Tuesday, April 27, 2010


کسی در دوردست پیانو می نواخت. پشت چشمان بسته ام درخت بزرگ گیلاس پر از شکوفه بود و باد برگ های ریز و ضعیف را با خود می برد. چشمانم را باز کردم. صدای نواختن همچنان به گوش می رسید. بستمشان. دیگر از درخت گیلاس خبری نبود. خبر بیماری مادر و تصادف کسی با چیزی انتظار می کشید.
نوای پیانو در باد گم شد.
...

Friday, April 23, 2010

Sunday, April 18, 2010


من مترسک هستم

شکل من زیبا نیست

تنم از چوب درخت

سرم از یک قوطی‌ست

دیدی یک روزگاری به یکی نیاز داری، و او نیست؟ یا طفلک خواسته باشد و نتوانسته؟ دیدی کی برمی‌گردد آن آدم، اگر که برگردد؟ وقتی تو جنگ‌هایت را کرده‌ای دیگر، تنها بودن را، بی او بودن را، با یک عالم زخم و خون و خون‌ریزی یاد گرفته‌ای، سرپا ایستاده‌ای، یاد گرفته‌ای حتی به او که آن‌وقت‌های سخت نبوده، لبخند راستکی بزنی. بعد درست همان‌وقت برمی‌گردد و به قول همین مامان، قباله‌های کهنه را روبه‌رویت پهن می‌کند. می‌خواهد باشد، آن هم جوری که دیگر زمانش گذشته. می‌خواهد زخم کهنه‌ی جوش خورده را دوباره بشکافد، خودش را به زور جا کند توی حفره‌ی حالا دیگر بسته شده‌ای که یک وقتی جای او بوده. و این درد دارد دیگر، ندارد؟
(+)

نه.... چیزی نمی نویسم.
صبر می کنم ببینم خودت کی می فهمی.
.
.

Saturday, April 17, 2010


«فرنگ» هر چیز خوبی که داشته باشد، مهمانی هایش از مزخرف ترین هاست. صد نفر آدم جمع می شوند توی یک سالن با رقص نور و دی جی و الکل به مقدار کافی، بعد در حالیکه همه چیز برای رقص و رقص و رقص آماده است در گروه های پنج شش نفره می ایستند به حرف! یک نفر یک ماجرای بی مزه ای را تعریف می کند و بقیه در حالیکه سرشان را تکان می دهند می گویند: «اُ... یَه؟» بابا مهمانی بگیرید، عرق بخورید، برقصید، شادی کنید. این حرفهای صد تا یه غازتان را بگذارید برای همان وقتی که توی صفٍ یکی از این قهوه های بدمزه ی زنجیره ای هستید. حیف است. به مولا حیف است. نکنید آقاجان این کار را با خودتان نکنید.

چه کنم؟ من آدم رقصم. مهمانی های «اُ... یَه؟» مهمانی های من نیستند. مهمانی های ٍعرق سگیٍ وارطان و مزه چیپس و ماست با رقص و پایکوبی! مال منند. آنوقت می توانم بگویم: هااا خیلی خوش گذشت. ( هرچند که بعدش تا صبح توالت فرنگی را بغل کنم)
.
.

Friday, April 16, 2010


There I am
.s2 a.m
?What day is it


Haiku by Jack Kerouac


Thursday, April 15, 2010


«صورت کتاب» ان است

هی اون بغل تولد دوست صمیمی ات رو می نویسه. هی از یه هفته قبل می گه تولدشه هااا. می خوام بکوبم تو سرش داد بزنم که خودم می دونم احمق! فقط پیشش نیستم که کیک تولدش رو بخورم. تو خفه شو!
.
.

Sunday, April 11, 2010


ده ماه
سیصد و سه روز
هفت هزارو دویست و هفتاد و دو ساعت
...
.
.

Saturday, April 10, 2010


جلوی آینه می ایستم دود سیگار فوت می کنم توی چشم خودم شاید اشکش بند بیاد.فایده ندارد.
ده ماه، دود سیگار رو هم از کار انداخته
دود قوی تر سراغ نداری؟
.
.

Thursday, April 08, 2010


داخلی- توالت عمومی
صدای موسیقی به گوش می رسد.

در با صدای کشداری باز و بعد بسته می شود. صدای قدم های تند تا کابین کناری ادامه پیدا می کند. صدای برخورد سگک کمربند با دکمه فلزی، صدای پایین کشیده شدن زیپ و بعد شلوار جین. صدای بیرون دادن نفس عمیق . باز شدن پر سر و صدای بسته پلاستیکی. قلپ قلپ قورت دادن آب یا چیزی در همان مایه ها... صدای سنگین نفس و بعد صدای افتادن چیزی در آب. بالا کشیده شدن شلوار جین و زیپ. صدای کشیده شدن سیفون و ریزش ناگهانی آب. صدای برخورد در کابین. باز شدن شیر آب، زمزمه با آهنگ در حال پخش، صدای خشک کن حرارتی. قدم های آهسته تا در. باز و بسته شدن کشدار در.
موسیقی همچنان به گوش می رسد.
.
.

صدای زنگ بلند و ممتد ساعت رو خفه می کنم. در بررسی روزانه آب و هوا (یکی از سرگرمی های این روزهایم این است که ببینم دمای هوا چقدره، باران می بارد یا نه و سرعت باد چند کیلومتر در ساعت خواهد بود) می فهمم که دمای هوا پانزده درجه، آسمان ابری و همراه با بارش است. از رختخواب کنده می شوم. استراتژی امروزم این است که از چس ناله به شدت پرهیز کنم. اما عمل به استراتژی ساعتی بیشتر دوام نمی آورد پس به الکل درمانی می پردازیم که شیشه خالی می شود . باران می بارد. از ذهنم می گذرد که قدم زدن هم بد نیست. روسری ام را دور سرم می پیچم و بیرون می زنم. هوا خوب است. یعنی ... خیلی خوب است. برای من که با باران زنده می شوم این هوا عالی است. ... اینجا بجز دلتنگی همه چیز خوب است... یعنی بدک نیست. خوبیش این است که زیر باران اشک های أدم پیدا نیست.
...
پ.ن: می دانم ده هزار کیلومتر دور از خانه بودن انتخاب شخصی است و فردا که صبح شود حالم خوب است. اما... مخ است دیگر... می گوزد گاهی و نوشته است دیگر گاهی تمام نمی شود..
.
.

Wednesday, April 07, 2010

صدای ناقوس کلیسا می آید. یاد کلاس روزهای جمعه کریمخان و صدای ناقوس کلیسای سرکیس مقدس می افتم. صندلی رو گذاشتم توی تراس و مثلن کتاب می خوانم اما ذهنم می پرد... با «مارک» شخصیت کتابی که می خوانم دوست شده ام و رابطه مان خوب است. شاید از همانجایی که گفت: « تمام چیزی که من همیشه انجام داده ام انتظار بوده که حسابی اسباب خجالته. وقتی شانزده سالم بود می خواستم افسار دنیا را توی دستم بگیرم، می خواستم ستاره راک یا یه نویسنده ی بزرگ یا رئیس جمهور فرانسه بشم، یا حداقل جوون بمیرم. اما همین حالاشم در بیست و هفت سالگی به سرنوشتم تن داده ام، راک خیلی پیچیده، سینما خیلی ممتاز، نویسنده های یزرگ خیلی مرده و فرانسه خیلی فاسد شده. ومن این روزها می خواهم در دیرترین زمان ممکن بمیرم.»
فکر می کنم یکی از کیفیت های تخمی زنده گی همینه. همه کم و بیش می خوان بالاخره یه گهی بشن اما بعد... و این وحشتناکه.

کتاب رو می بندم و پایین رو نگاه می کنم. خیلی سال پیش یه بازی کامپیوتری ساده بود که چند تا بچه از لبه ی یه تراس آویزون می شدن و تف می کردن و بسته به چیزی که تفشون روش می افتاد امتیاز می گرفتن. تمام آب دهنم رو جمع می کنم و محکم تف می کنم پایین. مواظبم که حتما ببینم کجا می افته. نمی بینم. هیچ امتیاز. مثل بازی های کامپیوتری که از یه مرحله ای به بعد دیگه امتیاز نمی گیری. به انگلیسی اش می شود shit.
همان گه خودمان.
.
.