Monday, May 16, 2011


جمعه ها مسابقه ی دو بود. پنجاه، شصت بچه ی خواب آلوده که بیشترشان یا خپل بودند یا دماقو(دماغو؟) مثل من رو پدر مادرهاشان خرکش می کردند میاوردند که یک مسافت نمی دانم چند متری را بدوند تا آخرش سه نفر اول بدمینتون جایزه بگیرند. رقابت عادلانه ای نبود تمام بچه ها در عرض خیابان جا نمی شدند به خاطر همین همه مسابقه را از یک نقطه و یک زمان شروع نمی کردند. طبیعی بود بچه هایی که ردیف اول ایستاده بودند برنده می شدند. من هیچ وقت برنده نشدم. دختر بچه ی لاغرو و رنگ پریده ای بودم که نه رویش می شد بقیه را هل بدهد و اول صف بایستد نه آنقدر جان داشت که از آن عقب بدود و زودتر برسد به خط پایان
آن موقع ها دلم میخاست توی آن مسابقه حداقل یک بار برنده بشوم. فکر می کردم کون خر پاره میشود اگر یک جفت بدمینتون لق لقوی آشغالی را بدهند به من. هیچ وقت نشد. در راه برگشت به خانه صحنه های مختلفی را مجسم می کردم که به طرز معجزه آسایی من با فاصله زیاد از همه جلو می زنم و جایزه را می برم . بعدها دیگر دلم نخاست برنده بشوم. نه که جایی برای برنده شدن نبود، بود. اما من نه کونش را داشتم که زور زیادی بزنم، نه دیگر کسی برایم اهمیت خاصی می داشت که بخاهم با برنده شدنم بهم افتخار کند. به گمانم دیگر بزرگ شده بودم و خیال نجات دادن آدم ها با افتخارات کوچکی که من باید برایشان دست و پا می کردم، پاک از سرم افتاده بود. فرق خاصی هم شاید نمی کرد مسابقه دو جمعه صبح ها بعد از چهار هفته تعطیل شده بود.

3 comments:

هداک said...

منم فک کنم یهو از یه جایی دیگه نخواستم برنده شم دیگه به هیچ جام نبود که برنده ام یا نیستم یا می شم یا نمی تونم یا هر چی .

نقره said...

شاید این شکلی بهتره که آدم نخاد برنده بشه کلن به هیچ جاش باشه برنده گی. بهتره. آدم میگه به تخمم. همینه که هست من اینجام . اینجا برنده گیه یا بازنده گی فرق نداره
خلاص

mahijan said...

دوست داشتمش
از سر من هم افتاده
گرچه گاهی...نه، بیشتر از گاهی به سراغم می یاد