سارا ، تکراری ترین اسم دنیاست!
Thursday, July 12, 2007
به آینه نگاه می کنم٬ چیزی درش نمی بینم. خودکار برمی دارم٬ چیزی برای نوشتن ندارم. لاکهای سیاهم را می جوم. تلفن زنگ می خورد گوشی را برمی دارم کسی را که صحبتش می کنم نمی شناسم. سرم به طرز عجیبی سبک شده. وجود چیزی را درونش احساس نمی کنم. در میان مردم قدم می زنم٬ چهره هاشان همه شبیه هم است. نمی توانم تشخیص شان دهم. دهانم را برای درخواست یک نخ سیگار باز می کنم٬ چیزی جز آوای ناشناسی از آن خارج نمی شود. من چم شده؟ هیچ نمی فهمم. به هیچ شکل و صورتی هم توانایی توضیحش را ندارم. حس می کنم معتاد شده ام. انگار سالهاست که اعتیاد داشته ام...
هیچ نمی فهمم چم شده اما به گمانم انگلیسی اش می شود:!I’m totally fucked up
هیچ نمی فهمم چم شده اما به گمانم انگلیسی اش می شود:!I’m totally fucked up
Monday, July 09, 2007
«بعضی وقتها حال و احساس خودم را نمی فهمم. مثلا نمی دانم احساسم به خان دایی اسمش چیست؟ چیزی شبیه علاقه ی دختری به پدرش؟ دوستی؟ احترام؟ ترحم؟ اشتیاق؟ اندوه؟ هیچ کدام از اینها نبود. حتا آمیزه ای از تمام اینها هم نبود فقط. چیزی بود فراتر از همه ی این ها. احساسی بی نام که فقط مخصوص ما دو تا. خودمان دوتا. خوب که فکرش را می کنم می بینم حتا احساسم به محسن هم یک احساس مبهم و بی نام است.»
................................................................................................. نام ها و سایه ها , محمد رحیم اخوت
.
روزهایم پر شده اند از این احساسهای بی نام. پر از آدمهایی که احساس خودم را به آنها نمی فهم. حس ها یی که فقط مخصوص ما دوتا است. زنده گی ام پر شده از این حس های دوتا دوتا که نام هیچ کدام را نمی دانم. نمی فهمم دوستشان دارم؟ برایم قابل احترامند؟ سرگرمم می کنند؟ عاشقشان شده ام؟ نمی دانم. نمی فهمم. بین حسهای درهم و برهم دست و پا میزنم و تنها چیزی که نمی فهمم و می دانم دلتنگی گاه و بی گاهم است برای همه ی این آدم ها ی نزدیک و دور و اشکهایم که با پخی سرازیر می شوند!
................................................................................................. نام ها و سایه ها , محمد رحیم اخوت
.
روزهایم پر شده اند از این احساسهای بی نام. پر از آدمهایی که احساس خودم را به آنها نمی فهم. حس ها یی که فقط مخصوص ما دوتا است. زنده گی ام پر شده از این حس های دوتا دوتا که نام هیچ کدام را نمی دانم. نمی فهمم دوستشان دارم؟ برایم قابل احترامند؟ سرگرمم می کنند؟ عاشقشان شده ام؟ نمی دانم. نمی فهمم. بین حسهای درهم و برهم دست و پا میزنم و تنها چیزی که نمی فهمم و می دانم دلتنگی گاه و بی گاهم است برای همه ی این آدم ها ی نزدیک و دور و اشکهایم که با پخی سرازیر می شوند!
Saturday, July 07, 2007
گاهی یه احساساتی هست که نه می تونی توضیح بدی٬ نه بنویسی٬ نه حتا درکشو ن کنی! ته ته وجودت یه سوراخ باز میشه که هر چقدر سعی کنی پر نمیشه.
احساس من به شما از همین دسته است. یه حس عمیق دوستی٬ یه عشق عجیب که نمی تونم درکش کنم توی من برای شما هست. نمی دونم واقعا چرا٬ چطور٬ ولی هست. شما یکی از دو نفری هستین که اندوهتون وجودم رو پاره می کنه و نمی تونم چشماتون رو مثل امروز ببینم. دلم میخواست می تونستم اونقدر توی بغلم نگهتون دارم تا حس کنم حداقل کمی حس بهتری دارین. دلم میخواست میشد تمام حسم٬ هر چی که که از شادی توی وجودم باقی مونده رو از لابه لای عضلاتم بهتون منتقل کنم. اونقدر محکم توی بغلم فشارتون بدم تا هرچی اندوه توی قلبتون هست از بین بره. اما افسوس...
امشب باز هم مثل سه شب گذشته شما در غم خودتون باقی خواهید موند و من...
.
.
پ.ن: نمی دونم نوشتن این چیزا چه اهمیتی داره وقتی مطمئنم که هرگز نخواهید خوند اینهم باشه به حساب همه ی چرندیات دیوانه وار قبلیم. چه اهمیتی داره؟!
احساس من به شما از همین دسته است. یه حس عمیق دوستی٬ یه عشق عجیب که نمی تونم درکش کنم توی من برای شما هست. نمی دونم واقعا چرا٬ چطور٬ ولی هست. شما یکی از دو نفری هستین که اندوهتون وجودم رو پاره می کنه و نمی تونم چشماتون رو مثل امروز ببینم. دلم میخواست می تونستم اونقدر توی بغلم نگهتون دارم تا حس کنم حداقل کمی حس بهتری دارین. دلم میخواست میشد تمام حسم٬ هر چی که که از شادی توی وجودم باقی مونده رو از لابه لای عضلاتم بهتون منتقل کنم. اونقدر محکم توی بغلم فشارتون بدم تا هرچی اندوه توی قلبتون هست از بین بره. اما افسوس...
امشب باز هم مثل سه شب گذشته شما در غم خودتون باقی خواهید موند و من...
.
.
پ.ن: نمی دونم نوشتن این چیزا چه اهمیتی داره وقتی مطمئنم که هرگز نخواهید خوند اینهم باشه به حساب همه ی چرندیات دیوانه وار قبلیم. چه اهمیتی داره؟!
Wednesday, June 27, 2007
"موجود چون علت خود است, باید سابق بر خود باشد و چون معلول خود است, باید سابق نباشد بلکه متاخر..."
چقدر از حفظ کردن متنفرم. با خودم می گم ببند اون کتاب لعنتی رو و دوباره و دوباره این درس را رد شو! نمی ارزد به فرو کردن اینهمه مهمل در مغزی که همین الان هم جا برای مسایل خودش کم دارد.
اما چیزی از پشت دندان دردم می گوید اگر این درسها را پاس نشوم به تو نمی رسم! از جایم می پرم. با یک حساب سر انگشتی می فهمم که دوازده ساعت بیشتر وقت نمانده. اگر از همین حالا که ساعت هفت عصر است شروع کنم تا هفت صبح فردا دوازده ساعت وقت دارم تا دویست و پنجاه صفحه را حفظ کنم. دوازده ساعت ناقابل برای دویست و پنجاه صفحه چرندیات محض تا دیگر ریخت کتاب آبی لجن و مدرس خیکی اش را نبینم. دویست و پنجاه صفحه برای یک نمره ده که مرا دو واحد به تو نزدیکتر می کند!
چقدر از حفظ کردن متنفرم. با خودم می گم ببند اون کتاب لعنتی رو و دوباره و دوباره این درس را رد شو! نمی ارزد به فرو کردن اینهمه مهمل در مغزی که همین الان هم جا برای مسایل خودش کم دارد.
اما چیزی از پشت دندان دردم می گوید اگر این درسها را پاس نشوم به تو نمی رسم! از جایم می پرم. با یک حساب سر انگشتی می فهمم که دوازده ساعت بیشتر وقت نمانده. اگر از همین حالا که ساعت هفت عصر است شروع کنم تا هفت صبح فردا دوازده ساعت وقت دارم تا دویست و پنجاه صفحه را حفظ کنم. دوازده ساعت ناقابل برای دویست و پنجاه صفحه چرندیات محض تا دیگر ریخت کتاب آبی لجن و مدرس خیکی اش را نبینم. دویست و پنجاه صفحه برای یک نمره ده که مرا دو واحد به تو نزدیکتر می کند!
Thursday, June 21, 2007
Sunday, June 10, 2007
Thursday, June 07, 2007
Tuesday, June 05, 2007
Monday, June 04, 2007
Friday, June 01, 2007
در میانشان زندگی می کنی. تعفنشان را فرو می دهی. از کنارشان می گذری. اما ایشان سکوت تو را نشانه ی رضا می پندارند و گلیمشان را بزرگتر از وجود تو می بافند. نگاه هرزه شان لباس را بر تنت می درد٬ دستهای حریصشان وجودت را به لجن می کشاند. با کلام٬ عشق را آلوده ی کثافت ذهنشان می کنند و انسانیت و انسان را حق خویش می دانند. سدی می سازند بر بالای هر رودخانه تا هر بر خلاف آب شنا کننده ای شکار قدرت بی حسابشان باشد. زیرا که اینان مهر ایمان بر پیشانی دارند.
Wednesday, May 23, 2007
Saturday, May 19, 2007
داشتم خوابت رو می دیدم!
خیلی غیر منتظره بود. بعد از یکسال بدون هیچ مقدمه ای خوابت رو دیدم. پارسال همین روزا بود دیگه نه؟! خواب می دیدم که اتفاقی دیدمت. حدس بزن کجا؟... بهشت زهرا! توی یه قطعه ای پر از قبرهای خالی. من نشسته بودم بالای یکی از همون سوراخ های تاریک دو طبقه که تو می گفتی قبر اکبر رادیه! چندین متر اونطرف تر عده ای داشتن مرده شون رو چال می کردن. بالاخره اون وقتی رسیده بود که میخواستی باهام حرف بزنی و بهم بگی چرا؟ متاسف بودی و با بغض توی گلوت حرف میزدی. ولی پشیمون نبودی. منم پشیمون نیستم! اریبهشت و خرداد پارسال بخاطر تو چیزایی بهم دادن که ممکن بود بدون رفاقتت تا آخر عمر بدست نیارم! اولین تجربه ها که باعث شد خیلی خودمو بشناسم٬ درونمو کشف کنم و بخاطرش صدها بار ازت متشکرم. تو یا هر کسی که ازش نقل قول می کردی راست می گفتین " شکفتن تجربه ی دردناکی است" و من اینو عمیقا درک کردم... حالا که بچه ی خوبی بودم و درسم رو خوب یادگرفتم توام یه لوطی گری کن٬ مرامی اون دفترچه ی منو برام بیار! به درد تو که نمی خوره ولی این دل صاب مرده مارو آروم میکنه به مولا!!
خیلی غیر منتظره بود. بعد از یکسال بدون هیچ مقدمه ای خوابت رو دیدم. پارسال همین روزا بود دیگه نه؟! خواب می دیدم که اتفاقی دیدمت. حدس بزن کجا؟... بهشت زهرا! توی یه قطعه ای پر از قبرهای خالی. من نشسته بودم بالای یکی از همون سوراخ های تاریک دو طبقه که تو می گفتی قبر اکبر رادیه! چندین متر اونطرف تر عده ای داشتن مرده شون رو چال می کردن. بالاخره اون وقتی رسیده بود که میخواستی باهام حرف بزنی و بهم بگی چرا؟ متاسف بودی و با بغض توی گلوت حرف میزدی. ولی پشیمون نبودی. منم پشیمون نیستم! اریبهشت و خرداد پارسال بخاطر تو چیزایی بهم دادن که ممکن بود بدون رفاقتت تا آخر عمر بدست نیارم! اولین تجربه ها که باعث شد خیلی خودمو بشناسم٬ درونمو کشف کنم و بخاطرش صدها بار ازت متشکرم. تو یا هر کسی که ازش نقل قول می کردی راست می گفتین " شکفتن تجربه ی دردناکی است" و من اینو عمیقا درک کردم... حالا که بچه ی خوبی بودم و درسم رو خوب یادگرفتم توام یه لوطی گری کن٬ مرامی اون دفترچه ی منو برام بیار! به درد تو که نمی خوره ولی این دل صاب مرده مارو آروم میکنه به مولا!!
Friday, May 18, 2007
اولش یه نقطه ای روی پوست آدم درد می گیره. فرداش اون نقطه قرمز میشه و کمی هم دردناک. روز سوم یه کم هم برجسته میشه و اگه لمسش کنی یه چیز سفت هم زیر پوستت احساس میشه. روز چهارم به برجسته ترین و ملتهب ترین حالت خودش رسیده ولی هنوز نمیشه زیاد باهاش ور رفت چون خیلی دردناکه و فشار دادنش اونو از بین نمی بره فقط عذابت رو بیشتر می کنه. هنوز باید صبر کنی. صبر کنی تا حسابی برسه و آماده باشه تا وقتی که بهش فشار میاری هر چیزی که توش هست بزنه بیرون.
روز پنجم که دستت می خوره بهش می بینی که دردت نیومد! و فقط برجستگیش رو احساس کردی پس یه دستمال بر میداری و میری جلوی آینه و با یه فشار کوچیک هرچی که توشه میریزه بیرون. خیال راحت شده ات رو با یه نفس میدی بیرون ٬ با دستمالت جاشو روی صورتت و چرک و خونای روی آینه رو پاک می کنی. حالا می تونی یه ذره الکل بزنی روش تا یه کم بسوزه و دیگه جاش چیزی درنیاد. به همین راحتی!
.
بگی نگی شبیه جریان بعضی آدمهاست!
روز پنجم که دستت می خوره بهش می بینی که دردت نیومد! و فقط برجستگیش رو احساس کردی پس یه دستمال بر میداری و میری جلوی آینه و با یه فشار کوچیک هرچی که توشه میریزه بیرون. خیال راحت شده ات رو با یه نفس میدی بیرون ٬ با دستمالت جاشو روی صورتت و چرک و خونای روی آینه رو پاک می کنی. حالا می تونی یه ذره الکل بزنی روش تا یه کم بسوزه و دیگه جاش چیزی درنیاد. به همین راحتی!
.
بگی نگی شبیه جریان بعضی آدمهاست!
Wednesday, May 16, 2007
کاکتوسم مرد!
از اون مرگهای آروم و بی دردسر توی خواب بوده. سه ماهی میشد که مریض بود. این دو هفته ی آخر رنگش بد جوری پریده بود٬ تنش پر از دون دونای سفید بود. امروز از خاک درش آوردم و یه کاکتوس دیگه گذاشتم جاش. به همین ساده گی. یاد مرده های مرگ مغزی افتادم که باقی موندشون رو تقسیم می کنن بین زنده ها و خودشون میرن زیر دو متر تاریکی. می گن گیاه حرف آدم رو می شنوه و عکس العمل نشون میده. اخیرا حرفهام باید خیلی آزارنده بوده باشه که سر دو هفته تموم کرد!
از اون مرگهای آروم و بی دردسر توی خواب بوده. سه ماهی میشد که مریض بود. این دو هفته ی آخر رنگش بد جوری پریده بود٬ تنش پر از دون دونای سفید بود. امروز از خاک درش آوردم و یه کاکتوس دیگه گذاشتم جاش. به همین ساده گی. یاد مرده های مرگ مغزی افتادم که باقی موندشون رو تقسیم می کنن بین زنده ها و خودشون میرن زیر دو متر تاریکی. می گن گیاه حرف آدم رو می شنوه و عکس العمل نشون میده. اخیرا حرفهام باید خیلی آزارنده بوده باشه که سر دو هفته تموم کرد!
.
پ.ن: حالا چند شب خواب کاکتوس ببینم فقط خواجه حافظ شیرازی می دونه!
Friday, May 11, 2007
در را باز می کنم و هوای تازه و خنک بیرون را می بلعم. پا روی آسفالت خیس کوچه می گذارم و بی هدف قدم می زنم و به هر لبخندی که می بینم سلام می کنم! یک روز نسبتا خوش بهاری است. می روم تا بلندترین نقطه ای که می شناسم٬ روی خاک مرطوب می نشینم و سعی می کنم به حشره ی رنگینی که لهش کردم فکر نکنم. به مستطیلهای کوچک زیر پایم خیره می شوم و نقطه های سیاهی که در میانشان حرکت می کنند. دنبال چه هستند؟... نمی دانم. دراز می کشم و به ابرهای آسمان نگاه می کنم٬ نه... امروز آسمان ندارد. نم باران میزند با بی خیالی به سیگارم پک می زنم و سعی می کنم از بی آسمانی لذت ببرم...
صدای خش خشی نگاهم را از ابرها پایین می کشد. کمی آنطرف تر کلاغی است. زل زده به من تکان نمی خورد. ته سیگارم را که به سمتش پرتاب می کنم آسمان هم پیدا می شود! دهنم مزه ی تلخی می دهد. هوا کم کم گرم می شود و عرق به پیشانی ام می نشیند. بر می گردم. از کوچه ها و خیابانهای آشنا می گذرم به مغازه های آشنا سر می زنم اما چهره ها همه ناآشناست. هوای آلوده به سرفه ام می اندازد. تاکسی می گیرم. راننده ی تاکسی هم حوصله ندارد. منم! سرم داد می کشد که در را آهسته ببندم. به ژوژمان هفته ی آینده ام فکر می کنم که یک اتود تایید شده هم ندارم. به مادر بزرگ مریضم فکر می کنم که دو ماهی می شود ندیده امش. به پولی فکر می کنم که ندارم تا از کول پدر پیاده شوم. به فریاد راننده فکر می کنم٬ به تنبلی هایم٬ به دلتنگی ها... به کلاغ امروز صبح و توهم آسمان. به سر کوچه مان که می رسم خسته ام و نای قدم برداشتن ندارم. از کنار گربه ی خاکستری و کیسه زباله های پاره بی توجه رد می شوم و از صورتهای بی لبخند تنه می خورم. به در خانه می رسم. ته کیفم به سختی کلید را پیدا می کنم. کسی خانه نیست. دست به چراغ نمی زنم و روی تاریکی تختم ولو می شوم. تا سه نشمرده ام که خوابم می برد.
صدای خش خشی نگاهم را از ابرها پایین می کشد. کمی آنطرف تر کلاغی است. زل زده به من تکان نمی خورد. ته سیگارم را که به سمتش پرتاب می کنم آسمان هم پیدا می شود! دهنم مزه ی تلخی می دهد. هوا کم کم گرم می شود و عرق به پیشانی ام می نشیند. بر می گردم. از کوچه ها و خیابانهای آشنا می گذرم به مغازه های آشنا سر می زنم اما چهره ها همه ناآشناست. هوای آلوده به سرفه ام می اندازد. تاکسی می گیرم. راننده ی تاکسی هم حوصله ندارد. منم! سرم داد می کشد که در را آهسته ببندم. به ژوژمان هفته ی آینده ام فکر می کنم که یک اتود تایید شده هم ندارم. به مادر بزرگ مریضم فکر می کنم که دو ماهی می شود ندیده امش. به پولی فکر می کنم که ندارم تا از کول پدر پیاده شوم. به فریاد راننده فکر می کنم٬ به تنبلی هایم٬ به دلتنگی ها... به کلاغ امروز صبح و توهم آسمان. به سر کوچه مان که می رسم خسته ام و نای قدم برداشتن ندارم. از کنار گربه ی خاکستری و کیسه زباله های پاره بی توجه رد می شوم و از صورتهای بی لبخند تنه می خورم. به در خانه می رسم. ته کیفم به سختی کلید را پیدا می کنم. کسی خانه نیست. دست به چراغ نمی زنم و روی تاریکی تختم ولو می شوم. تا سه نشمرده ام که خوابم می برد.
Monday, April 30, 2007
Wednesday, April 25, 2007
دلم میخواست از چیزی بطرز وحشتناکی بدم می اومد! یه چیزی رو خیلی زیاد دوست می داشتم. دیوانه وار عاشق کسی می بودم. تا سر حد مرگ از چیزی می ترسیدم! از کسانی متنفر بودم! به چیزی تا پای جان اعتقاد داشتم. برای باوری که می داشتم کتک می خوردم! معتاد چیزی بودم. تا سکته عصبانی می شدم. چیزی اونقدر منو می خنداند که روده هایم پاره می شد و می مردم!
... ولی اینقدر خنثی٬ خالی و بی تفاوت نبودم.
... ولی اینقدر خنثی٬ خالی و بی تفاوت نبودم.
Subscribe to:
Posts (Atom)