Tuesday, March 16, 2010

با تخته پاره ای در آغوش
آواره ی آب های عالم شده ایم


عمران صلاحی

Thursday, March 11, 2010

همیشه آنکه می ماند
دهنش سرویس است

باور نمی کنی؟
یکبار بمان!
.
.

Tuesday, March 09, 2010

فرزانه پیدا شد. اون توئه.
سروش غیبش زد. احضاریه اش اومده. می ره اون تو.

صدای زنگوله شتر میاد.
همه چی آرومه؟ من چقدر خوشحالم؟
مادرتونو؟.... پس کی تونو؟
.
.

Friday, March 05, 2010

گفتیم و شنیدیم و یاد گرفتیم که "سانسور بد است". چقدر کتاب ها را حریصانه دانلود کردیم، افست شان را به سختی و با بدبختی گیر آوردیم و خواندیم تا مطمئن تر شویم که حتما سانسور بد است. چقدر فحش دادیم به پدر و مادر کسی که دنیا را در چهاردیواری ذهن مان حبس کرد.

این شماره یک جور نظرسنجی بود. آدم ها عکس های محبوب شان را انتخاب کردند و با یادداشتی ضمیمه آن راهیش کردند به دفتر مجله. عکس ها را دیدیم. متن ها را خواندیم... نقش هامان عوض شد. شروع کردیم به قرمز کردن بخش هایی از متن یا علامت زدن عکس هایی که "مورد" داشت. تبدیل شدیم به همان چیزی که سال ها لعنت فرساتادیم به خودش و هفت جد و آبادش. تلفن زدن ها شروع شد: آقای «ی» آن عکس منتخب شما که چند نفر پارچه های سبز دور گردن دارند و مشت هایشان گره کرده است و آن دورها اتوبوسی در آتش می سوزد، "مورد" دارد. خانم «ه» آن جای یادداشتتان که در پای عکس مصدق نوشته اید چه و چه حذف می شود، با اجازه شما! آقای «م» لطفا برای عکس شماره چهارتان جایگزین پیدا کنید و گرنه با عرض معذرت از شما و روح خانم آربس برای پوشاندن یقه اسکی به تن مدل، مجبور به استفاده از معجره فتوشاپیم.

گفتیم با خنده برگزار کنیم و می گذرد. نشد. نقش جدید بد جوری فشار می آورد. هی از خودمان و دیگری پرسیدیم: تن داده ایم؟ نداده ایم؟... از شما چه پنهان درآوردن یک فصلنامه تخصصی با یک صندوق خالی و شکایت دائمی همسایه و کوه شماره های مرجوعی خودش برابر با شکستن شاخ چندین غول بی شاخ و دم است. اضافه کنید عذاب وجدان قرمز کردن نوشته ها و سیاه کردن عکس های ملت را.

این شد که عطای به انجام رساندن رسالت فرهنگی را به لقایش بخشیده مخفیانه کمی هم خوشحال شدیم که همان شش ماه پیش هم سعادت اشتغال در فصلنامه مربوطه نسیبمان نشد ه بود.

پ.ن: نا گفته پیداست که نارضایتی اینجانب هیچ دلیل بر بدی مجله نیست و بچه ها و خود فصلنامه همچنان بسیار کول بوده خیلی هم چاکریم ! - آینه خانوم با شمام هستم!-
.
.

Monday, March 01, 2010

آدم آخر یک روز تمام فلسفه بافی ها و قاعده ها و اصول ها و پرستیژش را رها می کند و می رود گوشه ای زار می زند. آدم دقیقاً وقتی از ته دل گریه می کند که به فردا و «چه خواهد شد» فکر نکند، گریه یعنی حضورِ به تمامی گذشته؛ روزها و خیابان ها و آدم های از دست رفته/داده، گریستن برای آینده کار آدم های خوشبخت است و خوشبختی تا وقتی دیروز هست احمقانه است. آدم وقتی گریه می کند که حساب و کتاب از دستش می رود، مرزها و خط کشی های زندگی اش به هم می خورد، می فهمد هیچ قاعده ای به کارش نیامده و هیچ حرفی به دلش امید نداده و هیچ کسی مفهوم زندگی را برایش مقدس تر نکرده. آدم وقتی گریه می کند می شود شبیه یک نوزاده تازه پا؛ از همان هایی که تازه از شکم مادرشان می آیند بیرون و آقای دکتر یا پرستاری مدام می زند درِ کونش. می دانید چرا می زنند درِ کونِ نوزاده ها؟ برای این که گذشته شان را فراموش کنند، برای این که شکم ناز و گرم و خوشمزه مادر را فراموش کنند و به "حال" بیایند. خلاصه گریه هم همین است: به حال آوردن آدم های از حال رفته.

.
.

Friday, February 26, 2010

میدانی که نمیشود
و این گه ترین دانستن دنیاست
.
.

Tuesday, February 23, 2010

Sunday, February 21, 2010

آی
می فهمی؟
آی
.
.

Wednesday, February 10, 2010

خواب دیدم رفته ام.
.
.

Saturday, February 06, 2010

مشعلم را روشن می کنم. بادبادک ها سر جایشان هستند، اما هنوز به هوا فرستادن آنها ممنوع است. نظامنامه می گوید:« تا بلندی قد یک انسان، نه بیشتر.» مقامات رسمی از این علائم در آسمان می ترسند. می ترسند کد در کار باشد. پیام هایی رد و بدل شود. محل هایی برای فرود آمدن، یا علائمی برای نهضت مقاومت باشد. کودکان فقط حق دارند آنها را در انتهای رشته ای روی زمین بکشند. هوا کردن آنها ممنوع است. تأثر آور است که ببینیم ژان- ژاک، یا مونتنی، خودشان را روی زمین می کشند. آنها روزی از نو آزاد خواهند شد که خیلی بالا، در جستجوی رنگ آبی به آسمان بروند. دوباره خواهند توانست به ما اعتماد به نفس دهند، شروع به فریب دادن کنند. شاید بادبادک ها جز اینکه زیبایی به وجود آورند دلیل واقعی دیگری برای زیستن نداشته باشند.


بادبادک ها/ رومن گاری

Tuesday, February 02, 2010


یادم رفته به گمانم یا شاید هیچ یاد نگرفته باشم که بگویم من این را می خواهم یا می خواهم که این کار را کنم یا اصلا من دارم می روم. هنوز

Sunday, January 31, 2010

نه!
زنده است باد!
تازنده است باد!
.
.

Thursday, January 21, 2010

قراره چی بشه؟

از همان شنبه شوم بود که در زهن مان نقش بست: قراره چی بشه؟ بارها با بهانه یا بدون آن سرهایمان را خم کردیم به سمت هم و پرسیدیم: قراره چی بشه؟
پرسیدیم و هیچ منتظر جواب نبودیم. همه چیز واضح بود. چشمانمان در یک چیز با هم شریک بودند: راهی جز ادامه نبود/نیست. ما متولد دهه شصت بودیم از انقلاب هیچ و از جنگ جز تصاویر مبهمی در ذهنمان نداشتیم، احتیاجی هم به آن نبود. سالهای مدرسه با آن مدیرهای احمق و معلم های پرورشی کپک زده اش و بعد از آن دانشگاه... یا اصلا چرا راه دور برویم همین سانسور نقش هر زنی که کشیدیم، توقیف هر کتابی که دوست داشتیم به جایی رسانده بودمان که مطمئن باشیم ما حق داریم و این حق ماست که ازمان گرفته می شود. حالا...
ما نمی دانیم "قراره چی بشه" شاید ما هیچ ندانیم اما یک چیز را خوب می دانیم : از هر خیابانی که رانده شویم از کوچه ها برمی گردیم. ...راهی جز اینمان نیست.
.
.

Sunday, January 17, 2010

ما به اندازه ی ما می رویم، پری جان

دو سه سال پیش دوست عزیزی را بازداشت کرده بودند. بعد که تعریف می کرد گفت وقتی که در اوین می خواستند ببرندشان توی سلول تقریبا همه چیزشان را ازشان گرفته اند از جمله بند کفش. ظاهرا بند کفش را به این دلیل که زندانی با آن خودش را دار نزند یا کاری شبیه این. بعد خودش گفت آن موقع از این کار خنده اش گرفته بوده. با خودش فکر کرده همه ی این اعتراض و تحصن و چی و چی به خاطر تغییر شرایط و بهتر زندگی کردن است. دیوانه ام خودم را بکشم؟ بکشم که چی؟
حالا هم همین است. مگر نه این که همه ی این اشک و خون و درد و درد و درد برای زندگی بهتر است؟ برای اصل زندگی است؟ حواسمان باشد پس. پاس بداریمش. زندگی کنیم با همه ی وجود.

(+)
.

Wednesday, January 06, 2010

دست از پا درازتر که به خانه برگشت قابلمه پر از آب را روی گاز گذاشت، در فریزر را باز کرد و هر چیزی را که به نظرش به درد بخور آمد برداشت و همانطور یخزده خالی کرد توی قابلمه. از سبد کنار یخچال بزرگترین پیاز و و سه سیب زمینی کوچک را هم پوست کند و به باقی آت و آشغال ها اضافه کرد تا بعد که همینطور برای خودشان غل زدند و در هم لولیدند دست آخر بشود نامشان را گذاشت سوپ برای علاج این سرماخورده گی های ناخوانده.
خودش را هم برد انداخت زیر آفتاب کم جان روی تخت و هیچ نفهمید چقدر از زمان گذشت تا وقتش برسد که بردارد کاسه ای از معجونش را درحال وارسی اخبار سربکشد و نگاهی به "صورت کتابش" بیاندازد و سعی کند به روی خودش نیاورد که چرا کسی پیامِ یک دیوارِ بسته را نمی گیرد که یعنی اینجا نزدید این حرف ها را آقاجان! نه یعنی اینکه منتظر شوید تا باز شود بعد بزنید این حرف ها را آقاجان! و هی لا به لای سعی کردن ها دماغش را بالا کشید و ای میلی به تو زد که فلان... یعنی حواسش هست که این دوهفته لابد باید با هم می گذشته و خوشمزه های دنیا باهم خورده می شده، خبرهای بد با هم از دور شنیده می شده و اشک ها باید که بر شانه ی هم ریخته می شده تا امروز این لبخندهای کوچک گوشه ای برای خودشان پیدا کنند.

بعد هم حالا لابد باقی روز را برمی دارد می رود سراغ رفیقی که شبی را با شرح ماوقع بگذراند و استکان های کوچک را به سلامتی همه ی آن و این روزهای باهم خالی کند.

چنین گذشت/می گذرد اولین روزِ بازگشت


Tuesday, November 24, 2009

به گمانم فرقی نکند از کدام راه بروی، کنار تمام جاده ها پیرزنانی کاسه بدست طلبِ لقمه ای نان می کنند. تصمیمت را گرفته باشی یا نه از رنج گریزی نیست.
چشم بندهای سیاه سالهاست نخ نما شده اند
.
.

Friday, November 20, 2009

می شود

کار به جایی رسیده که برای زندگی کردن بهانه می خواهیم، اما مرگ دم دست است، راحت و بی بهانه و آسان می شود مُرد هر لحظه. می شود در کسری از ثانیه از حال رفت و رفت در عوالم دیگر. می شود زندگی را از یاد برد، می شود زندگی را از هوش رفت بی بهانه ای
.
.

Thursday, November 19, 2009

سرم را در سینه اش فرو برده بودم و لابه لای هق هق ها فریاد می زدم که:" فکر می کنی من حالا که مستم حالم بده تو نمی دونی اما واقعیت از این بدتره... واقعیت از این بدتره..." می دانستم که نمی فهمد. نمی فهمد بغضم را که متصل دلم را سوراخ می کند و پایین می رود و به هیچ جا نمی رسد. حواسش نیست هفته ای را با بیخیالی گذراندن هیچ دردی از هیچ کجایمان درمان نکرده. نمی داند واقعیت از آنجایی دوباره بد می شود که وقت نهار، علی ماجرای مرگ رامین همکلاسی اش را تعریف کند و بعد گزارش کاملش را از زبان گوینده اخبار بشنوی و بغضت را به زور فرو دهی. از آنجایی بدترین می شود که بشنوی رفیقت را بعد از دادن مشتی ستاره می خواهند دو سال زنده گی اش را هم پشت میله ها ازش بگیرند و همه می دانسته اند بجز تو که مبادا به همین حالی درایی که آمده ای. همین حالی که هی ته دلت خالی شود ، انگشتانت یخ کند و از چشمانت حرارت بیرون بزند. همین حالی که بختک دلتنگی رویت خیمه کند و بخواهی همه ی رفقایت را در آغوش بگیری مبادا دست کسی بهشان برسد. همین حال دل آشوبه ای که آماده باشی به آن رفیق دیگرت التماس کنی که نیاید تا مبادا گوینده خبر گزارشی هم از او بخواند. اما یک جوری است که نمی شود. نه می شود گفت بیا نه می شود گفت نیا. فقط می شود منتظر بود، روزش که رسید انگشت ها را بالا برد و فریاد کشید، دوید، اشک ریخت، در آغوش گرفت و گاهی وقتی هم در آن وسط های مستی فریاد کرد که" واقعیت از این بدتره" گیریم به این امید که بهتر شد... روزی.
.
.

Wednesday, November 11, 2009

با شما هیچ کارم نیست
قاتل زمانم
چیز را... وقت را می کُشم
...
می دانی از چه سخن می گویم

هان؟
.
.

Tuesday, November 10, 2009


می توانم نگه دارم دستی دیگر را
چرا که کسی دستِ مرا گرفته است...


پاییز هشتاد و هشت، شب چهل و نهم.
....

.