Wednesday, July 09, 2008

الان دقیقا همانجایی از زنده گی است که کلی تصمیم های بزرگ باید گرفته شود. همانجایی است که مدرسه تمام می شود و هر کس می رود پی کار و زنده گی خودش، عشق خودش! یهو همه چیز خیلی جدی و آدم بزرگانه می شود! درست همانجایی که نمی شود با خیال راحت هیچ کاری کرد؛ نه خوابید، نه الافی کرد، نه خیال بافت. عذاب وجدان لعنتی پایش را می گذارد روی گلوی آدم و بدجوری فشار می دهد لامذهب!
الان دقیقا دقیقا همانجایی از زنده گی است که "مغز آدم مثل بازار مسگرا" می شود و دلش هم هی می جوشد و سر می رود.
.
.

1 comment:

sefid said...

daram az hameye inaii ke migi khafe misham noghre. yani hich davakhoone i nis ke ma toosh noskheye haf rang bepichim!?