Saturday, October 25, 2008

ای کاش فقط می توانستم لحظه ای، فقط لحظه ای مغزم را بشکافم و تمام این توده ی پیچ پیچ ِ خاکستری کثافت را نشانت بدهم تا کمی، فقط کمی از رنجم را بفهمی. آن وقت شاید بشود که وقت خداحافظی گونه ام را ببوسی!
ای کاش فقط...
.
.
.

4 comments:

saboki said...

خیال نکن که رنج را نمی شناسم و بدون بوسیدن دست هایت خداحافظی می کنم.از اینکه این رنج بر روزهایمان سایه انداخته بی نهایت دلگیرم،سنگینی این لحظه ها روی تمام سلولهای من هم آوار می شود ،حا ل که تو پنداری که چنین نیست اما همچنان ایستاده ام زنده تا برق چشمانت را مثل آنروز سرد زمستان ببینم .

Afsaneh said...

:) man shahede yek dialoge asheghane am?

نقره said...

به گمونم ما شاهد یک شعر عاشقانه ایم! لابد.

Anonymous said...

baba dast az in romantic bazi bardari
man shahedeh dardo ranjamo nemidonam az in mozakhrafat
sobh zemestanio bikhyal baba