Thursday, September 18, 2008

چه روزها زشت شده اند! آفتاب که رفته آسمان بلاتکلیف است. همه از هم دلخوریم. پر شدیم از رازهایی که همین فرداست خفه مان کند. یک عالمه حرف هایی که از بس به این گفته ایم و مواظب بوده ایم آن یکی نشنود دیگر غاطی کرده ایم که کدام را به کدام گفته ایم و کدام ها را نه. حالم دارد بهم می خورد از خودم و از همه مان. ما قبل ترها نبودیم اینطور. از کجا آمد این همه کثافت این همه دروغ؟کاش می آمدین دوباره با هم دوست باشیم. من همان خود و همان رابطه هایم را می خواهم.
.
.

2 comments:

سفید said...

ضمیر هایت دیوانه ام می کند. گاهی بد میشود آدم ها اینقدر به هم نزدیک می شوند. این قدر که تحمل راز های بلاگی هم را حتی ندارند

علی said...

من نیز هم