Saturday, January 20, 2007

تهران


تهران رو دوست دارم. زمستونها کله ی سفید کوهاشو که به زور خودشونو از توی دود می کشن بیرون دوست دارم. این تونل رسالت که شبا نور چراغهای سقفش می افته توی شیشه ی ماشینها و کلی خوشگل میشه رو دوست دارم. شهر کتابهاش رو. جمعه بازارش رو. دستفروشای میدون انقلاب. این ساختمون داغونایی رو که از پنجره ی اتاقم می بینم. آش فروشی های میدون تجریش که ماه رمضونا اگه دیر برسی بهشون آب زیپو گیرت میاد رو دوست دارم. دوست دارم توی شریعتی وایستم و از روی پل ماشینای توی همت رو نگاه کنم مخصوصا وقتایی که هوا بارونی میشه و ماشینا توی ترافیک و راننده ها توی ماشیناشون گیر می افتن. پشت پارکینگ توچال که جز صدای باد هیچی دیگه نیست و میشه تا ته بغضت رو فریاد بزنی. فلافلای سر فلسطین٬ چیز برگرای ٬469 جیگرکی سر تخت طاووس. تیک تیک زدنای زمستونا زیر پل سید خندان منتظر تاکسی! ...
آره خب...
من این تهران لامصب رو دوست دارم و به طرز وحشتناکی میخوام که ازش فرار کنم!

Monday, January 15, 2007

نقره


.
.
.
.
.
.
.
.
.
. .

امروز نقره یک سالش میشه. اما نه راه افتاده٬ نه آخرش حرف زدن یاد می گیره!

Friday, January 12, 2007

Different


تا حالا شده فکر کنی که بین اینهمه آدمی که میشناسی مثل یه سایه میمونی؟ مثل یه توهم؟ یه چیزی که بودش وابسته به چیز دیگه ایه و اگرم نباشه اتفاق خاصی نمی افته... در واقع وقتی نیستی چیزی کم به نظر نمیاد؟
شده تا حالا با آدمهایی باشی که احساس کنی مال یه سیاره ی دیگه هستن و اساسا زبونشون برای تو غریبه است؟ آدمهایی که چه به لحاظ طبقه چه هزار جور کوفت و زهرمار دیگه توی ذهن تو کلمه ای که تداعی می کنن اینه: Different؟!
شده تا حالا سعی کنی بدون در نظر گرفتن تفاوتها به آدمها احترام بذاری و به روی خودت نیاری که بین دنیاهاتون ده برابر راه شیری فاصله وجود داره؟
شده تا حالا که اون آدمی که بقیه از تو می شناسن و دوسش دارن!!! رو تو از خودت نشناسی؟ فکر کنی که چطور از بیرون یه جور دیگه ای و از همه ی رفتارات برداشت هایی میشه که تو روحت هم از اونا خبر نداره؟
...
ا... نشده؟! ...چه خوب!!!

Wednesday, December 20, 2006

قبل از نمایشگاه



بعضی نقاشها که غالبا اسمشون فواده نقاشیهاشونو روی پارچه ی بدون قاب می کشن بعد که تموم شد مجبورن چارنفری نقاشی رو بکشن روی چارچوب که آخرشم یا منگنه میره تو چش و چالشون یا کار درست نمیشه که نمیشه!
.
پ.ن: کسی تو عالم رفاقت پول داره به من قرض بده تا این جمعه که افتتاحیه شونه کار فوادو بخرم؟!

Sunday, December 17, 2006

خیلی زیاد به یه کم از آدمایی که می شناسم حسودیم میشه!

به آناهیتا حسودیم میشه بخاطر همه ی خنده ها و گریه های یهوییش. به نوشین حسودیم میشه بخاطر کله ی کچلش٬ بخاطر ساده گیش. به امیر بخاطر دوستاش٬ بخاطر خودش بودنش. به پرستو٬ احسان و سارا. به ستاره و پریسا و یاور. به الهام و بابک و بهنام. به ناصر بخاطر سبیلهاش! به نیما به رزا. به آقا سعید که همه دوسش دارن! به علی به فواد به سینا... به دختر توی اون فیلمه که اسمش یادم نیس!
خیلی مسخره است بعضی از چیزایی که تو این آدما به حسودی میندازدم چیزایی هستن که دست من نیست یعنی کاری براشون نمی تونم بکنم مثلا نمی تونم دوستای امیرو داشته باشم یا سبیلهای ناصر و کله ی نوشین رو. اما یه بخش بزرگی از حسادتهام چیزهای قابل کنترلن.شاید راجع به این موضوع حسم حسادت نباشه شاید حرص می خورم از دست خودم که چیزای قابل تغییر رو تغییر نمی دم. نمی دونم هرچی هست یه حس خیلی کوفتی ای هست که این صبح یکشنبه بدجوری یقه ام رو گرفته...
.
.
.
پ.ن: دارم از حسودی می ترکم. می دونی نصف چیزایی که بخاطرشون حسودیم میشه تقصیر توئه؟ عمرا نمی دونی. بعضی وقتا که خیلی بدجنس می شم آرزو می کنم که تو نباشی اما بودن و نبودنتم دست من نیست. تو هستی چون هنوز نوبتت نشده که دیگه نباشی.

Wednesday, December 13, 2006

Dear God

...Don’t cry
Don’t cry for the people who don’t know who they are
Don’t cry for the people who can’t say goodbye
Don’t cry for a beggar boy who is shaking in cold
Don’t cry for a prostitute whose body has sold

You don’t know how it feels to search for the shit you are
You don’t know how it goes with out having courage to leave things you love
You’ve never shaken in wind of snow
You’ve never been used with out knowing how

...So don’t cry God don’t cry

Do never cry for the hate you can’t feel
Don’t cry for the passion you’ll never breathe
Don’t cry for all the pain you’ve made us deal
Don’t cry for our lies, our envy, our fears

You’re the god
The lord
?How can you hate murderers, liars you create
How do you know how it feels seeing your child dies
?Cause of not having the power to heal

?!You can not cry, can you
?!You can’t laugh, do you
?Don’t give it a try, will you
Cause you simply don’t know how
You just sit there and enjoy your show
Oh… please my God, my master, my lord
Don’t release all tears you hold
...Oh… don’t cry God, don’t cry


…Because we do

Wednesday, December 06, 2006

اینو تیو چرکنویسام پیدا کردم

آبان هشتاد و پنج/ روز چهارم

من اکتیویست نیستم. من هنرمند هم نیستم. اهل ادبیاتم نه. افسرده هم نه شیطونم نه! نخند! من نه میخوام کتابای شیک بخونم نه فیلمای شیک ببینم! اصن از شیک بودن حالم بهم میخوره! من فقط می خوام خودم باشم. نقره ی خالی!
نمی دونم حالا گفتم اینا رو که چی؟!
خب لابد دلم میخواسته دیگه!

Tuesday, November 28, 2006

چرندیات یک مخ فرمت شده سر کلاس هنر در دنیای کودکان


چی می گی تو؟! این حرفهایی که می زنی معنی اش چیه؟ طراحی شهری! گرافیک شهری! جامعه ی مدنی! آزادی فردی!... آزادی؟!!! چه حرفهای غریبی. این حرفها چه تعریفی دارن؟ اصلا برای ما تعریفی دارن؟ یا شاید دارن و من نمی فهمم.
چی می گی؟ فال قهوه؟! سریال ساعت نه تالویزیون؟!
من احمقم یا شما؟ از کجا اومدیم آخه؟ چه غلطی داریم می کنیم؟ شما دارین کجا می رین من کجا؟ من درست می رم یا شما؟ اگه شما درست می گین پس من چه کاره ام؟ کجا دارم میرم؟
ریئس جمهورمون جزو ده مرد برتر ساله؟!!!
بالاخره باید به گدای پارک ملت کمک کنم یا نه؟
چی می گی اوسا؟ دنیای بچه ها چه شکلیه؟ تو آخه از کجا می دونی بچه ها چی فکر می کنن؟همین شماهایین که بر میدارین گه می زنین به مخ هرچی بچه است بعد میاین هزار تا قانون و قاعده از خودتون درمیارین مثل یه برچسب کوفتی می چسبونین روی رفتارای بچه ی بدبخت می کنین اش توی یه چارچوب تنگ میذارین اینقدر بمونه تا شکل قالبی بشه که براش ساختین. وقتی هم بخواد خودش بشه بخواد قالبش رو بشکنه گیر می کنه بین ذهنیت خودش و قواعد این سگدونی.
میشه لطفا خفه شی؟! این چرندیات رو بردار بریز توی توالت سیفونشم بکش!
اینقدر چرند نگو احمق. توده چیه؟ خلق کدومه؟ مگه مردم همین احمقهایی نیستن که دور و برمون می پلکن؟ مگه آقا ولی بقال سر کوچمون که همه ی جنسهاش رو دوبرابر قیمت می فروشه مردم نیست؟ مگه مریم٬ دختر ذهره خانم که از آقا محمود شوهر پروین خانم حامله است٬ مردم نیست؟ مگه این کثافتهایی که توی مدرسه مخ بچه ها رو شستشو می دن مردم نیستن؟ مگه من که ازشون متنفرم مردم نیستم؟ که چی؟ هی حرف بزنیم٬ هی برنامه بریزیم٬ هی بمیریم که جامعه ی بی طبقه می خوایم برای توده ی مردم؟! برای مردم احمقی که آدمهای احمق تری مثل من به خودشون اجازه میدن اونا رو احمق بدونن؟! چه بازی مضحکی! انگار با جامعه ی بی طبقه همه چیز درست میشه. هی یادمون میره حتا اگه یه انقلاب واقعی هم اتفاق بیفته و طبقه ها از بین برن یه چیزایی مثل شعور٬ مثل هوش٬ استعداد٬ مثل زیبایی بازم تفاوت ایجاد می کنه.
طرف ده صبح تصادف می کنه جنازه اش تا پنج بعد از ظهر کنار خیابون می مونه هیچکی برش نمی داره ببره یه جا چالش کنه بعد دنبال انسانیتیم؟ دنبال انسانیت می گردیم که دو دستی بدیم به نسل بعد؟!!
چه بازی خنده داری! خودمونم می دونیم که " پشت این هیچ بزرگ هیچی نیست" جز ارضای خودخواهیمون دنبال هیچ گه دیگه ای نیستیم. دنبال هیچی. آخه هیچی هم هزار تومن پولشه!
مثل من برمی داریم هرچی چرند میاد تو مخمون می ریزیم بیرون فکر نمی کنیم داریم پرت و پلا می گیم یا نه!
به درک...
فعلا برم یه چیز پیدا کنم سیرم کنه!!!

Friday, November 24, 2006

...

قشنگی کویر به اینه که یه یه جا یه چاه تو خودش قایم کرده!

Sunday, October 29, 2006

آبان هشتادو پنج / روز ششم

یه حمید رضا اومده تو کلاسمون خیلی خداست! همون جلسه ی اولی که به رسم کلاس نشوندیمش روی صندلی داغ و بستیمش به سوالای جورواجور دستگیرمون شد که طرف به این ساده گیا مقر نمیاد. یکی اون وسطا ازش پرسید تو توی زندگیت کیو از همه بیشتر تحسین می کنی و بهش احترام میذاری؟ گفت بابام. گفتیم به به چه بچه ی خوب و ... این بود پرسیدیم خب چرا؟ جواب داد:
what ever i have in my life is because of my dad: my money and honey!!

پ.ن: چیزای زیادی بود که می خواستم راجع به این عضو جدید بگم اما الان دیگه حال ندارم باشه برای دفعه ی بعد. تازه من قراربوده آدم خوبی باشم!!
پ.ن2: می گم...چیزه... حمیدرضا تو که احیانا اینجا رو نمی خونی؟... می خونی؟

Monday, October 16, 2006

آرزوهای بزرگ!!!

توی زندگی آدم یه لحظه هایی هست که دلت میخواد دهنت رو تا اونجایی که می تونی باز کنی و با تمام وجودت یه گاز گنده به یه چیزبرگر پرملات بزنی!!

Saturday, October 07, 2006

آقا شاپور


آقا شاپور یه راننده ی اتوبوسه.
آقا شاپور مسافرا رو از یه شهر می بره به یه شهر دیگه.
این بار مسافرای آقا شاپور دخترای ترگل ورگل پر سر و صدان.
آقا شاپور هرازچندگاهی اونا رو از توی آینه نگاه می کنه.
دخترا می گن آقا شاپور هیزه.
دخترا با خنده از اتوبوس پیاده میشن.
آقا شاپور هم میره خونش.
...
در رو که باز می کنه صدای خنده ی دخترا رو توی تاریکی اتاق می شنوه.
دستش رو برای پیدا کردن کلید چراغ روی دیوار می کشه.
کلید رو میزنه.
روشنایی لامپ همه ی خنده ها رو توی خودش غرق می کنه.
دست آقا شاپور از دیوار کنده میشه و بی حرکت آویزون می مونه کنارش.
آقا شاپور روی زانو می افته.
سایه ی آقا شاپور روی دیوار می لرزه.
آقا شاپور بازم تنهاست.

Wednesday, September 13, 2006

همیشه همان...


...
و چنین است و بود
که کتاب لغت نیز
به بازجویان سپرده شد
تا هر واژه را که معنایی داشت
به بند کشند
و واژه گان بی آرش را
به شاعران بگذارند.
و واژه ها
به گنه کار و بی گناه
تقسیم شد٬
به آزاده و بی معنی
سیاسی و بی معنی
نمادین و بی معنی
ناروا و بی معنی.
و شاعران
از بی آرش ترین الفاظ
چندان گناه واژه تراشیدند
که بازجویان به تنگ آمده
شیوه دیگر کردند٬
و از آن پس
سخن گفتن
نفس جنایت شد
.

Friday, September 08, 2006

شصت و هفتمین تابستان


باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد٬
که مادران سیاه پوش
- داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد-
هنوز از سجاده ها سر
برنگرفته اند!

Monday, September 04, 2006

رزا

نگاه می کرد.
می خندید.
زندگی زیبا بود.
صندلی را با رویاهایش می رقصاند. پایه ی صندلی کوچک با هر حرکتش ناله ای از درد می کشید. صندلی اهمیتی نداشت. او بود و آرزوهای دور و دراز. او بود و هزاران عشق در پیش رو با عاشقی های بسیار. چیزی از "نه" نمی دانست. "هرگز"ها را نمی فهمید.

صندلی هنوز ناله می کرد. خنده های دخترک را نمی فهمید. رویاهایش را نمی دانست. تنها وزن او را بر شانه اش تحمل می کرد. سنگینی رویاهای نیامده را نمی دانست پس رقص را بهم زد.
صندلی افتاد.
...
صدای شکستن خنده فضا را پر کرد. چشمان دخترک به سفیدی سقف خیره ماند. نگاهش از هر رویایی خالی شد.
صندلی ناله نمی کرد.
دختر نمی خندید.
زندگی هنوز زیبا بود...
اگر زندگی می بود!!!

Saturday, August 26, 2006

ملال

دیگه چقدر نوشتن به نظرش مسخره میاد!
پیش از این وقتی می نوشتی می خوند. نمی نوشتی هم می خوند!
وقتی می نوشت می خوندی. فکر می کرد ننویسه هم می تونی بخونی.
کور خونده بود
...
حالا حتا وقتی می نویسه هم نمی خونی



Tuesday, August 22, 2006

بعد از ظهر یکی ار دوشنبه های خدا

علی علوی گفت موزه ی هنرهای معاصر Work Shop گذاشته به ما گفتن بیاین کار کنین ما هم داریم میریم شمام بیاین تماشا. ما هم گفتیم باشه. دوشنبه دور و بر ساعت چهار دوربین رو انداختیم روی دوشمون و رفتیم سمت موزه.
توی محوطه موزه کلی تکنولوژی خوابونده بودن از پروجکشن و دوربین و فیلمبردار گرفته تا کلی بند و بساط نقاشی سوسولی!!! سه پایه های خوشگل تمیز رو مرتب چیده بودن با بومهای سفید کوچیک و بزرگ. ما هم که پیش از این Work Shopبه این پولداری ندیدیم چشمامون همینطوری گرد شده مونده بود تا اینکه دوستان رسیدند و تازه فهمیدیم قضیه از چه قراره...
از طرف گالری نیکزاد به بچه ها گفته بودن Work Shop موزه هست و اسپانسرش همWinsor پاشید بیاید بر و بچ هم با این فکر که آخ جون بریم کار فرهنگی می کنیم و ما هم که کارمون درسته و ... اینا پاشده بودن اومده بودن غافل از اینکه اونهمه تکنولوژی بی هدف یه جا جمع نمیشه. ورک شاپ بهانه داشت: حمایت از مردم مظلوم لبنان!
بچه ها نمی دونن باید کار کنن یا نه. معمولا صاحبان گالریها که گروه یا کسی روSuport می کنن برای شرکت توی Work Shop تمام شرایط رو اطلاع میدن حالا ما که نفهمیدیم واقعا گالری نیکزاد از جریان خبر نداشت یا به دلایل محافظه کارانه منکر شده بود. به هر حال تمام اعضا که جمع شدن به این نتیجه رسیدن که تمام این جریان یه سو استفاده است از آدمهایی که میان اینجا چون موضوع اصلا فرهنگ و حمایت واین چیزا نبود فقط تبلیغات بود و بس. قرار بر این شد که به عنوان یک گروه توی این کار شرکت نکنن و هرکس خودش تصمیم بگیره که میخواد کار کنه یا نه. در آخر هم هیچ کدوم از بچه های گروه شرکت نکردند و همه رفتیم موزه رو ببینیم که گنجینه ی معاصرش رو رو کرده بود!
درسته که یک مقداری رفتیم سر کار و الاف شدیم اما این جریان یه چند تا نکته داشت:
اولاخوش گذشت.
دوما بعد از مدتی همه ی بچه ها رو باهم دیدم.
سوما این برنامه ی موزه رو که به علت تنبلی مفرط هی عقب می انداختم بالاخره دیدم.
چارما یه نمونه ی خیلی خوب از کار و تصمیم گیری گروهی رو دیدم.
از همه مهمتر پنجما فرستنده ی اس ام اس های مشکوکی رو که برام میومد پیدا کردم.
ششما آخرش نفهمیدیم اونهمه دستمال توالت که اردلان با خودش آورده بود برای چی بود!
هفتما... هفتما هم نداره!
راستی یادم رفت بگم اسپانسری Winsor هم الکی بود و اسپانسر جریان شرکت Vesta است.

Saturday, August 12, 2006

؟؟؟

پدر
من
از تو
دو دست دارم
من
از تو
لب دارم
پس چرا نمی توانم
ببوسم
ببوسم ببوسم ببوسم
و هربار
درد نکشم؟
.
.
.
........................................................................ولادیمیر مایاکوفسکی

می گم که...


آی حرص می خورم وقتی ملت برمی دارن کامنتا شون رو غیر فعال می کنن!!!

Tuesday, August 01, 2006

فصل آخر از دفترچه ی مزخرفات

*این فصل به ن. تاواریش تقدیم می شود. لطفا آدمای معمولی نخونن.
*نویسنده این فصل را در تب چهل درجه نوشته. هرگونه شباهت این فصل با ماجراهای واقعی کاملا از روی عمد و با آگاهی نویسنده است.
.
.
.
.
خفه شو. چی می گن اولش؟ یکی بود یکی نبود؟ آره همیشه همینطوریه. یکی هست یکی نیست. چرا اونکه هست همیشه منم؟ چرا اون نیست؟ اون یه جای دیگه است. اصلا از اول اینجا نبوده. مال یه جای دیگه٬ یه کس دیگه بوده. باز گیر دادی؟ چرا دارم چرند می گم؟! کی می خوای بیخیال بشی؟ بسه دیگه. سخت نگیر. کی؟ انگار یکی قبلا گفته بود سخت نگیر. کی بود؟ گفته بود سخت نگیر و من هم سخت نگرفته بودم. بوی گاز فندک میاد. تو به چی فکر می کردی؟ به اینکه داره چه اتفاقی می افته. توی ملافه ها غلت زدی. اه... کثافت. چرا نمی زاری از دستت خلاص شم؟ دهنم مزه ی سیگار میده. اسم دکتره چی بود؟ آره فکر کنم می خوام برم پیش یه دکتر. ولی خنده ام می گیره. آخه دکترا چطور ممکنه بفهمن توی تو چی میگذره. اونا از روی کتابا حرف می زنن. از روی کتابا برات نسخه می پیچن و محاله از روی کتابا بشه فهمید وقتی یکی میره توی تو٬ چطوریه. توی اون کتابای لعنتی هیچ عکسی از کسی که رفته توی تو و یه چیزیش رو جا گذاشته٬ نیست. حرفهاش رو جا گذاشته تو مخت که هر بار که بیکار می شی بیفته به جونت. کی؟ من ؟ نه. من اهلی نشدم. من اهلی بشو نیستم. فقط باز یه قصه ی خیالی با شخصیت های خیالی رو باور کردم. به اشکام نگاه نکن. تنها دلیلش این جنسیت مزخرفه. زنگ زدن. اه مزاحم. جواب نمی دم. به درک! هر کی میخواد باشه. آره می خوام یه دکتر رو ببینم. یه دکتر که مرد باشه. می خوام از ش بپرسم: آقای دکتر چرا مردای زن دار معشوقه می گیرن؟ چرا موهام رو کوتاه کردم؟ دلم خواسته بود. پس چرا به همه گفتم که کز خورده و مجبور شدم کلکش رو بکنم؟ بوی دود میاد. یه چیزی وسط خیابون آتیش گرفته بود. یه چیزی رو هم زیر یه چادر گذاشته بودن کنار جوب. اون همه سکه دورش مال چی بود؟ من دیوونه ام؟ نه نیستم. فقط بازم یه شبه یه کتاب رو خوردم. احمق باز یادت رفت؟! می خوام برم با یه دکتر حرف بزنم. یه دکتر که زن باشه. می خوام ازش بپرسم چرا معشوقه ها هیچ وقت هیچ حقی ندارن؟ چرا گریه ها همیشه مال معشوقه هاست؟ می گن عشق بهتره از ثروت. تو کی هستی؟ دزد دروغگوی خائن. نه نیستی. نمی دونم. من چی ام؟ دوستت ندارم. از مزه ی گاز فندک بدم میاد و چرا هیچ کس مخ آدم رو بدون تنش دوست نداره. چرا میذاری مخت رو با تنت دوست داشته باشن. چرا گذاشتی تنت رو بی مخت بخوان؟ مثل تن بقیه ی فاحشه ها. هر چی می گفت گوش میدادی. دراز کشیدی رو ملافه های سفید. لباست رو درآورد. نمی ترسید تو به کسی بگی. بعدا هیچ کس باور نمی کرد. یا تو روت نشد بگی. آدمایی که ریش دارن و نماز می خونن کار بد نمی کنن. اما فاحشه ها که ریش ندارن نماز هم نمی خونن می تونن تمام کارای بد رو راحت انجام بدن. مثل آب خوردن. تا حالا آب خوردن خوردی؟!از گلاب بدم میاد. کتاب لعنتی. چرا خوندمت. نویسنده ی احمق روانی. کتابای روشنفکری بوی گلاب نمی دن. آدمای روشنفکرم همینطور. کتابای روشنفکری بوی کاغذ می دن آدمای روشنفکر هم بوی سیگار. من بوی چی میدم؟ نه بو ی گلاب نه سیگار نه عرق. بهتره بزنم بیرون. لای آدمای دیگه. لای غریبه ها که من هم غریبه بشم. اه چرا این همه آدم به زور آدم رو میشناسن. همه بهم زنجیر شدن. از زنجیراشون فرار کنی میگیرنت و زنده زنده می سوزوننت. مگه تو اون فیلمه ندیدی؟ من می خوام زنجیرها رو پاره کنم. پاره کنم که بگیرنم بسوزونن. پرده رو چی پرده رو هم پاره کنم؟نه. اون ربطی به زنجیر نداره. اگه پاره اش کنم زنجیر می شم به یه مشت آدمای دیگه. آدمای رنگی رنگی. دلم میخواد باهات حرف بزنم. اما نمیشه. تو درگیری. باید یاد بگیرم تنهایی رو. باید این عادت کوفتی رو ترک کنم. اه مامان چرا رفتی بیرون. من سکسی نیستم. مبارزه هم نکردم پس معصوم هم نیستم. من هیچی نیستم. هیچ وقت نبودم. نمی خوام باشم. چرا دست از سرم بر نمیدارین. کثافتها! ... . یاد نگرفتم. هزار تا بوق آزاد خورد. بعد تا ابد بوق اشغال. لعنتی. سریش. معشوقه ها زنگ نمی زنن. معشوقه ها فقط منتظر زنگ می مونن.کی میخوای یاد بگیری؟! باخ. باخ لعنتی با احساس . همیشه می خوای همه چیز رو عادی نشون بدی. کارای همه ی آدما رو موجه می کنی. باخ لعنتی احمق. نمی بینی دستامو که می لرزن؟ نمی بینی؟ مگه کوری آشغال؟ دوش. باید دوش بگیرم. اشکهام گم می شن. تو از توی کله ام می ری پی کارت. دیگه بوی گاز فندک هم نمیاد. آره دوش آب سرد... شاید اون موقع دستهام هم دیگه نلرزن. شاید حالم خوب شه و بشه مبارزه کرد. شاید...
دوباره سه تا بوق آزاد. شنیدمت. گه خوردم. یاد می گیرم. دوش ... دوش آب سرد.