نقره

Friday, November 20, 2009

می شود

کار به جایی رسیده که برای زندگی کردن بهانه می خواهیم، اما مرگ دم دست است، راحت و بی بهانه و آسان می شود مُرد هر لحظه. می شود در کسری از ثانیه از حال رفت و رفت در عوالم دیگر. می شود زندگی را از یاد برد، می شود زندگی را از هوش رفت بی بهانه ای
.
.

Thursday, November 19, 2009

سرم را در سینه اش فرو برده بودم و لابه لای هق هق ها فریاد می زدم که:" فکر می کنی من حالا که مستم حالم بده تو نمی دونی اما واقعیت از این بدتره... واقعیت از این بدتره..." می دانستم که نمی فهمد. نمی فهمد بغضم را که متصل دلم را سوراخ می کند و پایین می رود و به هیچ جا نمی رسد. حواسش نیست هفته ای را با بیخیالی گذراندن هیچ دردی از هیچ کجایمان درمان نکرده. نمی داند واقعیت از آنجایی دوباره بد می شود که وقت نهار، علی ماجرای مرگ رامین همکلاسی اش را تعریف کند و بعد گزارش کاملش را از زبان گوینده اخبار بشنوی و بغضت را به زور فرو دهی. از آنجایی بدترین می شود که بشنوی رفیقت را بعد از دادن مشتی ستاره می خواهند دو سال زنده گی اش را هم پشت میله ها ازش بگیرند و همه می دانسته اند بجز تو که مبادا به همین حالی درایی که آمده ای. همین حالی که هی ته دلت خالی شود ، انگشتانت یخ کند و از چشمانت حرارت بیرون بزند. همین حالی که بختک دلتنگی رویت خیمه کند و بخواهی همه ی رفقایت را در آغوش بگیری مبادا دست کسی بهشان برسد. همین حال دل آشوبه ای که آماده باشی به آن رفیق دیگرت التماس کنی که نیاید تا مبادا گوینده خبر گزارشی هم از او بخواند. اما یک جوری است که نمی شود. نه می شود گفت بیا نه می شود گفت نیا. فقط می شود منتظر بود، روزش که رسید انگشت ها را بالا برد و فریاد کشید، دوید، اشک ریخت، در آغوش گرفت و گاهی وقتی هم در آن وسط های مستی فریاد کرد که" واقعیت از این بدتره" گیریم به این امید که بهتر شد... روزی.
.
.

Wednesday, November 11, 2009

با شما هیچ کارم نیست
قاتل زمانم
چیز را... وقت را می کُشم
...
می دانی از چه سخن می گویم

هان؟
.
.

Tuesday, November 10, 2009


می توانم نگه دارم دستی دیگر را
چرا که کسی دستِ مرا گرفته است...


پاییز هشتاد و هشت، شب چهل و نهم.
....

.

Saturday, October 31, 2009


همین که خواسته‌ای در جامعه متولد می‌شود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن آن ممانعت کند و دولت‌ها تنها می‌توانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل تحقق آن تاثیر بگذارند.

میرحسین موسوی
.
.

شما که نشستی می گی نکش. هشدار می دی که " خیلی داری می کشی ها" . با شمام. چَن بار یادآوری کنم که پاییزه عزیز من. پایییییز! متوجهی؟ تابستون بود اصن دیدی شما ما رو آتیش به دست؟ ندیدی که. یه پاییزِ چُسَکی رو بذا توو حالِ خودمون باشیم.

بله. با شمام مامان فخری. برنگردین پشت سرتونو نگاه کنید.با خودِ شمام.
.
.


بعد از اتفاق

آدم بعد از بدبختی هایش،خوبی های زنده گی را فقط با یکی از چشم هایش می بیند؛ آن یکی را مدت هاست بسته. تازه آن چشم بازش هم بیشتر از قبل پلک می زند.
.
.

کجا فلسفه، منطق پوچ تنهایی و ناامیدی
کجا از دل ظلمت و یاس، رخ دادن روشنای سفیدی

شَبُنَه/ سهیل نفیسی
.
.

Monday, October 26, 2009

چقدر خوب است...! (+)
.
.

Sunday, October 25, 2009

اینجوری است دیگر
کاریش هم نمی شود کرد...
.
.

رختشویان بی وقفه مشغول به کارند.
نخ نما شد این دلِ بی صاحاب! های!

نه! هیچ گوششان بدهکار نیست.
.
.

Friday, October 23, 2009


هوا به اندازه کافی سرد- به اندازه کافی یعنی وقتی نشود بدون ژاکت و لرزیدن روی تراس کون به کون سیگار دود کرد- شده است تا
چپ و راست دلتنگی رویت خیمه کند. هوا آنقدر سرد شده است که نخواهی از خانه بیرون بروی یا آنجا که رفته ای دیگر نخواهی که برگردی. آنقدر که کلمات توی مغزت یخ بزنند و اصلا یادت برود که چه می خواسته ای بگویی و اصلا هم کسی متوجه از یاد رفتن آنچه تو می خواسته ای بگویی نشود و همینطور که دارد دنبال کلمات گم شده ی خودش می گردد سر تکان دهد که:" بله بله... حق با شماست!"
ذهنم می پرد. از کلماتی که روزی آماده در آستین داشتم تا با مشتی از آن دیگران را آرام کنم خالی ام. نمی دانم کدام اتفاق خوب، کدام لبخند را بگویم تا این حس وحشتناک کشدار بی پناهی مان بیش از این خردمان نکند. اما می دانی؟ من هم فکر می کنم که تو باید بیایی و در آن دادگاه شهادت بدهی. من هم شهادت می دهم. اصلا همه ی ما باید برویم و در آن دادگاه که روزی تشکیل خواهد شد شهادت بدهیم به گناهکاری کوتوله ای که امید را از ما دزدید.

ذهنم می پرد. می خواهم بگویم این درد را می شناسم همه مان را با ان آشنا کرده اند اما سر تکان می دهم که:" آره آره... حق با توئه!"
.
.

Wednesday, October 21, 2009

زیاد همدیگه رو دیده‌ایم و می‌بینیم. خیلی به هم نزدیکیم. ولی من یادم نرفته که بارِ اول چقدر شیفته‌ی هوش و ادب و رفتارت شدم. یادم نرفته بارِ دوم رو که حالم بد بود و برام موسیقی گذاشتی و همون‌جا روی مبل خونه‌تون ولو شدم و سرم رو گذاشتم روی پاهات و خیلی بامحبت نوازشم کردی. یادم نرفته شک و تردید روزای اول رو که نمی‌خواستم بهت نزدیک بشم. یادم نرفته که یه روز صبح خیلی زود با من اومدی کوه فقط برای همراهی من. صبح‌های زودِ با هم بودن‌مون رو یادم نرفته. یادم نرفته بوسه‌ی اول رو. یادم نرفته شدت پیش رفتنِ رابطه رو، انگار که ماشین زمان سوار شده باشیم، توی یه ماه به اندازه‌ی چند سال رفاقت کردیم. یادم نرفته دوری‌مون رو، بی‌تابی‌هام رو، صبوری‌هات رو.

Tuesday, October 20, 2009


می دانم، می دانم. که حالا باید درس می خوانده ام. نه که ولو شوم زیر آفتاب کم جان و برای تمام دوستان "صورت کتابم" صد تا یه غاز ردیف کنم. که تمام پست های "ریدر" را کوتا ه هایش را بخوانم و طولانی تر ها را بگذارم کنار برای وقتِ سر فرصت. می دانم می دانم که حالا باید درس می خوانده ام. زیاد هم می خوانده ام. اما نخوانده ام. لباس هایم را ضربدری با هم امتحان کرده ام و منتظر ساعت دوازده شده ام تا بزنم از خانه بیرون. می دانم از دستم حرص خواهی خورد و تمام کاغذهای برنامه ریزی را پاره پوره خواهی کرد (آره؟!)
سرما خورده گی را بهانه کنم دوباره می گویی که نگران نباشم؟ که همه کارها سر فرصت انجام خواهد شد؟
من که می دانم دردم این چیزها نیست...
.
.

Thursday, October 15, 2009


نه. این حق ما نبود. حلق آویزی مصطفی را از دوستِ دوستِ دوستی شنیدم که لابد دوستِ دوستِ تو هم هست. که حالا از این همه دور، از این همه فاصله، بدون اینکه حتا دیده باشیم همدیگر را هر کدام برای خودمان به این فکر کنیم که این روزهای خرداد تا کی قرار است کش بیایند، که مصطفی پیش از اینکه آنطور توی هوا تاب بخورد به چه فکر می کرده که نتوانسته تابش بیاورد. که نکند همینطور که ما داریم فکر می کنیم رفقایمان تک تک توی هوا تاب بخورند .
آره. حیف یعنی ما. یعنی رفقایمان. یعنی این روزهایی که در اضطراب می گذرند. حیف یعنی همین پاییزی که ناگهان آمد و هیچ حواسمان بهش نیست.
حیف یعنی ما! یعنی زنده گی هامان.
.
.

آدم هرگز نمی فهمد
وقتی می ماند پشیمان تر است
یا وقتی می رود
.
.

Tuesday, October 13, 2009

دو روز است که از ذهنم بیرون نمی روی. می دانم چهار سال بود که او هم از ذهن تو بیرون نرفته بود. چهار سال انتظار کشیده بودی برای این لحظه. او با خشم و ناآگاهی زنده گی انسانی را گرفت. تو با خشم و آگاهانه چهارپایه ای را که تنها تکیه یک انسان به زنده گی بود. شنیدم که می گفته ای باید طناب دار را بر گردنش ببینی تا بتوانی تصمیم بگیری! توانستی؟ ... می دانم توانستی. اما چطورش را نه؟
سانتیمانتالیسم شبانه ام را ببخش. فکر نمی کنم دیگر حوصله این حرف ها داشته باشی. حالاحتما احساس سبکی می کنی. چهار سال انتظار تمام شده. او برای همیشه به خواب رفته است. به من بگو، تو اما از امشب چطور به خواب خواهی رفت؟
.
.

Monday, October 12, 2009

اما بگذار برایت از آدم‌هایی بگویم که می‌شود باهاشان تگری زد. آدم‌هایی که بعد از تگری زدن به جای توصیه‌های اخلاقی و پزشکی، نگاه می‌فهممت بهت می‌اندازند، نگاه حالت از جنس مرغوبه بهت می‌اندازند، نگاه ای بابا بی‌جنبه، و می‌خندند و برایت پیک دیگری پر می‌کنند. آدم‌هایی که بعد از هر آتشفشان دوباره باهاشان روز از نو، روزی از نو.


سه روز پیش

.
.

Sunday, October 11, 2009

عقب مونده گی اضطراب میاره
چه دو روز
چه دو سال
.
.

Friday, October 09, 2009

و سکوت می شود. غمزده. بی هیچ حرف ناگفته.

خلاص
.
.