Thursday, April 20, 2006

من از سوتلانای گه متنفرم!



« تیزی لبه ی تیغ را روی پوستم احساس می کنم و جیغی را که توی گلویم است فرو می دهم. اگر گریه کنم آبرویم خواهد رفت. خونی گرم از بریدگی دستم بیرون می زند. می لرزم و رنگ خون حالم را بهم می زند، اگر غش کنم دوستی ما بهم خواهد خورد. توی دلم تکرار می کنم: ״از این به بعد من و تو یک نفر هستیم، یک نفر."دعایی را که مادربزرگ برای گرفتن نمره ی خوب یادم داده است زیر لب می خوانم و زور می زنم تا اشکهایم نریزد. نوبت دوست کوچک است... زخمهایمان را روی هم می گذاریم. خون هایمان قاطی می شود. می گوید:"دوست دوست تا روز قیامت.
"حس می کنم اتفاق عجیبی در بدنم افتاده است. شبیه دوست کوچک شده ام. نیمی از او در من است و دو تا قلب پشت قفسه ی سینه ام می کوبد. شب از خوشحالی خوابم نمی برد و توی کتابچه ی انشا می نویسم: من عاشق دوست کوچکم و بدون او می میرم.»
خیال می کردم که امشب قرار است ببینمش و تا صبح حرف بزنیم و خوش باشیم. تمام روز منتظر تماسش بودم. وسایلی که لازم داشتم را حاضر گذاشته بودم. از کارگاه زود آمده بودم و منتظر نشسته بودم. فکر کردم خسته ام شاید شب زود خوابم ببرد، گرفتم خوابیدم. وقتی بیدار شدم هنوز ازش خبری نبود.
بهش زنگ زدم....
اما سوتلانای خر کثافت گوشی رو برداشت. خشکم زد. گریه ام گرفت.
«دوست کوچک دروغگو، جرزن، متقلب، بی وفا. گول خورده ام و این اولین و بزرگترین کلاهی است که به سرم رفته است... . جایی توی بدنم، که سر یا دندان یا دلم نیست، تیر می کشد. جایی توی فکرهایم است، ته حرفهایم یا پشت پشت قلبم.»
گوشی را می گذارم. اشکهایم می روند توی دهنم. فکر نکنم سوتلانای بدجنس هرگز بخاطر دوست کوچک گریه خورده باشد. اشکهای آرومم تبدیل به هق هق می شوند.دوست کوچکم راست می گوید. او خیلی بامعرفت است و من خیلی دیوونه . همیشه با دیوونگیهام آزارش میدهم. دست خودم نیست من عاشق دوست کوچکم و از بازیهای سه نفره خوشم نمیاد. حتا جادو جنبلهای توبا خانم هم علاج دیوونگی من نیست!
.
.
.
پ.ن: با کمک "دوست کوچک" گلی ترقی

Friday, April 14, 2006

پنج عصر و من!


پیش از نوروز قرار شد هرکس برای تصویرسازی شعری رو انتخاب کنه. محدودیتی وجود نداشت. بعد از کلی گیج زدن برای انتخاب٬
پنج عصر لورکا رو برداشتم. تصورم این بود که با طراحی حسم از خوندن شعر و برداشت شخصیم از فضای اون٬ می تونم شعر رو تصویر کنم. بارها و بارهاخوندمش حتا موقع اتود کردن خوانش شعر رو میگذاشتم و شروع می کردم به بازی خط و سطح. شادی کوچکی بود که دوامی نداشت چون شب کار می کردم و راضی می خوابیدم اما صبح که دوباره شعر رو می خوندم و اتودهای شب گذشته رو می دیدم به کلی دلزده می شدم. پس جریان رو با مسیح در میون گذاشتم. بهم گفت تصویرسازی شعر اصلا اونطور که به نظر میاد ساده نیست. براش باید کلی کند و کاو کرد. باید از تمام سوراخ سنبه های شعر و اوضاع شاعرش سر درآورد. مثلا من باید لورکا رو کاملا می شاختم باید زندگی و عقایدش رو می دونستم. باید شرایط اسپانیا رو تو اون دوره می فهمیدم چه سیاسی چه اجتماعی. باید تیپ نقاشی های اسپانیا رو می دیدم. به من گفت علاوه بر لورکا سعی کنم پیکاسو رو بشناسم. چون دوتا هنرمند بودند که هنر اسپانیا رو به اوج رسوندند: لورکا تو ادبیات و پیکاسو توی نقاشی.
و از اونجایی که معمولا کارها رو از آخر به اول انجام میدم با پیکاسو شروع کردم. پیش از این زیاد توجهی به پیکاسو نداشتم. پیش خودم فکر می کردم که اونهم مثل خیلی از نقاشهای پیش رو حرکتی رو شروع کرده و همین. فکر می کردم فقط یه بت ازش ساخته شده. شروع کردم به خوندن "زندگی با پیکاسو" نوشته ی فرانسوا ژیلو. هر چی جلوتر رفتم و بیشتر پیکاسو رو از توی زندگی دیدم کم کم نرم شدم. دیگه نگاه خشن یا حسودم از بین رفت. دارم باهاش کنار میام. نسبت بهش احساس احترام دارم. آره پیکاسو غوله یه غول گنده ی اسپانیایی!
کتاب رو که تموم کنم راجع بهش می نویسم.

ادامه دارد...

من امشب دلتنگم!


امشب کسی هست که دلم برایش تنگ است! تا به حال ندیدمش اما عجیب به یادش ام!می خواستم٬ می شد بغلش کنم و بهش بگم: رفیق... من هستم! بگم آره این بوی گندی که میاد مال ماست. همه ی ما توش شریکیم. چه مجرم چه بی گناه! یا نه... اصلا نپرسم که چی شده. فقط باشم. شاید نه بخاطر اون... بخاطر دلتنگی خودم شاید!!فقط اگر این رنگ قهوه ای لعنتی میگذاشت ما زندگی کنیم! می تونستم بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم یا صداش رو بشنوم. اما این کار رو نمی کنم. انگار اینجا٬ این روابط کوفتی جدی تر از اونیه که بتونم ساده بگیرمش.فقط اگر...
.
.
پ.ن: هی رفیق می دونی با توام؟!

Monday, April 10, 2006

اینجا یکی مرده!


سه ماه پیش بود که جواب آزمایشش رو گرفت و دیگه نخندید. از دیشب دیگه نفس هم نمی کشه!
به همین سادگی... .
.
.
پ.ن: کسی می دونه چطور میشه بوی کافور رو upload کرد؟

Sunday, April 09, 2006

وجه شبه...

اینو یه نگاه بندازین بعد بازم بگین ایران شبیه ایتالیا نیست!
.
.
.
.
پ.ن: این روزا پرت و پلا زیاد میگم. دیگه حال ندارم چارچوب رعایت کنم. هر چی بخوام مینویسم این تو. اینم شاید روی همه ی اشتباه های دیگه ام.
فرقی می کنه؟... نه... فرقی نمی کنه... فرق نداره که!

Saturday, April 08, 2006

این دو نفر!



سینا و فواد دو تا موجود غریب اند! اصلا نمی شه از ظاهرشون حدس زد که درونشون چی میگذره. یه طوری اند که ... که... نمی تونم واقعا بگم چطور! ولی می دونم که مثل اونا زیاد نیست!
فواد گرافیک هنرهای زیبا می خونه. تو یه زمان هزار تا کار رو با
هم انجام میده. کارهای دانشگاه رو که اصلا کم نیست به اضافه
کار برای شرکتهای مختلف به اضافه نقاشی و چاپ! سخت میشه فهمید فواد چی میگه اما اگه متوجه بشی حتما چیزای خوبی گیرت میاد. تو تیم ما معمولا برای سفارشها طرح فواد قبول میشه.
سینا... سینا یه معجون خیلی عجیب غریبه. نقاشی می کنه. انیمیشن میسازه. چاپ کار میکنه. نمایش کار میکنه. سه تار هم میزنه. خیلی
هم خوب میزنه. حالا حدس بزنین چه رشته ای می خونه... ریاضی کاربردی!!! و هیچ کدوم از این چیزا رو نمیشه فقط با دیدنش فهمید.
این دو تا (سینا سیفی و فواد فراهانی رو میگم ) از امروز نمایشگاه نقاشی دارند. تو گالری لاله. که کارهای خیلی خوبی هم دارند. اما
اینقدر قیمتها ی کاراشون بالاست که اگه سه بار هم حراج کنن من نمی تونم یکی اش رو داشته باشم! اما پیشنهاد می کنم اگه گذرتون اون طرفها افتاد یه سر بزنین. کارهای خوبی رو می بینین.

پ.ن: برای دیدن کارها ازتون پول نمی گیرن!!

Thursday, April 06, 2006

روز بی تاریخ


با سوت کتری به خودم می آیم . چای دم کشیده است.
یک فنجان چای می ریزم.
فنجان چای را می نوشم.
امروز چه روزی است؟!... پنج شنبه؟...نه... نه... جمعه. هجدهم بهار.
منو ندیدی؟ امروز بود که گم شدم. باید همین جاها باشم .خوب بگرد.
از انباری صدای خش خش می آید. در را باز می کنم... هیچ... خدا در تاریکی می گرید! بعد از گم شدن من او هم دیگر دل و دماغ ندارد.
می بینی چه کار کرده ای با فکرهای خرچنگی ات؟!... وقتی پیدا شدم فقط چشم می گذارم. تا ابد تو باید قایم شوی.
راستی منو ندیدی؟ همین جاها بودم. یادت می آید؟
امروز چند شنبه بود؟ اگر غروب را حساب نکنیم چطور؟
.
.
هفت سال گذشته...
من اما پیدا نشدم...
.
.
صدای سوت کتری می آید...
اشکهای خدا تاریکی انباری را با خود برد...
حالا کجا قایم می شوی؟
.
.
..
پ.ن: دیدی چی شد داشت یادم می رفت بهت بگم تولدت مبارک!

Wednesday, April 05, 2006

چهارشنبه شانزدهم بهار هشتاد و پنج


من دیوونه امروز دو ساعت و نیم منتظر دوست آشغالم موندم.
دوازده تا سیگار کوفتی کشیدم.
یک ساعت و چهل و پنج دقیقه چرندیات استاد پدرسگم رو گوش دادم.
سه قوطی ماالعشیر زهرمار خوردم.
سی و شش تا سکسکه کردم.پنج بار پوزخند زدم.
هیچ موسیقی گوش ندادم.
دو دقیقه به فردای کثافت فکر کردم.
یک ساعت کابوس دیدم...
.
من دیوونه سه دقیقه است از بیکاری دارم می نویسم که امروز چه غلطی کردم, تو احمق چرا داری می خونی؟!
.
.
پ ن: امروز هزار و سیصد و شصت و دو تا فحش دادم و امشب تا صبح بیدارم!

Friday, March 31, 2006

آزمایش می شود
۱، ۲، ۳، ۴ ....

اسباب کشی

عجب بهاریه. شرشر بارون و ضرضر بلبل! کلا همه چیز خیلی خوشگل٬ رمانتیک و حال بهم زنه!
بگذریم...
تو فکر اسباب کشی ام! دارم کم کم خرت و پرت های مجازیم رو جمع و جور می کنم. میخوام برم یه جای دیگه. اینجا یه جورایی مال خودم نبود! یه کس دیگه ای داده بود بهم. حالا احساس می کنم میخواد من برم. می خواد تخلیه کنم اینجا رو. درش رو ببندم. خودش گفته. سه بار!
حالا جایی که می خوام برم رو خودم پیدا کردم. زیاد دور نیست. خودم آب و جاروش کردم. مال خود خودمه. هرچی هم که اینجا دارم می برم با خودم. یعنی هر چیزی رو که بتونم. آخه اونجا هنوز یه کم داغونه و منم درست حسابی جای چیزا رو بلد نیستم. یه کم سخته ولی خب می ارزه.
اینجا رو هم اگر خراب نشد شاید تغییر کاربری بدم. مثلا بشه انباری! اگرم خراب شد که ... هیچی. برای همین سه چهار ماهی که دادش به من کلی ممنونم ازش ولی خب نمی تونم بعضی چیزاش رو تحمل کنم.
اونجا اگه بهم ریخته است یا سقفش چکه می کنه مال خودمه. اگه دلم توش بگیره کسی نمیگه بهم برم از اونجا.
آره انگار همه چی بهتر میشه... گاس هم نه... کسی چه میدونه.

تکرار


داشتم اتاقم رو مرتب می کردم که توی خرت و پرت هام این عکسها رو پیدا کردم. بعضی وقتها آدم تو یه موقعیتی هست ولی درکش نمیکنه و نمی تونه درست ازش استفاده کنه. بعد که گذشت فکر میکنه که شاید اگر زمان برمی گشت عقب این بار دیگه درست رفتار می کرد. اما کور خونده! چون اگرم بر می گشت چیزی عوض نمی شد... روزها همه مثل هم اند.چه حرفهای تکراری ای زدم. حالم بهم خورد!

Tuesday, March 28, 2006

بهانه

دارم 'لی لی و مایاکوفسکی' رو می خونم. شاید دلیل اینکه این عکس رو میذارم هم همینه. حال هم ندارم توضح بدم چرا. شرمنده!. شاید بعدا... شایدم نه... اصلا شاید همه می دونن یا شاید بعدا... .

Friday, March 24, 2006

...!

این یادداشت ساعتی پس از نگارش حذف شد!
شرمنده!

Saturday, March 18, 2006

یادداشت آخر

شب سال نو همیشه تو فکر سالی هستم که آخرای عمرشه. به کارایی فکر می کنم که کردم٬ آدمایی که پیدا کردم٬ اونایی که گم کردم٬ جاهایی که رفتم٬ رازهایی که کشف کردم...
برخلاف پارسال که همش کار بود(عجب سالی بود!) امسال نصفش کار بود نصفش جستجو. گیرم که این گشتن ها بیشتر درگیرم کرد٬ بیشتر ذهنم رو تاب داد! کلی با مخ رفتم تو دیوار و بعدش با کله ی باند پیچی ادامه دادم. خیلی خوبه وقتی آدم تو کار دلیل همه چیز رو می فهمه ولی وقتی پای خودت میاد وسط٬ وقتی دنبال خودت بگردی٬ تو خودت بگردی و هیچی پیدا نکنی تمام اون لذت یهو مثل حباب پقی می ترکه و یه جور خلاء یه جور گیجی جاش پر میشه.
تو سالی که گذشت به چیزایی فکر کردم که پیش از این جراتش رو نداشتم یا اجازه اش رو به خودم نمی دادم راستش بخاطر بعضیاش تنبیه هم شدم. یه جاهایی اینقدر تو تاریکی دست و پا زدم که بعدش دیگه تو روشنایی هم چشمام نمی دید.
هرچی که بود با همه خوبیاش و کثافت کاریهاش با دروغ هاش ...وای با کوههای صخره ای پر برفش که هیچ زمستونی ندیده بودمشون... همش تموم شد... گذشت... رفت.
حالا فقط می مونه بگم: فرهاد (
سکانس) محمد جعفر پور رودگلی! (مرد مرده) کاوه (همشهری کاوه) علیرضا و محمد (مدایح بی صله) ایمانه (دلتنگی آسمونی) محمد (قهوه و سیگار با برسون,سارتر و فاکنر) سیامک (سینما × سینما) ایراندخت (نشریه زرتشت)پویا (مکانی برای همه کس و هیچ کس) بهزاد (گوهر) و شماهایی که وبلاگتون رو دوست دارم اما نمی شناسمتون سال نو مبارک! آرزو می کنم که هرچی که پارسالا خواستیم و نداشتیم امسال بدست بیاریم (هرچند که معمولا آرزوهای من برآورده نمی شن وگرنه تا حالا نامرئی شده بودم!).

Thursday, March 16, 2006

خداحافظی

تلفن داره زنگ میزنه.
یک... دو... سه... چهار...
گوشی رو برمی دارم. با اولین کلمه ای که می گی می شناسمت. تعجبی نمی کنم. خیلی وقته که دیگه از چیزی تعجب نمی کنم. هفت سال صبر کردم ولی حالا اصلا برام اهمیتی نداری!
چقدر حرف میزنی. احمق نمی فهمی که داری حوصله ام رو سر می بری؟! تلفن رو روی آیفن میذارم تا تو همینطور ور بزنی و من روزنامه ام رو بخونم. انگار میخوای بری و داری خداحافظی می کنی. برمیگردم کنار تلفن. برات آرزوی موفقیت می کنم. تو می گی که خیلی دوستم داری و من روی تلفن استفراغ می کنم.
حالا می گی چه رنگیت کنم بهتره؟... قرمز یا خاکستری؟!

Wednesday, March 15, 2006

یه تجربه تازه از طراحی

امروز تمرین کلاس اینه: من و محمد که قراره مدل بایستیم دو خط راجع به خودمون بگیم تا ببینیم چقدر حرفهای ما توی طراحی بچه ها از ما تاثیر میذاره. محمد راجع به خودش میگه. من هم راجع به خودم می گم که خیلی خیالاتی ام٬ که برای همه چیز یه قصه ای می سازم و خودم هم توی بیشتر قصه هام هستم.
بعد مدل می ایستیم و بچه ها شروع می کنن به طراحی و من هم قصه ی چهارپایه ای رو تعریف می کنم که محمد روش نشسته. وقتی حرفم تموم می شه محمد می گه:" ما به دلیل اینکه نقاش هستیم همیشه خودمون رو پشت کاغذ و تخته مون مخفی می کنیم تا کسی ضعف هامون رو نبینه. همیشه به مداد و کاغذمون تکیه می کنیم. مثلا چرا الان هیچ کس بلند نمیشه و نقره رو نمی بوسه؟! چرا هیچ کس مثلا لگد نمی زنه تو دیوار؟! همه همون کاری رو ادامه می دن که قبل از حرفای نقره انجام میدادن. من اگه اونور بودم بلند می شدم و نقره رو می بوسیدم. نه بخاط اینکه نقره است. بخاطر اینکه یه دختره!"
بچه ها شروع می کنن به شوخی وخنده. آقای معلم میگه:" بعضی افراد اینقدر کارشون رو خوب بلندند و اینقدر به ابزارشون مسلط که نیازی ندارند از جاشون بلند بشن."
وقتی بچه ها کارشون تموم میشه و کارها رو میذارن که ببینیم,طراحی همشون تغییر کرده و هرکس بنا بر قصه ای که ساختم به علاوه شخصیت خود من نقره رو طراحی کرده. راجع به کارها صحبت می کنیم و من خداحافظی می کنم که برم. سینا می گه:" من چند لحظه با نقره کار دارم اگه ممکنه."
بچه ها و آقای معلم دور تا دور کلاس نشستن و منتظر. سینا از من می خواد که وسط کلاس بایستم. خودش هم روبروی من می ایسته. بهم میگه:
- چشماتو ببند. (می بندم)
چند ثانیه میگذره
- می خوام ببوسمت!
من نمی دونم چی باید فکر کنم. کلاس ساکته. چشمام بسته است و نمی تونم ببینم که بقیه دارن چیکار می کنن. احساس می کنم از صورتم حرارت می زنه بیرون. چند دقیقه می گذره.
- چشماتو باز کن. (باز می کنم)
سینا تند نفس می کشه. تقریبا می تونم ضربان قلبش رو از روی لباس ببینم.
- این بقیه ی قصه اته. بقیه ی قصه رو برای محمد تعریف کن.
طراحی سینا تموم شده. آقای معلم میگه:"کاش ثبتش کرده بودیم". سینا دست آقای معلم رو می گیره و میذاره روی قلبش. آقای معلم به سینه ی سینا اشاره می کنه و میگه:"ثبتش اینجاست.!
اینجوریه که آدم جزئی از یک طراحی میشه. طراحی ای که توی پنج دقیقه اتفاق می افته ولی باقی می مونه.

Tuesday, March 14, 2006

کثافت به بهانه حمایت!

انگار این جریان مبارزه با مفاسد اقتصادی هم خوب بهانه ای شده. اصلا معضلی شده واسه خودش.
جناب آقای حسینی راد بعد از اینکه وظایف گالری داران رو بهشون یادآوری کردند حالا یه تفاهم نامه (شما بخونید تفهیم نامه) تنظیم کردن و گذاشتن جلوی انجمن های تجسمی که امضا کنن وگرنه دیگه نه اینا نه اونا!. تو این تفاهم نامه (خودتون می دونید که چی بخونید) نوشته که آقای دکتر خیال دارن تا به روابط مرکز هنرهای تجسمی و مجموعه انجمن های تجسمی سر و سامانی بدهند تا خدای نکرده بیت المال مسلمین صرف یه مجموعه خصوصی یا نیمه خصوصی نشه.
قبل از این انجمن ها با اینکه خصوصی بودن ولی از طرف دولت هم حمایت می شدند. مثلا اینها نمایشگاه و بینال و ... راه می انداختند اونها هم هزینه اش رو می پرداختند. خب انجمن ها که با حق عضویت چند تا نقاش فعالیت می کردند احتیاج به حمایت دولت داشتند. حالا انگار بر اساس این تفاهم نامه قراره اونها امر کنن اینها اجرا. یعنی همه با هم همکاری و همیاری و توسعه هنر و ارتقای کیفی و ... ولی هر کاری اینها خواستن انجام بدن اول اونها ببینن٬ بپسندند٬ بررسی کنن٬ اگه خوششون اومد بعدا براش اقدام می کنن. به زبون بچه آدم اگه بخوایم بگیم یعنی اینها صرفا اهداف اونها رو تامین کنن.
ای بابا نمی دونم این هنرهای تجسمی مادر مرده چه هیزم تری به این آقای دکتر فروخته بوده که حالا چارچنگولی٬ یه کم شبیه بختک افتاده روش و داره نابودش می کنه! اون از وضع تقسیم بودجه اینم از این... خدا آخر عاقبت کار رو به جاهای از این باریکتر نکشه!!



پ.ن: اینها: انجمن های تجسمی
اونها: مرکز هنرهای تجسمی

Monday, March 13, 2006

I’m here

داشتم بی هدف سایت های مختلف رو زیر و رو می کردم که به یه مجموعه پوستر بر خوردم. در واقع یه جور نمایش اینترنتی بود. این 15 تا پوستر با موضوع زندگی در اسرائیل و فلسطین طراحی شده و با عنوان من اینجا هستم به نمایش درامده. این سری پوستر برنده برنده بینال زنبور طلایی)Grand Prix Golden Bee Biennial M مسکو شد. در تمام پوسترها یک نوار سبز رنگ که جمله من اینجا هستم به اضافه تاریخ و محل تصویر بر آن نوشته شده دیده می شود. همینطور خود طراح در حالیکه جلیقه نارنجی پوشیده در تمام تصاویر حضور دارد.
دیوید تارتاکور (David Tartakover) پوسترهایش را اینطور توضیح می دهد:" برای از بین بردن هرگونه شک: این تصاویر وحشتناک همه واقعی هستند٬ ژاکت نارنجی واقعی است٬ درگیری من واقعی است٬ بقیه فتوشاپ!











Thursday, March 09, 2006

دوستی؟!!

کثافت
من غرق می شوم
و تو با بیخیالی فرنی می خوری!

Wednesday, March 01, 2006

بازم تولد؟!!



امروز سر میز صبحانه پدر گفت: " تولدت مبارک دخترم!" برای چند لحظه به چشمهاش خیره شدم تا بتونم معنی حرفش رو هضم کنم . تقریبا هیچ معنی خاصی برام نداشت و تقریبا هیچ احساسی بهم دست نداد انگار که گفته باشه دخترم ظرف شکر رو بده!
می دونم که پدر٬ من رو خیلی دوست داره ولی اینم می دونم که اگر بیست و دو سال پیش اصرار مادر نبود من هیچ وقت پا به این دنیا نمیذاشتم و یازدهم اسفند برای هیچ کس٬ هیچ معنی کوفتی خاصی پیدا نمی کرد. یه وقتی روز تولدم مهمترین روز سال بود برام٬ ولی حالا... نمی دونم چه احساسی راجع بهش دارم. واقعیت اینه که تمام سال رو منتظر اومدنش هستم ولی وقتی میاد آرزو می کنم که هیچ وقت دوباره برنگرده. نمی دونم چرا تولدم غمگین ترین روز ساله برام. مثل اولین روز سال نو می مونه. تکراری و بی معنی! فقط یکسال از فرصت آدم کم میشه و به عددهای توی شناسنامه اضافه.
چه اهمیتی داره که چند سال میگذره من هرگز بیشتر از هفت سال زندگی نکرده ام!
یکی از دوستان که دیشب برای تبریک تولدم بهم زنگ زده بود وقت خداحافظی گفت:" برات آرزوی خوشبختی نمی کنم چون وجود نداره!" جمله ی غمگینی بود. هرچند که دیالوگ یه فیلم* باشه و به شوخی ادا شده باشه.
از شنیدنش دلم گرفت...
امروز هرچی فکر کردم که چه آرزویی دارم تا موقع فوت کردن شمعها بگم چیزی یادم نیومد. بی آرزویی هم یه جور بدبختیه ...

به درک!...

امروز فقط کیک خامه ای اهمیت داره!...


*: (بسوی دمشق/ استریندبرگ)