Saturday, July 24, 2010


وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟
امید کجاست
تا خود
جهان
به قرار
باز آید؟

هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!

احمد شاملو
(۱۳۰۴- ۱۳۷۹)

Sunday, July 04, 2010


دلم می خواهد یک چیزی بنویسم. این صفحه را بارها باز می کنم و می بندم. خیلی چیزها هست که می خواهم راجع بهشان بنویسم اما نوشتنمشان نمی آید. همینجوری توی ذهنم وول می خورند. یک جور قهری ام نگار با این صفحه. همچین دیگه مثل قدیم ها نیست که سفره ی دلم را رویش بتکانم. از بس که آدم می بیند وبلاگ های محبوبش افتاده اند آن گوشه و -مثل اسباب بازی هایی که صاحبانشان آدم بزرگ شده اند- خاک می خورند، دیگر دست و دلش به نوشتن نمی رود. پیش خودش فکر می کند که خب صاحب هر وبلاگی هم بزرگ می شود لابد روزی. بعد حالاست که از تصور آدم بزرگ شدن وحشت برش می دارد گفتم. بیایم یک چند کلمه ای اراجیف بگذارم اینجا باشد شاید یخ بینمان را آب کرد و دوست شدیم دوباره با هم... گاس هم نه. کسی که نمی داند.


Monday, June 28, 2010


جنگ
ویرانی
جنگ

Saturday, June 19, 2010


من هیچ چیز از آنچه آموخته ام، یا آنچه خوانده ام، یا آنچه تجربه کرده ام، یا آنچه شنیده ام، چه درباره ی آدم ها چه درباره ی وقایع، به خاطر ندارم. احساس می کنم هیچ چیزی را تجربه نکرده ام، هیچ چیز یاد نگرفته ام، و عملا حتا کم تر از یک بچه مدرسه ای اطلاعات دارم، و هر آن چیزی هم که می دانم سطحی است و هر مسئله ای که کمی عمق داشته باشد ورای درک من است. من نمی توانم عالمانه فکر کنم. افکار من صاف به یک دیوار برمی خورند. می توانم جوهر چیزها را در انفرادشان درک کنم، اما اصلا نمی توانم تفکری منسجم و بی گسست داشته باشم. حتا قادر نیستم یک داستان را درست نقل کنم. در واقع، من اصلا به ندرت حرف می زنم...


فرانتس کافکا

Tuesday, June 15, 2010


پارسال امروز بود که از ترس پخ می کردی جیشم می رفت.
پارسال دیشب بود که توی ولیعصر هر کسی از کنارمون رد می شد آهسته می گفت فردا ساعت چهار، انقلاب.
پارسال امروز بود که از هفت تیر و ولیعصر همه سرازیر شده بودن به انقلاب.
امروز بود که مسیر طولانی رو کنار هم راه رفتیم بدون اینکه حرفی از خستگی بزنیم .
امروز بود که «سکوت سرشار از ناگفته ها» شد.

پارسال امروز بود که بیشمار شدیم.
از امروز بود که دیگه نترسیدیم. باور کن

Monday, June 14, 2010


اگر کون کارکردن ندارید لااقل زنده گی کنید


Tuesday, June 08, 2010


...
دارم به این فکر می کنم که شاید اصلن بهتر است همینطور از کنار آدم ها گذشت و فوق فوقش از دور برایشان دستی تکان داد که یعنی دوستی. چه کاریست بیخود بروی بشوی دوست جان جانیشان و از یک کاسه غذا بخورید و کفگیرتان را بکنید تا ته دیگ کثافت وجود همدیگر و انقدر هم بزنید و هم بزنید تا کثافت ها بیاید بالا و همانجا بماند و دیگر اصلن نرود آن زیرها تا بوی گندش حالتان را بهم بزند، بزنید دسته جمعی کاسه را خرد و خاکشیر کنید خیالتان راحت شود. و فقط بماند توهم این که هر کسی، هر آدمی که از کنارتان می گذرد، همراهتان در یک کلاس درس می نشیند یا در کافه ای قهوه اش را مزه می کند دشمن بلقوه ایست که این توانایی را دارد که در مدت کوتاهی همان لکه های سفید باقی مانده از امید به دوستی و اینکه دنیا دارد جای بهتری می شود را از بین ببرد.
شاید اگر بگذاریم همانطور آدم ها از دور مهربان بمانند و لبخند بزنند بهتر باشد و بیشتر امیدوار(خر) مان کند که هنوز آدم هایی پیدا می شوند که دروغ نگویند، تظاهر نکنند و همان باشند که هستند.
من که نمی دانم ...گاس هم باشند.


Monday, May 31, 2010


چهره هنرمند در جوانی

Thursday, May 27, 2010


الان دیگه به گمانم وقتش باشد که موسیقی دان ها به فکر نوشتن قطعه ای بیفتند که سکوت پخش کند. سکوت سنگینی که بتواند جلوی شنیده شدن اینهمه صدا را بگیرد، صدای بلند حرف زدن یارو پای تلفن، صدای آژیر ماشین پلیس و آمبولانس ، ماشین آتش نشانی، و صدای پارس سگ بی صاحاب همسایه.
الان جدا دیگه وقتش شده. وقت یک سکوت شنیدنی سنگین... خیلی سنگین.


Tuesday, May 25, 2010


سنگی هم اگه باشه، همین ريزه هایی هست كه توی كفش هامه و همه جا با خودم می برمشون. وگرنه كه مانعی سرِ راه ام نیست

(+)


وقتی وبلاگ می نویسم از چه می نویسم یا چگونه به تنهایی صد تا یه غاز بگوییم

بارها پیش آمده که این صفحه را باز کنم به هوای نوشتن چیزی اما ننوشته آنرا بسته ام. یا بعد از نوشتن یکی دو جمله پشیمان شده ام و فکر کرده ام لابد که وقت بهتری پیدا می شود برای ادامه. تجربه اما نشان داده است پستی که چرک نویس شد احتمال انتشارش به نزدیک صفر می رسد.
نوشتن وبلاگ تنها کاری بوده که بدون زوری بالای سرم با پشتکار ادامه اش داده ام هرچند که مثل باقی کارهایی که می کنم به نظرم به درد نخور می آید. با خودم فکر می کنم این بار چی بنویسم ... نه... چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنم! می گذارم خودش بیاید ، چیزی که بطور بدیهی نوشتنمش بیاید. . نتیجه معمولا چس ناله است. معلوم است که من هم مثل خیلی از آدم ها کتاب/فیلم هایی می خوانم/می بینم که ازشان خوش یا بدم بیاید و معلوم تر است که در زندگی روزمره ام هم ممکن است چیزهایی برای نوشتن پیدا شود. مثلن همین حالا اگر بخواهم می توانم از این بنویسم که پنج دقیقه دیگر ساعت پنج صبح می شود و از پنجره ی باز صدای پرنده هایی می آید که لابد خودشان را برای روشن شدن آسمان آماده می کنند. هر چند که آسمان هنوز آبی پررنگ پررنگ است (اینجا آسمان هیچ وقت سیاه نمی شود- آسمان سیاه دیده ام که می گویم-) یا مثلن می توانم از این موش های مفلوکی بنویسم که در یک چرخه احمقانه بی سر و ته دور خورشان می چرخند و من برای اینکه صدای دویدنشان را نشنوم توی توالت حبسشان کرده ام. از تلق تلق کتری، از سیگاری که منتظر است تا بعد از چای دودش کنم، از جوش بزرگ روی چانه ام که صورتم را یک وری کرده... می بینید خیلی چیزها هست که می توانم بنویسم. چرا نمی نویسم؟
خب این سوال هم مثل خیلی از سوال های دیگر جوابی ندارد یا جوابهای مختلفی دارد. «نمی دانم» آسان ترینشان است. «گشادی» دلیل دیگری است. پرسیدن سوال دایمی «خب که چی؟» یا مهمتر از آن نیامدن نوشتشان یا نوشتنمش نیامدنم یا نمی دانم هر جور آدمیزادی که می شود این جمله را گفت. شاید هم دلیلش این باشد که من آدم گفتن نیستم. آدم نوشتن هم لابد نیستم. پس آدم چه هستم؟شاید اصلن فکری نمی کنم که بخواهم بنویسم. یا شاید آنقدر فکر می کنم که نمی توانم بنویسم. یعنی یک جوری است که فقط می توانم با خودم فکر کنم و نظرات ارزشمندم را فقط به خودم بگویم و فقط خودم بفهمم که چه دارم می گویم و بدیهی است که کاملا با آنها موافق هستم. پس باز هم دلیلی برای نوشتن نمی بینم! اصلن همین حالاش هم نمی دانم چرا باید دلایل ننوشتن درست درمانم را برای کسی توضیح بدهم یا اصولا چرا کسی باید دلش بخواهد که دلایل مرا بداند، یا اصلن متوجه شود که من درست درمان می نویسم یا نه.

این بار را هم می گذارم به حساب سرریزی کلماتی که نمی دانم به چه مناسبتی فرصت سرریزی ـسردرشتی؟- پیدا کرده اند و لابد آب ندیده بودند ـمن تا صبح بیدار بیکار- وگرنه حتمن سرریزندگان خوبی از کار درمی آمدند.

همین.

پ.ن. من یادم است که امروز چهار خرداد است و اصلن ماجراهای خرداد یادم نرفته -سلام همه-. همینطوری گفتم بدانید که ما هم بعله.
پ.پ.ن. این را بعدن دارم اضافه می کنم. حالا پنج دقیقه به شش صبح است و آسمان آبی کم رنگ کم رنگ است. پرنده هام دیگر خفه شده اند. همینطوری خواستم بگویم که نوشتن چقدر طول می کشد.


Sunday, May 23, 2010

آقای بوکفسکی شما فوق العاده اید!


Tuesday, April 27, 2010


کسی در دوردست پیانو می نواخت. پشت چشمان بسته ام درخت بزرگ گیلاس پر از شکوفه بود و باد برگ های ریز و ضعیف را با خود می برد. چشمانم را باز کردم. صدای نواختن همچنان به گوش می رسید. بستمشان. دیگر از درخت گیلاس خبری نبود. خبر بیماری مادر و تصادف کسی با چیزی انتظار می کشید.
نوای پیانو در باد گم شد.
...

Friday, April 23, 2010

My Strength Lies
2006


Sunday, April 18, 2010


من مترسک هستم

شکل من زیبا نیست

تنم از چوب درخت

سرم از یک قوطی‌ست

دیدی یک روزگاری به یکی نیاز داری، و او نیست؟ یا طفلک خواسته باشد و نتوانسته؟ دیدی کی برمی‌گردد آن آدم، اگر که برگردد؟ وقتی تو جنگ‌هایت را کرده‌ای دیگر، تنها بودن را، بی او بودن را، با یک عالم زخم و خون و خون‌ریزی یاد گرفته‌ای، سرپا ایستاده‌ای، یاد گرفته‌ای حتی به او که آن‌وقت‌های سخت نبوده، لبخند راستکی بزنی. بعد درست همان‌وقت برمی‌گردد و به قول همین مامان، قباله‌های کهنه را روبه‌رویت پهن می‌کند. می‌خواهد باشد، آن هم جوری که دیگر زمانش گذشته. می‌خواهد زخم کهنه‌ی جوش خورده را دوباره بشکافد، خودش را به زور جا کند توی حفره‌ی حالا دیگر بسته شده‌ای که یک وقتی جای او بوده. و این درد دارد دیگر، ندارد؟
(+)

نه.... چیزی نمی نویسم.
صبر می کنم ببینم خودت کی می فهمی.
.
.

Saturday, April 17, 2010


«فرنگ» هر چیز خوبی که داشته باشد، مهمانی هایش از مزخرف ترین هاست. صد نفر آدم جمع می شوند توی یک سالن با رقص نور و دی جی و الکل به مقدار کافی، بعد در حالیکه همه چیز برای رقص و رقص و رقص آماده است در گروه های پنج شش نفره می ایستند به حرف! یک نفر یک ماجرای بی مزه ای را تعریف می کند و بقیه در حالیکه سرشان را تکان می دهند می گویند: «اُ... یَه؟» بابا مهمانی بگیرید، عرق بخورید، برقصید، شادی کنید. این حرفهای صد تا یه غازتان را بگذارید برای همان وقتی که توی صفٍ یکی از این قهوه های بدمزه ی زنجیره ای هستید. حیف است. به مولا حیف است. نکنید آقاجان این کار را با خودتان نکنید.

چه کنم؟ من آدم رقصم. مهمانی های «اُ... یَه؟» مهمانی های من نیستند. مهمانی های ٍعرق سگیٍ وارطان و مزه چیپس و ماست با رقص و پایکوبی! مال منند. آنوقت می توانم بگویم: هااا خیلی خوش گذشت. ( هرچند که بعدش تا صبح توالت فرنگی را بغل کنم)
.
.

Friday, April 16, 2010


There I am
.s2 a.m
?What day is it


Haiku by Jack Kerouac


Thursday, April 15, 2010


«صورت کتاب» ان است

هی اون بغل تولد دوست صمیمی ات رو می نویسه. هی از یه هفته قبل می گه تولدشه هااا. می خوام بکوبم تو سرش داد بزنم که خودم می دونم احمق! فقط پیشش نیستم که کیک تولدش رو بخورم. تو خفه شو!
.
.

Sunday, April 11, 2010


ده ماه
سیصد و سه روز
هفت هزارو دویست و هفتاد و دو ساعت
...
.
.