Wednesday, September 30, 2009

"سخت می گیری. دنیا را سخت می گیری. اسانتر با آن تا کن تا مهربان تر شود. این همه مانع را خودت از اقصی نقاط دنیا حمع می کنی، می چینی سر راحت تا خیالت راحت باشد که هفت خوان رستم را عبور کرده ای و زنده گی آسانی نداشته ای. خودت را تنبیه می کنی به خاطر حس گناهی که باید بفهمیم از کجا آمده. همه مان یادگرفته ایم که تبهکار و بدذاتیم. این چیز دیگری است از نوع خاص ترش که کله ی تو را پر کرده از ابداع روش هایی برای تنبیه خودت..."

پری فراموشی/ فرشته احمدی

با منه؟! چه همه تکراری و زبون نافهم!
.
.

گاهی وقتی، بین همه ی این سیگارهای بی توجه لا به لای کاغذها و بدو بدوها، آدم باید که مکث کند. همه چیز را ثابت نگه دارد. نخ سیگار و فندکش را بردارد و بنشیند توی تراس، زیر آفتاب بی حوصله و خسته ی مهرماه که نه می سوزاند نه کلافه می کند. سیگارش را بگیراند و با بیخیالی کام بگیردش! آدم باید که بگذارد گاهی وقتی موهایش را باد پخش و پلا کند، که بیخیال باشد. باید که ته سیگارش را از آن بالا به کوچه هدف بگیرد.
گاهی وقتی همه باید بیخیال شوند...
.
.
.

Thursday, September 24, 2009


سه ما از اون روز گدشته. هنوز با هر تصویر هق هق گریه ام سکوتم را مش کند. من دیگر هیچ وقت مثل قبل نخواهم شد. هیچ کدام دیگر همان ها نخواهیم شد

Monday, September 21, 2009

پیش ترها ما انقدر گاو نبودیم
بعدن شدیم

شما که دیگر یادتان هَس؟!
.
.

Tuesday, September 15, 2009

"همیشه به نظرم می رسد اگر آنجایی که هستم نباشم حالم بهتر می شود و این مسئله جا به جا شدن موضوعی است که مادام العمر روح مرا به خود مشغول می دارد."

شارل بودلر
.
.

Monday, September 14, 2009


Trelkovsky: If you cut off my head, what would i say... Me and my head, or me and my body?
What right has my head to call itself ME?


Le Locataire/Roman Pollanski
.
.

Saturday, September 12, 2009

Sunday, September 06, 2009

فردا آخرین امتحات آخرین ثلث سوم.
چه مسخره آخرین امتحان ثلث سوم و قتی می دونی بعدش هیج تعطیلات تابستونی ای در کار نیست.


کلا دیگه اینجوری شده
زندگی بدون هیچ تعطیلی تابستونی.
.
.

Thursday, September 03, 2009


يادمان نرود شعر ها را كه عجيب پناه خوبي اند براي اين شب هاي بي پناهي ما...
.
.
.

Tuesday, September 01, 2009

وقتایی که آدم اخماش تو همه، شاید بذارنش به حساب پریود. اما محاله روحشونم خبر دار بشه که حتا به خاطر پریود آدم چقدر می خواد که فقط بهانه بگیره و یه گوشه ای های های گریه کنه.
وقتی آدم حالش بده، بده و این اصلا شوخی بردار نیست.
.
.

بعضی سوال ها هرگز نباید پرسیده شوند.
.
.

Sunday, August 30, 2009

ذهن لعنتی من
حافظه ماهی تنگ بلورم آرزوست!
.
.
.

Saturday, August 29, 2009


من نمی فهمم چرا وقتی با خوردن سوشی عق می زنم باید اونقدر بخورم تا داینامایت رولراش توی دهنم جا بشه و به طعمش عادت کنم!
چپترز و دفترهای مولسکین همونقدر خوشحالم می کنه که اسکای ترین غمگین!
آره، آدم فکر می کنه سهمش چقدر کم بوده.
کال می اولد فشِن اما من از کینو کافه منتفرم!
.
.

Wednesday, August 26, 2009

روزگار همه چیز را خودش پاک می کند. ما می گوییم ننگ را با رنگ نمی شود پاک کرد. این شعاری بود که توی کتاب های درسی ما چاپ کرده بودند. فکر کنم حالا باید توی کتاب های درسی شما چاپ کنند. اصلا دست من باشد می دهم توی تمام کتاب درسی های دنیا این جمله را چاپ کنند. برای همه سنین خوب است. این طوری وقتی بچه ها بزرگ شوند، یاد می گیرند الکی دست به قوطی رنگ نزنند. نه که بترسند دست شان رنگی شود. البته این هم خوبی هایی دارد. یعنی ترس خوب است. ولی باید تا بیخ حرف رفت. باید بفهمند وقتی دست به رنگ زدند، دیگر کار از کار گذشته است.


دیگر اسمت را عوض نکن/مجید قیصری
.
.

Monday, August 24, 2009

همه ضِر/ذِر/زِر/ظِر می زنن
مگه اینکه خلافش ثابت شه.
.
.

Sunday, August 23, 2009

و چیزی نماند جز همین شب های کوتاهی که منتظر آمدنشان باشی تا بعد از یکی دو نصفه استکان ته ِگلو کـمی گرم شود و پلکها سنگین تا در تاریکی لابه لای آدمها بلولی که یعنی " وای من چه خوشبختم" . اینجور وقت هاست که به روی خودت نمی آوری وقتی انگشتانت زیر پاشنه تیز کفشی له می شود یا رد دست غریبه ای را بر شانه ات حس می کنی. نه. به روی خودت نمی آوری و با موسیقی همراه می شوی و فریاد که: welcome through to the other side

اما می دانی چراغ ها که روشن شود، آماده ی رفتن که شوی همه فکرهای بد، اشکهای نریخته و حرف های نگفته پشت در به انتظار نشسته اند. می دانی و این از بدترین دانستن هاست.
.
.

Friday, August 21, 2009

و من هميشه منتظر اتفاقي بودم كه نيفتاد .
سخت بود . اين انتظاره ، اين همش انتظاره . قانونش اين است . دير يا زود ، آدم مي فهمد كه هيچ فردايي ، هيچ خوشبختي و لذتي را تضمين نمي كند . با صورت مي خوري زمين ؛ آخ ... همان آخه اول بدبختي ست . پس دنياي واقعي اين همه درد دارد و من نمي دانستم . اي بابا ...
بعدش ، خيلي بعد ترش كه زندگي بدجوري به گات داد ، مي فهمي زود وا دادي . خيلي زود . آدم خوب است دير وا بدهد . خوب نيست زود وا بدهد . در هر صورت وا مي دهد . يعني مي خواهم بگويم از وا دادن گريزي نيست . اين قانون زندگي ست .

تیغ ماهی

Monday, August 17, 2009

همین حالا از زیر دوش بیرون آمده ام. موهایم هنوز آبچکان است. پوستم را گذاشته بودم قطره های آب داغ قرمز کنند. گذاشته بودم این حرارت از پوستم نشت کند و تمام تنم را بگیرد، که این گزگزی که از انگشتان دستهام شروع می شود مغزم را هم مال ِ خود کند و بعد آرام بنشیند روی پلکهایم که بعد مجبور نباشم برای خودم را خواباندن، مدتی غلت بزنم.
موهایم جلوی چشمانم را می گیرند باید در اولین فرصت بدهم کوتاهشان کنند. اولین فرصت در ذهنم چرخ می خورد. همان اولین فرصتی که دوخت و دوز یاد گرفته ام، نامه ام را به عمو مصطفی نوشته ام، به موسیو ای میل زده ام. همان اولین فرصتی که سازم را کوک کرده ام و در نواختنش حسابی ماهر شده ام. اصلا می دانی، همان اولین فرصتی که تو پیدا کنی تا صدایم بزنی.
بیخیال. پلکهایم تقریبا بسته اند و کلمه هایم را نمی بینند. تو هم نبین. اینجوری راحتتر است.
.
.

Saturday, August 15, 2009

یک.
هادی اون روز با یه دست بند سبز سر کلاس اومد. قضیه مال خیلی وقت پیشه. بهش گفتم اون چیه دستت؟ موسویه؟ گفت آره. توام میخوای؟ خندیدم. گفتم نه بابا!
کلاس که تعطیل شد جلوی در ایستادیم و هادی شروع کرد از اهمیت انتخابات گفتن؛ که همه باید شرکت کنن، که تنها راهیه که می شه تغییر ایجاد کرد، که... . و من که مخالفتی با انتخابات نداشتم به حرفهاش گوش می دادم. گفتم بهش که با همه ی این حرف ها بازم موسوی بهترین گزینه نیست هرچند گزینه ها محدود. بحث بالا گرفت، انقدر بحث کردیم که هوا تاریک شد.

دو.
دست بند سبز دیگه تبدیل به یه جنبش شده بود. بعد از نه یا ده روز که از انتخابات گذشت بهش زنگ زدم ببینم زنده است؟ سالمه؟ آزاده؟ آخه حرفای اون روزش حسابی مجابم کرده بود که به جز روزنامه خوندن هادی فعالیت های دیگه هم داره. پرسیدم ازش که سالمی؟ گفت آره. آخه من سابقه ام خرابه، نمی رم توی تجمع ها! گفت که فکر می کرده بعد از تموم شدن درسش بر گرده ایران ( آخه بورس گرفته بود داشت می رفت پاریس برای دو سال) اما حالا با این اتفاقا داره گزینه های دیگه رو بررسی می کنه. بعدن که برای نوشین تعرف کردم گفت" خوبه دیگه بهانه اش کلفته!"

سه.
دو سه هفته پیش ای میل زده بودم بهش که من موندم. توکجایی؟ رفتی؟ امروز جواب داده که" آره. هفدهم تیر اومدم. تو چرا نیومدی. ول کن اون ایران رو. بیا ببین اینجا چه خبره!"

چهار لابد.
سرزنشش نمی کنم. اما نگاهم که به دست بند سبزم می افتد دلم می گیرد.هیچ ربطی هم نداشته باشد شاید!
.
.
چیزی در فضای اتاق هست که آزارم می دهد، اما نمی دانم چیست. دل تنگی را نمی شود با بطری های شیشه ای و قوطی های فلزی پاک کرد؛ مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره خاطره کسی را به یاد آورده ای که تازه به نبودنش عادت کرده ای؛ و باز آینده ات پر از نبودن کسی در گذشته می شود و آنوقت تو می مانی و جاسیگاری کوچکی که پر است از ته سیگارهای مچاله، که زمانی فقط یک سیگار بوده اند و حالا قرار است بگویند که این جا اتفاقی افتاده است.


سیگار نیم سوخته ی روی .../ پدرام رضایی زاده