Wednesday, May 29, 2019

چهارشنبه

اینطوری شد که یک پست طولانی ای نوشته بودم  اما صفحه بسته شد و همه اش به گا رفت. حرف مهمی هم نبود.  همون بهتر که پاک شد رفت. 

Thursday, February 07, 2019

 توی رادیو امروز یک مصاحبه ای رو شنیدم با یک آدم سفید پوستی که راه افتاده بود توی جنوب امریکا به جمع کردن  موسیقی فولکلور. و حالا یک مجموعه ای که جمع کرده نامزد جایزه گرمی شده. آخر مصاحبه ادمه ازش پرسیدهمه ی این توجهی که کارت داره میگیره بعد از این همه سالا برای تو چه معنی ای داره؟ بعد اون جواب داد هیچی. اینا برای من هیچ اهمیتی نداره. همین که یک نفر بدونه که زنده گیش و کارش صدا داده به کسایی که از روایت معمول تاریخ بیرون مونده اند و باعث بشه که ارزش کار اون ادم ها شناخته بشه کافیه که یک نفر احساس کنه که زنده گیش ارزش زنده کی کردن داشته و دنیا جای بهتری شده از وقتی که اون ادم تحویلش گرفته. 
یاد یک جمله ای از شاملو انداخت منو این حرف که گفته بود توی یک مصاحبه ای که مسيولیت ادم اینه که زنده گی رو یک قدم به سمت انسانیت ببره و تحویل بده به نسل بعد که اونها قدم خودشون رو بردارن.
یاد قدیم های خودم افتادم بخصوص اون دوره ای که با سروش خیل می چرخیدم که چقدر ایده آل های والایی داشتم برای زنده گیم و دنیایی که میخواستم توش زنده گی کنم و حالا انگار که دچار روزمره گی شده باشم یا خیلی زیاد شل که پایبند باشم به هرچیزی. به زبون ساده شاید که وا داده ام.  

Wednesday, February 06, 2019

سه شنیه

شب ها خیلی زود خوابم نمیبره. پیش از این ها عرق میخوردم و کمک میکرد به خواب. حالا چند وقتی هست که خوابم نمیبره و عرق پشت عرق و سریال و هیج. اما از طرف دیگه نمی تونم از جا بلند شم و یه کار دیگه کنم تا خوابم ببره. فکر می کنم   نزدیک چهارساعت توی تخت هستم پیش از اینکه خوابم ببره. بدون اغراق چهار ساعت. سریال کمک میکنه به اینکه حواسم پرت باشه اما بعضی شب ها انقدر فکرم مشغول چیزهای مختلف میشه که حواسم از سریال هم پرت میشه.
  پ امروز می گفت ک ه وبلاگ خوب بوده و ودفتر خاطرات. اما فکر می کنم یک فرقی هست بین وبلاگ و دفتر خاطرات. توی وبلاگ با اینکه میدونی کسی قرار نیست بخونه بازم انگار که به یک کسی داری می نویسی انگار که یک کسی شاهده.
اینجا نوشتن و خیال کردن که کسی شاهده بهتر از اینه که دبرا شاهد باشه. 

Sunday, February 03, 2019

یکشنبه

خوشحالم که رسانه های اجتماعی کارشون گرفته و دایره توجه مردم کوچیکتر و حوصه شون کمتر برای خوندن. نتیجه اش اینه که کسی دیگه وبلاگ نمیخونه. 
یک جوری فکر میکنم که تمام روزهام توی یک روز خلاصه شده اند. انگار که یک روز رو کپی پیست کنی برای تمام  و 
روزهای هفته و این برام خیل ترسناکه. شایز این اتفاقیه که برای نود درصد آدم ها میفته.اما  نمی دونم نود درصد ادم ها به اتفاق افتادنش آگاه هستن یا نه.  شاید دوباره نوشتن اینجا کمک کنه بهم مثل اون دختره مگان بویل. 
به ب گفتم انقدر به انگلیسی خونده ام و شنیده ام دیگه به فارسی فکر نمیکنم یعنی فکرهام به فارسی نیست و این نوستن توی دفترم رو سختتر میکنه برام. . نمی دونم شاید اینجا هم انگلیسی قاطیش شد. 
همین

Tuesday, November 15, 2016

دوشنبه

فکر می کنم کسایی که فیسبوکشون رو پر می کنن از عکسای عاشقانه و خوشحال یک نیازی دارن به نشون دادن این رومنس تخمی به دیگران. یک طورهایی انگار بخوان با فرو کردن این رومنس تیاتری توی حلق بقیه خودشونم باور کنن که حقیقت داره. 
هیچی چیزی به نظرم مصنوعی تر از این عکسای قلابی نیست. 

Wednesday, November 02, 2016

سه شنبه

یک چیزی توی ذهنم بود که می خواستم راجع به اون بنویسم، اما الان هر چی فکر می کنم هیچ یادم نمیاد که چی بود یا کجای کار بود. شاید هم انقدر کلمه های مختلف جمله های مختلف توی ذهنم چرخید که رشته ی فکر هام از دست رفت. 
 یک تصویری اما توی ذهنم مونده از وقتی که داشتم برای ک تعریفش می کردم. مال وقتیه که چین بودم. فکر می کنم دو هفته از بودن اونجام می گذشت یعنی دوهفته رو یادمه چون که اتاقی که اجاره کرده بودم برای دو هفته بود و بعد از اون 
قرار بود اتاقم توی خوابگاه آماده باشه. 
 روز آخر دوهفته دو تا چمدون رو برداشتم و راه افتادم توی خیابون  تا یک تاکسی ای پیدا شد که با سرو کله زدن با یه آدم زبون نفهم بتونه کنار بیاد و آدرسی که اون آدمه داره با حرکات شدید دست و صورت سعی می کنه بهش بفهمونه  
رو  پیدا کنه. 
به اتاق که رسیدم، چمدون هام رو که گذاشتم یک گوشه تازه یک نگاهی انداختم دور و بر اتاق. 
یه اتاق  ده دوازده متری بود  یه کمد لباس بود، ، یه  یخچال، دو تا میز یک شکل که احتمالا یکیشون میز تحریر بود یکی میز آشپزخونه. یه دونه کتری برقی روی یکی از میزها بود و یکی از این گازهای تک شعله ی برقی که وقتی روشنشون میکنی ازشون صدای پنکه ی شدیدی میاد انگار که همین حالاست که بترکه و دود اتاق رو برداره. 
و چمدون و داغون و کری آن عمگین من گوشه ی اتاق.  
زدم زیر گریه.
من تقریبا به اونجا فرار کرده بودم و تنگی این اتاق خارج از توانم بود. 
باقی روز رو عرق خوردم، گریه کردم و خوابیدم تا صبج روز بعد.

بعدا البته بهتر شد. خیلی بهتر. اما حال اون لحظه ی اون روز … محاله بهتر بشه. 

Friday, October 28, 2016

جمعه

نشسته ام روی مبل و مثلا تمرکز کرده ام که ببینم امروز چی برای دبرا تعریف کنم. فکر می کنم بیشتر آدم ها که شروع می کنن پیش تراپیست رفتن مثلا حالشون بده یا یه ماجرایی دارن که فکر می کنن می خوان با یکی درباره اش حرف بزنن یا مثلا یه چیزی هست که به هیچ کس دیگه نمی تونن بگن. من هیچ مرضم نبود. همینطوری یه روز پاشدم رفتم. هر چیزی که میاد توی ذهنم برای گفتن مربوط به همین چیزهای روزمره است یا چیزایی که در زمان حال یا گذشته ی نزدیک در جریان بوده اما اون پیله کرده به داستانای من و بابام  و ماجرای پریس. نمی دونم شایدم ربط داره همه چیز به همه چیز.

مطلقا از ننه بابام خبر ندارم. اونام فکر کنم از من قطع امید کرده اند. پیش از این چنر وقت یه بار بهم زنگ میزدن اما ایندفعه نه. از وقتی برگشتم با مامانم دوبار و با بابام یک بار حرف زدم اونم در حد پنج دقیقه.  شاید واقعا قلبم از سنگه.

دیشب داشتیم وسایل سارا اینا رو جمع می کردیم. تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که وقتی اونا برن زنده گی ما چطوری میشه  یا سخت میشه برامون یا نه. اصلا غمگین نبودم که از من بعیده. نمی دونم شاید وقتی هی چیزی در حال اتفاق افتادنه یا اتفاق افتاده دیگه برام آشوب گر نیست.  احتمالا یک چند وقتی در ارتباطیم  و کم کم عادی میشه.  مثل همه چیز.

دبرا میگه بعضی چیزا نباید شامل مرور زمان بشن. نباید ازشون گذشت.

ذهنم خیلی پراکنده است.

کاش امروز اشکمو درنیاره.


Thursday, October 20, 2016

پنج شنبه

از ساعت هشت صبح که بیدار شدم صبحانه خوردم دوش گرفتم و حاضر و آماده ی رفتن شدم تا همین الان که ساعت دو و بیست هشت دقیقه ی بعد از ظهره هنوز از خونه بیرون نرفته ام. دروغ چرا یک بار همین یک ساعت پیش عزمم رو جمع کردم و به هر وضاریاتی بود راه افتادم به سر کوچه نرسیده بودم که از دلشوره سمجی به بهانه ی بارون نم نمی که گرفته بود برگشتم خونه. توی این یک ساعت نشسته ام روی مبل و آبجو می خورم و چند صفحه ای کتاب خوندم. شوهر آهو خانم. وقتی این کتابه رو از تهران خریدم یه کتاب دیگه تو ی دست داشتم  خیلی منتظر بودم اون تموم شه تا این رو   
شروع کنم. حالا دو هفته ای هست که این رو دست گرفتم اما چهل صفحه بیشتر نرفتم جلو. 

یک کلنگی گرفتم دستم  هی خودم رو شخم میزنم. به هیچ جا نمیرسه نه گنجی به کاره نه آبی.

از هفته ی پیش شروع کردم رفتن پیش تراپیست. دو سه بار دیگه هم امتحان کرده بودم اما انگار اصلا به من نمی سازه. نمی فهمم فایده اش چیه یا اون ممکنه چی بگه که من خودم همین حالاش ندونم. به هرحال این آدمی که پیشش رفتم رو دوست دارم. زن جالبیه و اگر بیرون از این محیط دیده بودمش حتمن می خواستم که باهاش ارتباط داشته باشم.  فردا دوباره قراره که ببینمش. اولین باره که یه تراپیست رو برای بار دوم می بینم. همه بارهای دیگه بعد از جلسه ی اول زده ام به چاک. تا این لحظه که فکر می کنم میرم فردا.

بارون شدید تر شده و کار من رو برای بیرون رفتن از خونه سخت تر کرده.

امشب افتتاحیه ی یه نمایشگاهیه که منم توش کار دارم. هیچ حوصله ی رفتن و چرند گفتن با آدما مزخدف مغز فندقی اون فضا رو ندارم. پریروز که ماشین دستم بود خیلی جلوی خودم رو گرفتم که راست شیکمم رو نگیرم برم یه جای دورتر. بابک گفت خب میرفتی گفتم خب با تو قرار داشتم گفت خب فردا برو گفتم دندونپزشک دارم بعد دیگه چیزی نگفت. الان فکر میکنم اگر رفته بودم امشب مجبور نبودم برم افتتاحیه تخمی رو. دلیلم موجه بود. 

.بارون همینطور مثل شاش اسب داره میریزه  سیگارم تموم شده. حال پی سیگار رفتن هم ندارم


Wednesday, February 11, 2015

چهارشنبه

  یه صحنه ای هست توی فیلم پری که صفا داره برای گرفتن جنازه ی سوخته ی اسد میره پزشکی قانونی. توی  راه سرش رو تکیه داده به پنجره ی تاکسی و هق هق  گریه میکنه. یکی از مسافرا ازش میپرسه: عزاداری آقا؟ صفا جواب میده که :بله.  با جواب صفا اون مسافر و زن همراهش هم میزنن زیر گریه. راننده ی تاکسی برمیگرده عقب رو نگاه میکنه و اونم های های گریه اش بلند میشه
  صفا روبروی پزشکی قانونی پیاده میشه و تاکسی گریه کنان از تصویر میره بیرون.

نشستم روی مبل سرم رو تکیه داده ام به بالشت  و اشک میریزم گاهی های های گاهی بی صدا هیچ کدوم ازین صندلیا ، میز یا حتا کتابا ازم نمیپرسن چته. نه با من زاری میکنن نه بی صدا به حال خودشون اشک میریزن. 

Wednesday, August 14, 2013

چشمامو که میبندم 
صدای راه رفتن روی خاک بارون خورده میاد
بازشون که می کنم
هواکش توالت


Thursday, January 24, 2013

مامان؟
منو برگردون



Friday, December 14, 2012


ویدئوی کوتاهی است
یک دقیقه و ده ثانیه ازسه سال پیش
آناهیتا شمع بیست و سه سالگی اش را فوت می کند. نوشین ترکیه است. پریسا... پریسا هیچ کاری نمی کند فقط پریساست. فرزان پایش شکسته و توی گچ است. سهراب جوجه است و بهنام سرباز فراری.
من... من لاغرم و خوشحال.
چهار صبح فردایش بابک می رسد
دو ماه بعد پریسا عاشق می شود و دوماه بعد از آن آناهیتا برای تحصیلات عالیه  هفته ای چند روز زنده گیش را می گذارد گرو. من پنج ماه بعد  از آن شب با یک پرواز لق لقوی پادشاهی متحده ی انگلستان هزارها کرور از آنجایی  که بودم دور می شوم..

سه سال گذشته  
آناهیتا مدرکش آماده ی قاب شدن است. پریسا تازه اسباب کشیده به خانه ی جدید. فرزان با پای نشکسته بدمینتون بازی می کندو بهنام سرباز وظیفه است و سهراب... سهراب هنوز جوجه است.
 من هم همینجام
کرور کرور دورتر از امشب آنجا

Thursday, November 01, 2012

hmm... sounds familliar!

Doc pulling my blood into a syringe;

-Don't look

I keep staring

- you're so calm!
- yea, calmly numb, numbly calm


Tuesday, October 09, 2012

 سوم اوت دوهزار و هشت


نمی دانستم با حتا فکر کردن به تو دستهایم و گردنم بویت را می گیرند، بوی آخرین قطره ته شیشه ی عطرت را که روی یقه پیراهنت جا خوش می کرد !
خب
بیست  و شش مه دوهزارو هشت

آقای دوست: غریبه شدی واسم!
خانم نقره: چی شد که غریبه شدم؟
آقای دوست: مثل قبلنا نیسفیم دیگه.

بیست و شش مه دوهزار و هشت


همه مان دوستی، دوستی هایی داشته ایم/ داریم که ارزششان را می دانستیم/می دانیم. گاهی شده که گذشته ایم از دوستی هایمان بدون اینکه حتا متوجه شده باشیم و بعد بازگشته ایم و دلمان بدجوری سوخته است از دیگر نداشتن شان. بعضی از این گذشتن ها وقت ِ بازگشت آنقدرها هم دلمان را نمی سوزاند اما بعضی دیگر وقتی بی هوا عکسی را می بینی، جایی از آدم هست که بدجوری می سوزد. نمی دانی این فاصله لعنتی از کجا خودش را برداشت آورد به زور چپاند این وسط که هفته ها همینطوری برای خودشان بگذرند بی آنکه خبر داشته باشیم که آن دیگری در چه حالیست.
می دانی... دلم برای آن روزهای دوستیمان تنگ شده است و حالا نمی دانم این را چطور بگویم. الکی جمله می سازم و خودم هم لا به لای کلماتم گم می شوم! دلم می خواست دوباره تولدت بود،تلو تلو خوران کادویت را می دادم، دستت را می گذاشتی روی شانه ام و پیشانی ام را می بوسیدی. می خواستم باز هم در کنج آن کافه ی خالی با دیوارهای شیشه ای بنشینیم و چار کلمه حرف بزنیم یا چه میدانم باز هم دلت برایم تنگ می شد!
نمی دانم که می شود باز هم همدیگر را دوست داشته باشیم؟ یا اینکه باید بگذارم همه چیز همینطور بگذرد و آن روزهای رابطه مان را هم جز خاطرات خوب حساب کنم و کج لبخند بزنم و بروم پی کارم. کاش بیایی آن قرار لعنتی را بگذاریم مقادیری مزخرف ببافیم شاید که دیگر هی از توی خوابم بهت زنگ نزنم . بیا آن قرار کوفتی را بگذاریم دلم برایت خیلی زیاد تنگ شده.
از پشت تلفن هم که داد بزنی "ضر نزن!" فرقی ندارد، من
دلم
برایت
تنگ شده
خان داداش!
.
.
هفدهم مارس دو هزار و هشت


چی می گی جناب مرشد؟! دست با رفیق آدم فرق داره، رفقا معمولا خنجر از پشت به آدم می زنن، دستِ آدم که دیگه دشمنِ آدم نمی شه.
- ای بابا! دل و چشم دست ما دشمن مان، اگه ن خنجر دوست که تو تاریکی به پشتت می شینه

The damned have always a table to sit at, whereon they rest their elbows and support leaden w
پنجم مارس دوهزار و هشت

آقا سعید، علی مشد، جواد، یاشار، المیرا، مهسا
کپک زده ام. 
درفت هایم را می خوانم. تمامشان را منتشر می کنم 
همینجا

الان