نقره

Saturday, July 11, 2009

خیلی ترسناکه وقتی داری سعی می کنی خودتو توضیح بدی هی جون می کنی و نمی تونی، یهو یکی پیداش شه بیاد با یک، نهایتا دو جمله دقیق و کامل توضیحت بده.
این حتا از از داشتن خواهر/برادر دو قلو هم ترسناک تره
خیلی ترسناکتر
.
.

Friday, July 10, 2009


«... یکی از آن بلیط های راه آهن را خریده بود که اگر پولش را به دلار پرداخته باشی می توانی هرقدر دلت خواست به هر قطاری سوار شوی و در اروپا به هر کجا که خواستی تشریف ببری. طرف به قدری قطار عوض کرده بود که مخش معیوب شده بود. آخر می خواست بلیطش حرام نشود. آنقدر خط عوض کرده بود که دیگر نمی توانست یک جا آرام بگیرد. اگر باگ، که همیشه در شاشگاه راه آهن زوریخ پلاس بود، او را آنجا ندیده بود یارو باز سوار قطار شده و به حرکت خود ادامه داده بود. آن قدر می رفت و می رفت که عاقبت مجبود می شدند به ضرب تیر متوقفش کنند. فهمیده بود که چند هفته بیشتر از مدت اعتبار بلیطش باقی نمانده و همین دیوانه اش کرده بود. از فرط اضطراب داشت غش می کرد و باگ تا سرحد بیهوشی کتکش زده بود. وگرنه طرف می خواست به قطار سریع السیری سوار شود و به ونیز برود. ...»

خداحافظ گری کوپر/ رومن گاری


پ.ن: این ماجرا یاد نیمام انداخت. همینجوری. الکی. کلا.
.
.

Wednesday, July 08, 2009



Nana del laberinto del fauno
Javier Navarrete
.
.

این یک داستان تکراری است؛ من ازتو چیزی می خواهم و در مقابل نه گفتن هایت سوال می کنم و تو هنوز هم بعد از این همه سال هیچ جوابی برایم پیدا نکرده ای جز اینکه دیگری را مقصر همه چیز بدانی، ازمشکلات اقتصادی و بیماری گرفته تا اینهمه فرق زمین تا آسمانی که من با تو دارم. از خودم می پرسم چه چیز در این لحظه می تواند که جلوی مرا بگیرد تا ترکت نکنم؟ تا همین حالا چمدانم را نبندم و نگویم به درک که همه ی زنده گی ات هستم؟ ...شاید همان دسته گل های نرگسی که تمام روزهای تولدم برایم آوردی. شاید سرپیچی ها و خودسری هایی که من کردم و کتک هایی که تو نزدی. شاید تقصیر اینهمه تنهایی ِ تو که سنگینی اش را بر دوش خودم می دانم. نمی دانم، شاید اصلا این منم که جرات رفتن ندارم. شاید این بار هم تو برنده شوی، شاید من باز هم جز اشک ریختن کار دیگری نکنم اما کاش بدانی هرگز نمی خواهم شبیه تو باشم.

این یک داستان خیلی تکراری است؛ من باز از تو چیزی می خواهم که تو به همان دلیل تکرای نمی خواهی بدهیمش. هیچ تعجب نمی کنم، منتظرش بودم اما نمی دانم چرا هربار پایان این داستان دردناک تر از بار پیش می شود.
.
.
.

Tuesday, July 07, 2009


Monday, July 06, 2009


و اینطور می شود که سکوت دیگر سرشار از ناگفته ها نیست، نداشت ِگفتنی هاست.



.
.

Saturday, July 04, 2009

...
مهم نیست.
ما پرچمی را تا به این جا آوردیم؛
آن را جلوتر هم خواهند برد؛
در این دنیا ما فقط
دو میلیارد نفریم،
و حسابی هم دیگر را می شناسیم.


پرچم/ اورهان ولی

.
.

Friday, July 03, 2009

شده تا بحال که پوستت از توو بخارد؟! آره همون طرفی که درز و کوک های بجا مونده با باقی کثافت کاری های خیاط هست.

پوستم از توو می خارد و هرچه این طرفِ در دسترسش را می خارانم اِفاقه نمی کند، خراش برمی دارد، بدتر می شود. سعی می کنم یادمش برود، نمی شود، حواسم بهش هست.
ولم نمی کند.
.
.

Wednesday, July 01, 2009


زندگی، مسطح و برهنه ادامه می یافت، در هیچ گوشه ای پولکی نمی درخشید.


**

شبپره ای دور شعله لرزان شمع می چرخید. رکسانا به میز نزدیک شد: «مجذوب نور می شود، دنبال سرچشمه اش نیست؛ اما من به فرمان هیولا پرده ها را کنار می زنم تا پشت آنها تار عنکبوت را ببینم.»


خانه ادریسی ها/ غزاله علیزاده
.
.
.

Tuesday, June 30, 2009

امروز
دامن پوشیدم
سینما رفتیم
توی کافه شیرین ترین بستنی ها را خوردیم
و پشت سر هم سیگار دود کردیم.


زنده گی عادی می شود باز؟!
.
.