Monday, June 14, 2010


اگر کون کارکردن ندارید لااقل زنده گی کنید


Tuesday, June 08, 2010


...
دارم به این فکر می کنم که شاید اصلن بهتر است همینطور از کنار آدم ها گذشت و فوق فوقش از دور برایشان دستی تکان داد که یعنی دوستی. چه کاریست بیخود بروی بشوی دوست جان جانیشان و از یک کاسه غذا بخورید و کفگیرتان را بکنید تا ته دیگ کثافت وجود همدیگر و انقدر هم بزنید و هم بزنید تا کثافت ها بیاید بالا و همانجا بماند و دیگر اصلن نرود آن زیرها تا بوی گندش حالتان را بهم بزند، بزنید دسته جمعی کاسه را خرد و خاکشیر کنید خیالتان راحت شود. و فقط بماند توهم این که هر کسی، هر آدمی که از کنارتان می گذرد، همراهتان در یک کلاس درس می نشیند یا در کافه ای قهوه اش را مزه می کند دشمن بلقوه ایست که این توانایی را دارد که در مدت کوتاهی همان لکه های سفید باقی مانده از امید به دوستی و اینکه دنیا دارد جای بهتری می شود را از بین ببرد.
شاید اگر بگذاریم همانطور آدم ها از دور مهربان بمانند و لبخند بزنند بهتر باشد و بیشتر امیدوار(خر) مان کند که هنوز آدم هایی پیدا می شوند که دروغ نگویند، تظاهر نکنند و همان باشند که هستند.
من که نمی دانم ...گاس هم باشند.


Monday, May 31, 2010


چهره هنرمند در جوانی

Thursday, May 27, 2010


الان دیگه به گمانم وقتش باشد که موسیقی دان ها به فکر نوشتن قطعه ای بیفتند که سکوت پخش کند. سکوت سنگینی که بتواند جلوی شنیده شدن اینهمه صدا را بگیرد، صدای بلند حرف زدن یارو پای تلفن، صدای آژیر ماشین پلیس و آمبولانس ، ماشین آتش نشانی، و صدای پارس سگ بی صاحاب همسایه.
الان جدا دیگه وقتش شده. وقت یک سکوت شنیدنی سنگین... خیلی سنگین.


Tuesday, May 25, 2010


سنگی هم اگه باشه، همین ريزه هایی هست كه توی كفش هامه و همه جا با خودم می برمشون. وگرنه كه مانعی سرِ راه ام نیست

(+)


وقتی وبلاگ می نویسم از چه می نویسم یا چگونه به تنهایی صد تا یه غاز بگوییم

بارها پیش آمده که این صفحه را باز کنم به هوای نوشتن چیزی اما ننوشته آنرا بسته ام. یا بعد از نوشتن یکی دو جمله پشیمان شده ام و فکر کرده ام لابد که وقت بهتری پیدا می شود برای ادامه. تجربه اما نشان داده است پستی که چرک نویس شد احتمال انتشارش به نزدیک صفر می رسد.
نوشتن وبلاگ تنها کاری بوده که بدون زوری بالای سرم با پشتکار ادامه اش داده ام هرچند که مثل باقی کارهایی که می کنم به نظرم به درد نخور می آید. با خودم فکر می کنم این بار چی بنویسم ... نه... چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنم! می گذارم خودش بیاید ، چیزی که بطور بدیهی نوشتنمش بیاید. . نتیجه معمولا چس ناله است. معلوم است که من هم مثل خیلی از آدم ها کتاب/فیلم هایی می خوانم/می بینم که ازشان خوش یا بدم بیاید و معلوم تر است که در زندگی روزمره ام هم ممکن است چیزهایی برای نوشتن پیدا شود. مثلن همین حالا اگر بخواهم می توانم از این بنویسم که پنج دقیقه دیگر ساعت پنج صبح می شود و از پنجره ی باز صدای پرنده هایی می آید که لابد خودشان را برای روشن شدن آسمان آماده می کنند. هر چند که آسمان هنوز آبی پررنگ پررنگ است (اینجا آسمان هیچ وقت سیاه نمی شود- آسمان سیاه دیده ام که می گویم-) یا مثلن می توانم از این موش های مفلوکی بنویسم که در یک چرخه احمقانه بی سر و ته دور خورشان می چرخند و من برای اینکه صدای دویدنشان را نشنوم توی توالت حبسشان کرده ام. از تلق تلق کتری، از سیگاری که منتظر است تا بعد از چای دودش کنم، از جوش بزرگ روی چانه ام که صورتم را یک وری کرده... می بینید خیلی چیزها هست که می توانم بنویسم. چرا نمی نویسم؟
خب این سوال هم مثل خیلی از سوال های دیگر جوابی ندارد یا جوابهای مختلفی دارد. «نمی دانم» آسان ترینشان است. «گشادی» دلیل دیگری است. پرسیدن سوال دایمی «خب که چی؟» یا مهمتر از آن نیامدن نوشتشان یا نوشتنمش نیامدنم یا نمی دانم هر جور آدمیزادی که می شود این جمله را گفت. شاید هم دلیلش این باشد که من آدم گفتن نیستم. آدم نوشتن هم لابد نیستم. پس آدم چه هستم؟شاید اصلن فکری نمی کنم که بخواهم بنویسم. یا شاید آنقدر فکر می کنم که نمی توانم بنویسم. یعنی یک جوری است که فقط می توانم با خودم فکر کنم و نظرات ارزشمندم را فقط به خودم بگویم و فقط خودم بفهمم که چه دارم می گویم و بدیهی است که کاملا با آنها موافق هستم. پس باز هم دلیلی برای نوشتن نمی بینم! اصلن همین حالاش هم نمی دانم چرا باید دلایل ننوشتن درست درمانم را برای کسی توضیح بدهم یا اصولا چرا کسی باید دلش بخواهد که دلایل مرا بداند، یا اصلن متوجه شود که من درست درمان می نویسم یا نه.

این بار را هم می گذارم به حساب سرریزی کلماتی که نمی دانم به چه مناسبتی فرصت سرریزی ـسردرشتی؟- پیدا کرده اند و لابد آب ندیده بودند ـمن تا صبح بیدار بیکار- وگرنه حتمن سرریزندگان خوبی از کار درمی آمدند.

همین.

پ.ن. من یادم است که امروز چهار خرداد است و اصلن ماجراهای خرداد یادم نرفته -سلام همه-. همینطوری گفتم بدانید که ما هم بعله.
پ.پ.ن. این را بعدن دارم اضافه می کنم. حالا پنج دقیقه به شش صبح است و آسمان آبی کم رنگ کم رنگ است. پرنده هام دیگر خفه شده اند. همینطوری خواستم بگویم که نوشتن چقدر طول می کشد.


Sunday, May 23, 2010

آقای بوکفسکی شما فوق العاده اید!


Tuesday, April 27, 2010


کسی در دوردست پیانو می نواخت. پشت چشمان بسته ام درخت بزرگ گیلاس پر از شکوفه بود و باد برگ های ریز و ضعیف را با خود می برد. چشمانم را باز کردم. صدای نواختن همچنان به گوش می رسید. بستمشان. دیگر از درخت گیلاس خبری نبود. خبر بیماری مادر و تصادف کسی با چیزی انتظار می کشید.
نوای پیانو در باد گم شد.
...

Friday, April 23, 2010

My Strength Lies
2006


Sunday, April 18, 2010


من مترسک هستم

شکل من زیبا نیست

تنم از چوب درخت

سرم از یک قوطی‌ست

دیدی یک روزگاری به یکی نیاز داری، و او نیست؟ یا طفلک خواسته باشد و نتوانسته؟ دیدی کی برمی‌گردد آن آدم، اگر که برگردد؟ وقتی تو جنگ‌هایت را کرده‌ای دیگر، تنها بودن را، بی او بودن را، با یک عالم زخم و خون و خون‌ریزی یاد گرفته‌ای، سرپا ایستاده‌ای، یاد گرفته‌ای حتی به او که آن‌وقت‌های سخت نبوده، لبخند راستکی بزنی. بعد درست همان‌وقت برمی‌گردد و به قول همین مامان، قباله‌های کهنه را روبه‌رویت پهن می‌کند. می‌خواهد باشد، آن هم جوری که دیگر زمانش گذشته. می‌خواهد زخم کهنه‌ی جوش خورده را دوباره بشکافد، خودش را به زور جا کند توی حفره‌ی حالا دیگر بسته شده‌ای که یک وقتی جای او بوده. و این درد دارد دیگر، ندارد؟
(+)

نه.... چیزی نمی نویسم.
صبر می کنم ببینم خودت کی می فهمی.
.
.

Saturday, April 17, 2010


«فرنگ» هر چیز خوبی که داشته باشد، مهمانی هایش از مزخرف ترین هاست. صد نفر آدم جمع می شوند توی یک سالن با رقص نور و دی جی و الکل به مقدار کافی، بعد در حالیکه همه چیز برای رقص و رقص و رقص آماده است در گروه های پنج شش نفره می ایستند به حرف! یک نفر یک ماجرای بی مزه ای را تعریف می کند و بقیه در حالیکه سرشان را تکان می دهند می گویند: «اُ... یَه؟» بابا مهمانی بگیرید، عرق بخورید، برقصید، شادی کنید. این حرفهای صد تا یه غازتان را بگذارید برای همان وقتی که توی صفٍ یکی از این قهوه های بدمزه ی زنجیره ای هستید. حیف است. به مولا حیف است. نکنید آقاجان این کار را با خودتان نکنید.

چه کنم؟ من آدم رقصم. مهمانی های «اُ... یَه؟» مهمانی های من نیستند. مهمانی های ٍعرق سگیٍ وارطان و مزه چیپس و ماست با رقص و پایکوبی! مال منند. آنوقت می توانم بگویم: هااا خیلی خوش گذشت. ( هرچند که بعدش تا صبح توالت فرنگی را بغل کنم)
.
.

Friday, April 16, 2010


There I am
.s2 a.m
?What day is it


Haiku by Jack Kerouac


Thursday, April 15, 2010


«صورت کتاب» ان است

هی اون بغل تولد دوست صمیمی ات رو می نویسه. هی از یه هفته قبل می گه تولدشه هااا. می خوام بکوبم تو سرش داد بزنم که خودم می دونم احمق! فقط پیشش نیستم که کیک تولدش رو بخورم. تو خفه شو!
.
.

Sunday, April 11, 2010


ده ماه
سیصد و سه روز
هفت هزارو دویست و هفتاد و دو ساعت
...
.
.

Saturday, April 10, 2010


جلوی آینه می ایستم دود سیگار فوت می کنم توی چشم خودم شاید اشکش بند بیاد.فایده ندارد.
ده ماه، دود سیگار رو هم از کار انداخته
دود قوی تر سراغ نداری؟
.
.

Thursday, April 08, 2010


داخلی- توالت عمومی
صدای موسیقی به گوش می رسد.

در با صدای کشداری باز و بعد بسته می شود. صدای قدم های تند تا کابین کناری ادامه پیدا می کند. صدای برخورد سگک کمربند با دکمه فلزی، صدای پایین کشیده شدن زیپ و بعد شلوار جین. صدای بیرون دادن نفس عمیق . باز شدن پر سر و صدای بسته پلاستیکی. قلپ قلپ قورت دادن آب یا چیزی در همان مایه ها... صدای سنگین نفس و بعد صدای افتادن چیزی در آب. بالا کشیده شدن شلوار جین و زیپ. صدای کشیده شدن سیفون و ریزش ناگهانی آب. صدای برخورد در کابین. باز شدن شیر آب، زمزمه با آهنگ در حال پخش، صدای خشک کن حرارتی. قدم های آهسته تا در. باز و بسته شدن کشدار در.
موسیقی همچنان به گوش می رسد.
.
.

صدای زنگ بلند و ممتد ساعت رو خفه می کنم. در بررسی روزانه آب و هوا (یکی از سرگرمی های این روزهایم این است که ببینم دمای هوا چقدره، باران می بارد یا نه و سرعت باد چند کیلومتر در ساعت خواهد بود) می فهمم که دمای هوا پانزده درجه، آسمان ابری و همراه با بارش است. از رختخواب کنده می شوم. استراتژی امروزم این است که از چس ناله به شدت پرهیز کنم. اما عمل به استراتژی ساعتی بیشتر دوام نمی آورد پس به الکل درمانی می پردازیم که شیشه خالی می شود . باران می بارد. از ذهنم می گذرد که قدم زدن هم بد نیست. روسری ام را دور سرم می پیچم و بیرون می زنم. هوا خوب است. یعنی ... خیلی خوب است. برای من که با باران زنده می شوم این هوا عالی است. ... اینجا بجز دلتنگی همه چیز خوب است... یعنی بدک نیست. خوبیش این است که زیر باران اشک های أدم پیدا نیست.
...
پ.ن: می دانم ده هزار کیلومتر دور از خانه بودن انتخاب شخصی است و فردا که صبح شود حالم خوب است. اما... مخ است دیگر... می گوزد گاهی و نوشته است دیگر گاهی تمام نمی شود..
.
.

Wednesday, April 07, 2010

صدای ناقوس کلیسا می آید. یاد کلاس روزهای جمعه کریمخان و صدای ناقوس کلیسای سرکیس مقدس می افتم. صندلی رو گذاشتم توی تراس و مثلن کتاب می خوانم اما ذهنم می پرد... با «مارک» شخصیت کتابی که می خوانم دوست شده ام و رابطه مان خوب است. شاید از همانجایی که گفت: « تمام چیزی که من همیشه انجام داده ام انتظار بوده که حسابی اسباب خجالته. وقتی شانزده سالم بود می خواستم افسار دنیا را توی دستم بگیرم، می خواستم ستاره راک یا یه نویسنده ی بزرگ یا رئیس جمهور فرانسه بشم، یا حداقل جوون بمیرم. اما همین حالاشم در بیست و هفت سالگی به سرنوشتم تن داده ام، راک خیلی پیچیده، سینما خیلی ممتاز، نویسنده های یزرگ خیلی مرده و فرانسه خیلی فاسد شده. ومن این روزها می خواهم در دیرترین زمان ممکن بمیرم.»
فکر می کنم یکی از کیفیت های تخمی زنده گی همینه. همه کم و بیش می خوان بالاخره یه گهی بشن اما بعد... و این وحشتناکه.

کتاب رو می بندم و پایین رو نگاه می کنم. خیلی سال پیش یه بازی کامپیوتری ساده بود که چند تا بچه از لبه ی یه تراس آویزون می شدن و تف می کردن و بسته به چیزی که تفشون روش می افتاد امتیاز می گرفتن. تمام آب دهنم رو جمع می کنم و محکم تف می کنم پایین. مواظبم که حتما ببینم کجا می افته. نمی بینم. هیچ امتیاز. مثل بازی های کامپیوتری که از یه مرحله ای به بعد دیگه امتیاز نمی گیری. به انگلیسی اش می شود shit.
همان گه خودمان.
.
.

Thursday, March 25, 2010

ده روز گذشته ام را به چرخیدن در خیابان های تمیز و ننر گذرانده ام و آدم های رنگ و وارنگ دیده ام به خیلی هاشان بی دلیل لبخند زده ام و به همه آنها که نخی سیگار خواسته اند پاکتم را تعارف کرده ام. (خوبی اینجا این است که مردم زیاد سیگار می کشند و در فاصله پک های عمیق شان هیچ ترس ندارند که از رویاهایشان، رئیس بداخلاقشان یا گاهی از تمام زنده گیشان حرف بزنند)

من اینجا در طبقه نمی دانم چندم یک مکعب مستطیل خیلی بزرگ زنده گی می کنم که بالای در ورودی اش نوشته ۶۶۶. از پنجره اما خانه هایی را می بینم از آجر قرمز با سقف های شیروانی که از دودکش همه آنها بخار سبک سفیدرنگی بیرون می زند. شب های خانه را دوست دارم. وقتی از ساختمان ها فقط چراغ های چشمک زن رنگی دیده می شود و همینطور که لبی تر می کنیم از نقطه های رنگی شکلک های عجیب و غریب خلق می کنیم. اینجا همه تبدیل به خالقین مجرد می شوند. خالقینی که دلتنگی را به ضرب دگنک دور نگه می دارند بلکه روزی رستگار شوند.

روزها چند ساعتی را در کافه کوچکی می گذرانم که صاحبش دست زیر چانه زدن ها و زل زدن هایم به خیابان آن طرف پنجره را با بستنی جدید امروزش و لبخند گوشه لبش که با چشمک کوچکی می گوید "سٍه لا وی" جواب می دهد. ... آره. به همچین آدمی تبدیل شده ام. آدم شروع جمله های تازه بدون اینکه چیزی گفته باشم که حالیم بشود در ذهنم چه می گذشته/می گذرد. جمله ها هجوم می آورند و هیچ کدام به هیچ جا نمی رسند.
شاید... شاید بگذارم مرتب که شدند همه را بچسبانم به دیوار اینجا

پ.ن: راستی رفیق یاد تو می افتم راست گفته بودی اینجا که باشی فارسی را دوست خواهی داشت نه برای اینکه زبان خوبی است برای اینکه زبان توست