Friday, June 26, 2009
سعی می کنم بخوابم. چشمانم را بسته نگه می دارم. فکر می کنم که خوابم برده باشد اما تمام صداها را می شنوم. تلفن زنگ می خورد، مامان فخری در اتاق را با سر و صدا باز می کند و می بندد، دختر بچه عنتر همسایه جیغ می کشد...
چشمانم را باز می کنم. خسته ام. زانوها و بقیه مفاصلم به شدت درد می کند، پشتم خواب رفته. نیم ساعت بیشتر نگذشته.
Wednesday, June 24, 2009
بارها صفحه را باز می کنم که چیزی بنویسم، چند دقیقه ای به صفحه خالی خیره می شوم و بعد می بندمش. چه بنویسم؟ از کجا بنویسم که گفته باشم آنچه را این روزها در ذهنم/ذهن هایمان، از برابر چشمم/چشمانمان می گذرد؟
می خوانم:
«در حالی که تو داری این یا آن کار را می کنی،
کسی دارد می میرد.
در حالی که کفش هایت را واکس می زنی،
در حالی که تسلیم کینه می شوی،
در حالی که نامه یی زیاده گو می نویسی
به یگانه یا نایگانه عشق ات.
و حتا اگر بتوانی به هیچ کاری نکردن دست یابی،
باز هم کسی در حال مردن خواهد بود،
با کوششی بیهوده برای گردآوردن همه ی گوشه ها،
با کوششی بیهوده برای خیره نشدن به دیوار.
و حتا اگر در حال مردن باشی،
کسی علاوه بر تو نیز در حال مردن خواهد بود،
به رغم میل مشروع تو
به یک دم اختصاصی مردن.
هم از این رو، اگر حال جهان را از تو پرسیدند،
در پاسخ فقط بگو: کسی دارد می میرد*.»
سعی می کنم لبخند بزنم. صدای خودم را می شنوم که می پرسد:" امروز ِ ما رو می گه؟!"
**
بین سیگارهای پیاپی و جمله های بریده بریده کتابی با جلد سرخ را در دستم می گذارد داش فرزان. گوشه یکی از صفحه ها را تا زده :"بخون!"می خوانم:
«در حالی که تو داری این یا آن کار را می کنی،
کسی دارد می میرد.
در حالی که کفش هایت را واکس می زنی،
در حالی که تسلیم کینه می شوی،
در حالی که نامه یی زیاده گو می نویسی
به یگانه یا نایگانه عشق ات.
و حتا اگر بتوانی به هیچ کاری نکردن دست یابی،
باز هم کسی در حال مردن خواهد بود،
با کوششی بیهوده برای گردآوردن همه ی گوشه ها،
با کوششی بیهوده برای خیره نشدن به دیوار.
و حتا اگر در حال مردن باشی،
کسی علاوه بر تو نیز در حال مردن خواهد بود،
به رغم میل مشروع تو
به یک دم اختصاصی مردن.
هم از این رو، اگر حال جهان را از تو پرسیدند،
در پاسخ فقط بگو: کسی دارد می میرد*.»
سعی می کنم لبخند بزنم. صدای خودم را می شنوم که می پرسد:" امروز ِ ما رو می گه؟!"
پ.ن: *روبرتو خوارز
Wednesday, June 17, 2009
Wednesday, June 10, 2009
انتخابات براتون اهمیت داره،محترم!
می خواین تبلیغ کنین برای کاندیدای محبوبتون،قبول!
جو بد جوری گرفتتون، اونم قابل درک!
بابا دیگه به گه نکشین همه چیو جون مادرتون!
.
. .
می خواین تبلیغ کنین برای کاندیدای محبوبتون،قبول!
جو بد جوری گرفتتون، اونم قابل درک!
بابا دیگه به گه نکشین همه چیو جون مادرتون!
.
Monday, June 08, 2009
انسان هر چیزی را می تواند بازگو کند، مگر زنده گی واقعی خودش. همین امر غیرممکن است که محکوممان می کند آن چیزی باشیم که همراهانمان می بینند و بازمی تابانند. آنهایی که وانمود می کنند مرا می شناسند، کسانی که خود را دوست من می دانند و نمی گذارند تغییر کنم، هر معجزه ای را ( که نمی توانم بازگو کنم، آن رویداد بیان ناشدنی را که نمی توانم اثبات کنم) نابود می کنند، فقط برای آنکه بگویند:" من تو را می شناسم."
اشتیلر/ ماکس فریش
.
.
.
Friday, May 29, 2009
Wednesday, May 27, 2009
Thursday, May 21, 2009
Sunday, May 17, 2009
یادم باشد همینطور که دارم با خودم می گویمش برای تو هم بگویم. بعدا. که تو هم یادت بیاید من این را میدانم، آنقدر هنوز مانده از من که بفهمد قرار اهلی شدن/کردن نبود.
پ.ن: ته کشیده ام. به مال دزدی افتاده ام!
.
.
پ.ن: ته کشیده ام. به مال دزدی افتاده ام!
.
.
Saturday, May 16, 2009
Friday, May 08, 2009
تکرار! درحالیکه می دانم: همه چیز وابسته به این است که آیا می توان توقع زنده گی ای خارج از تکرار را از سر بیرون کرد، و تکرار را، تکرار ناگزیر را، از سر اراده (به رغم اجبار) به زنده گی خود بدل کرد و پذیرفت که: من اینم!... ولی هربار (این هم خود جلوه ای از تکرار) گفته ای، حالت چهره ای، کافیست تا وحشت کنم، منظره ای که به یادم می آورد، و در درون من هرچه هست فرار است، ناامید از این که به جایی برسم، فقط از ترس تکرار...
اشتیلر/ ماکس فریش
.اشتیلر/ ماکس فریش
.
Tuesday, May 05, 2009
Monday, May 04, 2009
بلند قد است و لاغر. هربار گوشه ای می ایستد دور از شلوغی. ویلونش را زیر چانه اش می گذارد، به روبرو چشم می دوزد و آرشه را با بیرحمی روی سیمها می کشد و موسیقی اش... نوایی است سحرآمیز.
غیب شده بود. نبود. هیچ گوشه ای. سه یا چهار ماه.
غرق خیالات خودم با قدم های تند از پیاد رو می گذرم. سر کوچه تاریک و باریک صدای جیغ ویلون میخکوبم می کند. چند قدم به عقب برمی گردم و... خود خودش است، لاغر و بلندقد . باد موهایش را پخش هوا کرده. می روم روبرویش می ایستم. زل می زنم. عین خیالش نیست اما. سیگاری می گیرانم موسیقی اش تا کجاها که نمی بردم. وقتی برمی گردم که قطعه تمام شده است. ته سیگار را زیر پایم له می کنم، اسکناسی در جعبه ی کنار پایش می اندازم و آرام دور می شوم.
می شنوم که قطعه بعدی را شروع می کند. زیر لب می گویم: تا چهارشنبه!
.
.
.
غیب شده بود. نبود. هیچ گوشه ای. سه یا چهار ماه.
غرق خیالات خودم با قدم های تند از پیاد رو می گذرم. سر کوچه تاریک و باریک صدای جیغ ویلون میخکوبم می کند. چند قدم به عقب برمی گردم و... خود خودش است، لاغر و بلندقد . باد موهایش را پخش هوا کرده. می روم روبرویش می ایستم. زل می زنم. عین خیالش نیست اما. سیگاری می گیرانم موسیقی اش تا کجاها که نمی بردم. وقتی برمی گردم که قطعه تمام شده است. ته سیگار را زیر پایم له می کنم، اسکناسی در جعبه ی کنار پایش می اندازم و آرام دور می شوم.
می شنوم که قطعه بعدی را شروع می کند. زیر لب می گویم: تا چهارشنبه!
.
.
.
Saturday, May 02, 2009
تنم از عرق خیس است. پتو را کنار که می زنم بوی نا مشامم را پر می کند. چیزی توی قلبم وول می خورد و در تنم پخش می شود. وارد دستهایم می شود تا نوک انگشتانم می رود. خودش را تا پاهایم تاسر زانوهایم می کشاند و همانجا یخ می زند. بی حرکت دراز کشیده ام. قطره ی عرق از گوشم روی بالش می چکد. دلم می جوشد می جوشد و سر نمی رود. حباب های هوا از سینه ام بیرون می زنند ... پغ... و صدایشان را کسی نمی شنود... پغ... چه خالی بی پایانی!
.
..
.
Subscribe to:
Posts (Atom)
