Friday, October 24, 2008

هیچم.
.
.
.
.

هیچ کلامی نباشد شاید که کاری بیاید از دستش. بیهوده زور می زنیم حال آن دیگری را کمی شاید بهتر کنیم. نمی دانیم از مخروبه هایمان بوی هیچ خوراکی بلند نخواهد شد. بیهوده زور می زنیم.
.
.

Wednesday, October 22, 2008

با اولین دروغت تمام شدی، خودت فکر کردی که ادامه داری.
.
.
بلوط

Sunday, October 19, 2008

once upon a time it was too cold to live a life,
so...
.she died
.

.

Wednesday, October 15, 2008

چسب رو اگه هر روز آب بدی و ولش کنی به امان خدا، همینطور راهش رو می گیره و میره. اما اگه سعی کنی مسیرش رو عوض کنی رشد می کنه، بلند می شه اما چسبش از کار می افته و دیگه راست دیوار رو نمی گیره بره بالا، همینطوری آویزون میمونه.
اینطور گیاهیه چسب.
اینطور آدمی ام من!
.
.

Sunday, October 12, 2008

دلقک
مریم فرشاد

Wednesday, October 08, 2008

If we had two lives, with one life I'd have her stay at my place and with the second life I'd kick her out. Then I'd compare and see which is the best thing to do, but we only live once.
Life is so light, like an outline we can't ever fill in, or correct, make any better.
It's frightening.

unbearable lightness of being
Philip Kaufman

.
.

Tuesday, October 07, 2008

مثل سنگ های کف رودخانه آنقدر به در و دیوار خورده ام که صیقلی شده ام ، دیگر چنگت به من گیر نمی کند.
در تنم فرو می رود!
.
.
.
دامن دور پاهایم می پیچد، کابوس دور سرم.
تو، از گردنم آویزانی!
.
.
.

Saturday, October 04, 2008

نَمیرم یه وقت از حسودی؟!
.
.

Friday, October 03, 2008

به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟


هان؟!
.
.

Thursday, October 02, 2008

بیدار می شویم هر روز، آبی به سر و صورت خود می زنیم و درحال چرخاندن مسواک در دهانمان برای آینه شکلک در می آوریم. گلدان هایمان را آب می دهیم هر روز و به امروز و فردایمان فکر می کنیم و لبخند می زنیم. از خانه همسایه صدای شیون می آید اما. دختربچه ای پدرش را صدا می کند، پدری تنها پسرش را و زن، تنها در گوشه ای می گرید. نفسی بند می آید، قلبی از کار می ماند و کسی می میرد. هر روز، هر روز، هر روز...
به بستر می رویم هرشب، شاید که فردا هم از خواب بیدار شویم. مثل هر روز.

Wednesday, October 01, 2008

...
و نوبت خویش را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده ای!
.
.
.

Tuesday, September 30, 2008

دیدین بعضی وقتا چه دست ِ آدم به هیچ جا بند نیست؟
دیدین که آرزوی یه پاک کن آدمو به اینجاش می رسونه؟
.
.

Thursday, September 25, 2008


چه عرض کنم؟!
.
.

Monday, September 22, 2008

فکر میکنم تمام آدمهایی که کمتر از من غر غر میکنند پذیرا بودن را پذیرفته اند. یا نوع آفرینششان این گونه است که خوشا به احوالاتشان و یا آنقدر قدرتمند هستند که به این راز بزرگ جامه عمل پوشانده اند(حتی به زور!)

+
.
.

Thursday, September 18, 2008

چه روزها زشت شده اند! آفتاب که رفته آسمان بلاتکلیف است. همه از هم دلخوریم. پر شدیم از رازهایی که همین فرداست خفه مان کند. یک عالمه حرف هایی که از بس به این گفته ایم و مواظب بوده ایم آن یکی نشنود دیگر غاطی کرده ایم که کدام را به کدام گفته ایم و کدام ها را نه. حالم دارد بهم می خورد از خودم و از همه مان. ما قبل ترها نبودیم اینطور. از کجا آمد این همه کثافت این همه دروغ؟کاش می آمدین دوباره با هم دوست باشیم. من همان خود و همان رابطه هایم را می خواهم.
.
.

Wednesday, September 17, 2008

مریض که می شوم گیر می دهم به تو و تهِ تهِ دلم به او! یواشکی می روم سراغ عکس هایش وهر کدام را چندین دقیقه نگاه می کنم. درباره اش کنجکاو می شوم و ناخودآگاه خودم را با او مقایسه می کنم. نمی دانم چه ها از مغزم می گذرد اما هرکدام با عبورش دلم را می ساید و می رود. سوال های احمقانه می گذرد از ذهنم که چه جور لباس هایی می پوشد؟ چه بویی می دهد؟ خوب می بوسد یا نه؟ اندازه ی من النگو و گوشواره دوست دارد؟ اتاقش به درهم ریختگی ِاتاق من هست یا مثل تو همه چیز را سر جایش می گذارد؟ فقط می دانم سیگارش ار آنهایی نیست که من دود می کنم!
نمی دانم، نمی توانم بفهمم که چرا این آدم تا این حد افسرده ام می کند! من که هیچ حساسیتی روی آدم ها ندارم چرا این یک نفر دیوانه ام می کند؟ بخاطر توست؟ یا او؟ یا... من؟
هیچ کس نداند تو که میدانی خیلی به ندرت آدمی پیدا می شود که بدم بیاید ازش اما... من از این یکنفر متنفرم!
.
.

Tuesday, September 16, 2008

کلاغ پر
ستاره و امید و بیتا هم... پر!
.
.

Saturday, September 13, 2008