Tuesday, November 15, 2016

دوشنبه

فکر می کنم کسایی که فیسبوکشون رو پر می کنن از عکسای عاشقانه و خوشحال یک نیازی دارن به نشون دادن این رومنس تخمی به دیگران. یک طورهایی انگار بخوان با فرو کردن این رومنس تیاتری توی حلق بقیه خودشونم باور کنن که حقیقت داره. 
هیچی چیزی به نظرم مصنوعی تر از این عکسای قلابی نیست. 

Wednesday, November 02, 2016

سه شنبه

یک چیزی توی ذهنم بود که می خواستم راجع به اون بنویسم، اما الان هر چی فکر می کنم هیچ یادم نمیاد که چی بود یا کجای کار بود. شاید هم انقدر کلمه های مختلف جمله های مختلف توی ذهنم چرخید که رشته ی فکر هام از دست رفت. 
 یک تصویری اما توی ذهنم مونده از وقتی که داشتم برای ک تعریفش می کردم. مال وقتیه که چین بودم. فکر می کنم دو هفته از بودن اونجام می گذشت یعنی دوهفته رو یادمه چون که اتاقی که اجاره کرده بودم برای دو هفته بود و بعد از اون 
قرار بود اتاقم توی خوابگاه آماده باشه. 
 روز آخر دوهفته دو تا چمدون رو برداشتم و راه افتادم توی خیابون  تا یک تاکسی ای پیدا شد که با سرو کله زدن با یه آدم زبون نفهم بتونه کنار بیاد و آدرسی که اون آدمه داره با حرکات شدید دست و صورت سعی می کنه بهش بفهمونه  
رو  پیدا کنه. 
به اتاق که رسیدم، چمدون هام رو که گذاشتم یک گوشه تازه یک نگاهی انداختم دور و بر اتاق. 
یه اتاق  ده دوازده متری بود  یه کمد لباس بود، ، یه  یخچال، دو تا میز یک شکل که احتمالا یکیشون میز تحریر بود یکی میز آشپزخونه. یه دونه کتری برقی روی یکی از میزها بود و یکی از این گازهای تک شعله ی برقی که وقتی روشنشون میکنی ازشون صدای پنکه ی شدیدی میاد انگار که همین حالاست که بترکه و دود اتاق رو برداره. 
و چمدون و داغون و کری آن عمگین من گوشه ی اتاق.  
زدم زیر گریه.
من تقریبا به اونجا فرار کرده بودم و تنگی این اتاق خارج از توانم بود. 
باقی روز رو عرق خوردم، گریه کردم و خوابیدم تا صبج روز بعد.

بعدا البته بهتر شد. خیلی بهتر. اما حال اون لحظه ی اون روز … محاله بهتر بشه. 

Friday, October 28, 2016

جمعه

نشسته ام روی مبل و مثلا تمرکز کرده ام که ببینم امروز چی برای دبرا تعریف کنم. فکر می کنم بیشتر آدم ها که شروع می کنن پیش تراپیست رفتن مثلا حالشون بده یا یه ماجرایی دارن که فکر می کنن می خوان با یکی درباره اش حرف بزنن یا مثلا یه چیزی هست که به هیچ کس دیگه نمی تونن بگن. من هیچ مرضم نبود. همینطوری یه روز پاشدم رفتم. هر چیزی که میاد توی ذهنم برای گفتن مربوط به همین چیزهای روزمره است یا چیزایی که در زمان حال یا گذشته ی نزدیک در جریان بوده اما اون پیله کرده به داستانای من و بابام  و ماجرای پریس. نمی دونم شایدم ربط داره همه چیز به همه چیز.

مطلقا از ننه بابام خبر ندارم. اونام فکر کنم از من قطع امید کرده اند. پیش از این چنر وقت یه بار بهم زنگ میزدن اما ایندفعه نه. از وقتی برگشتم با مامانم دوبار و با بابام یک بار حرف زدم اونم در حد پنج دقیقه.  شاید واقعا قلبم از سنگه.

دیشب داشتیم وسایل سارا اینا رو جمع می کردیم. تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که وقتی اونا برن زنده گی ما چطوری میشه  یا سخت میشه برامون یا نه. اصلا غمگین نبودم که از من بعیده. نمی دونم شاید وقتی هی چیزی در حال اتفاق افتادنه یا اتفاق افتاده دیگه برام آشوب گر نیست.  احتمالا یک چند وقتی در ارتباطیم  و کم کم عادی میشه.  مثل همه چیز.

دبرا میگه بعضی چیزا نباید شامل مرور زمان بشن. نباید ازشون گذشت.

ذهنم خیلی پراکنده است.

کاش امروز اشکمو درنیاره.


Thursday, October 20, 2016

پنج شنبه

از ساعت هشت صبح که بیدار شدم صبحانه خوردم دوش گرفتم و حاضر و آماده ی رفتن شدم تا همین الان که ساعت دو و بیست هشت دقیقه ی بعد از ظهره هنوز از خونه بیرون نرفته ام. دروغ چرا یک بار همین یک ساعت پیش عزمم رو جمع کردم و به هر وضاریاتی بود راه افتادم به سر کوچه نرسیده بودم که از دلشوره سمجی به بهانه ی بارون نم نمی که گرفته بود برگشتم خونه. توی این یک ساعت نشسته ام روی مبل و آبجو می خورم و چند صفحه ای کتاب خوندم. شوهر آهو خانم. وقتی این کتابه رو از تهران خریدم یه کتاب دیگه تو ی دست داشتم  خیلی منتظر بودم اون تموم شه تا این رو   
شروع کنم. حالا دو هفته ای هست که این رو دست گرفتم اما چهل صفحه بیشتر نرفتم جلو. 

یک کلنگی گرفتم دستم  هی خودم رو شخم میزنم. به هیچ جا نمیرسه نه گنجی به کاره نه آبی.

از هفته ی پیش شروع کردم رفتن پیش تراپیست. دو سه بار دیگه هم امتحان کرده بودم اما انگار اصلا به من نمی سازه. نمی فهمم فایده اش چیه یا اون ممکنه چی بگه که من خودم همین حالاش ندونم. به هرحال این آدمی که پیشش رفتم رو دوست دارم. زن جالبیه و اگر بیرون از این محیط دیده بودمش حتمن می خواستم که باهاش ارتباط داشته باشم.  فردا دوباره قراره که ببینمش. اولین باره که یه تراپیست رو برای بار دوم می بینم. همه بارهای دیگه بعد از جلسه ی اول زده ام به چاک. تا این لحظه که فکر می کنم میرم فردا.

بارون شدید تر شده و کار من رو برای بیرون رفتن از خونه سخت تر کرده.

امشب افتتاحیه ی یه نمایشگاهیه که منم توش کار دارم. هیچ حوصله ی رفتن و چرند گفتن با آدما مزخدف مغز فندقی اون فضا رو ندارم. پریروز که ماشین دستم بود خیلی جلوی خودم رو گرفتم که راست شیکمم رو نگیرم برم یه جای دورتر. بابک گفت خب میرفتی گفتم خب با تو قرار داشتم گفت خب فردا برو گفتم دندونپزشک دارم بعد دیگه چیزی نگفت. الان فکر میکنم اگر رفته بودم امشب مجبور نبودم برم افتتاحیه تخمی رو. دلیلم موجه بود. 

.بارون همینطور مثل شاش اسب داره میریزه  سیگارم تموم شده. حال پی سیگار رفتن هم ندارم