلند شدم و سعی کردم درهم ریختگی اتاقم را جمع و جور کنم. می خواستم مثلا پر انرژی باشم. شاید فکر کرده بودم که می توانم این نقطه خالی نگاهم را فراموش کنم. اما در این مرتب کردن بود که باز درگیر رابطه عجیب و غریبم با اشیا شدم. در هر گوشه ای چیزی وجود داشت که نگاهم را تار کند و دستانم را برای لحظه ای از حرکت نگه دارد. کاغذ چرکنویس تا خورده، برگه های شعر مایاکوفسکی به انگلیسی، فیلم های روی کتابخانه، انجیل جلد چرمی روی میز کنار تخت،... . سعی کردم داستان این اشیا را غورت بدهم تا بتوانم مرتب کردن اتاق را برای اولین بار تمام کنم. زود خسته شده بودم. کپه لباسهای پایین تخت را توی کمد چپاندم و نگاهی به اتاق خالی و کپک زده ام انداختم. مثلا مرتب بود. انگشتهای پاهایم یخ کرده بود. خزیدم توی تخت، غلتی زدم و انگشتهایم را زیر پتو مخفی کردم. نگاهم برای تمام بعد از ظهر به سقف خیره ماند. مثلا خواب بودم!

پ.ن: آخرش نه تو توی آن کتابها چیزی نوشتی نه من آن عکس توی ذهنم را انداختم.

Friday, January 11, 2008


Sergei Rachmaninov
Praludium op.3 Nr.2 cis-moll

Friday, January 04, 2008

مهمانی شام عمه خانم: هیچ چیز مثل قبل تر ها نیست. همه بزرگ شده اند اما قد سفره آب رفته است، غذا دیگر مزه سابق را نمی دهد وخانه ی عمه خانم هم دیگر مثل قدیم ها نیست. یکی دو سال پیش خانه ی کوچک زیبایشان را با خاطره ها ی کوچک کودکی ما کوبیدند و بجایش ساختمان چند طبقه ای ساختند که حیاطش برای تاب ِ بازی ما جا ندارد. نه... اینجا غریبه شده ام. نه طعم غذا ها را می شناسم، نه این ساختمان برایم آشناست و نه حتا نگاه این صورتها. چیز عجیبی در مغزم وول می خورد، انگار دلم برای خاطرات کودکی مزخرفم تنگ شده است و بیشتر از دلتنگی خوشحالم که دیگر هرگز به آن روزها برنمی گردم!