Thursday, November 01, 2012

hmm... sounds familliar!

Doc pulling my blood into a syringe;

-Don't look

I keep staring

- you're so calm!
- yea, calmly numb, numbly calm


Tuesday, October 09, 2012

 سوم اوت دوهزار و هشت


نمی دانستم با حتا فکر کردن به تو دستهایم و گردنم بویت را می گیرند، بوی آخرین قطره ته شیشه ی عطرت را که روی یقه پیراهنت جا خوش می کرد !
خب
بیست  و شش مه دوهزارو هشت

آقای دوست: غریبه شدی واسم!
خانم نقره: چی شد که غریبه شدم؟
آقای دوست: مثل قبلنا نیسفیم دیگه.

بیست و شش مه دوهزار و هشت


همه مان دوستی، دوستی هایی داشته ایم/ داریم که ارزششان را می دانستیم/می دانیم. گاهی شده که گذشته ایم از دوستی هایمان بدون اینکه حتا متوجه شده باشیم و بعد بازگشته ایم و دلمان بدجوری سوخته است از دیگر نداشتن شان. بعضی از این گذشتن ها وقت ِ بازگشت آنقدرها هم دلمان را نمی سوزاند اما بعضی دیگر وقتی بی هوا عکسی را می بینی، جایی از آدم هست که بدجوری می سوزد. نمی دانی این فاصله لعنتی از کجا خودش را برداشت آورد به زور چپاند این وسط که هفته ها همینطوری برای خودشان بگذرند بی آنکه خبر داشته باشیم که آن دیگری در چه حالیست.
می دانی... دلم برای آن روزهای دوستیمان تنگ شده است و حالا نمی دانم این را چطور بگویم. الکی جمله می سازم و خودم هم لا به لای کلماتم گم می شوم! دلم می خواست دوباره تولدت بود،تلو تلو خوران کادویت را می دادم، دستت را می گذاشتی روی شانه ام و پیشانی ام را می بوسیدی. می خواستم باز هم در کنج آن کافه ی خالی با دیوارهای شیشه ای بنشینیم و چار کلمه حرف بزنیم یا چه میدانم باز هم دلت برایم تنگ می شد!
نمی دانم که می شود باز هم همدیگر را دوست داشته باشیم؟ یا اینکه باید بگذارم همه چیز همینطور بگذرد و آن روزهای رابطه مان را هم جز خاطرات خوب حساب کنم و کج لبخند بزنم و بروم پی کارم. کاش بیایی آن قرار لعنتی را بگذاریم مقادیری مزخرف ببافیم شاید که دیگر هی از توی خوابم بهت زنگ نزنم . بیا آن قرار کوفتی را بگذاریم دلم برایت خیلی زیاد تنگ شده.
از پشت تلفن هم که داد بزنی "ضر نزن!" فرقی ندارد، من
دلم
برایت
تنگ شده
خان داداش!
.
.
هفدهم مارس دو هزار و هشت


چی می گی جناب مرشد؟! دست با رفیق آدم فرق داره، رفقا معمولا خنجر از پشت به آدم می زنن، دستِ آدم که دیگه دشمنِ آدم نمی شه.
- ای بابا! دل و چشم دست ما دشمن مان، اگه ن خنجر دوست که تو تاریکی به پشتت می شینه

The damned have always a table to sit at, whereon they rest their elbows and support leaden w
پنجم مارس دوهزار و هشت

آقا سعید، علی مشد، جواد، یاشار، المیرا، مهسا
کپک زده ام. 
درفت هایم را می خوانم. تمامشان را منتشر می کنم 
همینجا

الان

جاده ها که امتداد میابند، بیهوده خود را خسته می کنند، فاصله برای ما بی معنی است!

آدم ها جهت را اشتباه گرفته اند. عقب عقب میروند و از خودی که روزی بوده اند هم رد می شوند.
 دنیا جهت را اشتباه گرفته است. مثل گلوله ی کاموا هر چه بیشتر می چرخد کوچکتر می شود. 
ما؟
ما پایمان به گره های کورش پیچ خورده است.


Thursday, May 10, 2012

یوهاها
پس ما به هم نزدیک بوده ایم!
سندش هم موجود است.
رجوع شود به نظردانی این پست.

کلمه ها از این زبان که به آن زبان می روند دیگر همان معنایی را که دارند یا می خاهیم که داشته باشند ندارند. مثلن اگر هاندرد پیپل آر لیترالی سپیکینگ این مای هد را بخاهم بگویم صد نفر به معنای واقعی کلمه در کله ام دارند حرف می زنند، یک جای کار دارد می لنگد. لیترالی به معنای واقعی کلمه نیست. به معنای واقعی کلمه هر چقدر هم که واقعن به معنای واقعی باشد باز هم لیترالی نیست. به معنای واقعی کلمه معلوم نمی کند که صدای کسی را که بهش فکر می کنم می شنوم و وقتی برای خلاصی از صدایش شروع می کنم به فکر کردن به چیز یا کس دیگر آن آدم اول همانطور به حرفش ادامه می دهد و صدایش با صدای آدم دوم، سوم و هزارم قاطی می شود. از هیچ جای به معنای واقعی کلمه نمی فهمیم که این همهمه و صدای جمله هایی که یکدیگر را قطع می کنند نمی گذارند که خابم ببرد و خسته از رختخواب بلندم می کند.
وقتی می گویم تمام زندگیم شبیه یک دوربین فیلمبرداری بوده ام که روی محور خودش با سرعت زیاد چرخیده و تصاویر خام ضبط کرده از آدم ها، حرف ها، نگاه ها بدون اینکه هیچ کدام از فیلتری گذشته باشند و به جایی رسیده باشند، منظورم به معنای لیترالی کلمه است و واقعی است. یعنی که تمام زنده گی ام در گوشه ای انبار شده است. آدم ها در گوشه ای از زنده گی ام تلنبار شده اند، قضاوتشان کرده ام، در قضاوت هایم بیر حم بوده ام و هر کدام را در قفسه ی خودش گذاشته ام. چیزی از خودم در آن قفسه ها نیست. خودم در معرض قضاوت هایم نبوده ام. با خودم فقط بیرحمی اش را بوده ام. 
حالا دوربین مخم از چرخش افتاده. برگشته و  تیغش افتاده روی گردن خودم. روی پوستم می لرزد و با هر لرزش خراشم می دهد. انگار که نصف زنده گیم به سرش پاکن وصل بوده و حالا نصفه ی دیگرش تیغ است. می خاهد همینطور خراش دهد، ببرد تا مثل اسناد محرمانه فقط ازم رشته های کاغذی باق بماند. حالا میخاهم بگویم که رشته رشته شدن لیترالی دردناک است.

Monday, March 05, 2012


در باز شد و مورگان فریمن همونطور بلند قد و با کلاه، پیچیده توی بارونی خاکستریش از در اومد تو. بوی یاس دماغم رو پر کرد. همونطور که لبخند می زدم با خودم فکر کردم این ؟ اینجا؟ چرا بوی یاس آورده با خودش؟ نوشیدنیش رو که گذاشتم روی پیشخون لبخند زد. دهنش پر بود از دندونای طلا که با صدای تمیزی برق می زدن. سکه ها رو جیرینگی ریختم توی دخل اما صدای فلزی براق و طلایی قطع نمی شد. دونه های زرین دندوهای پیرمرد همینطور مثل تگرگ می ریختن روی پیشخون و می افتادن روی زمین اما پیرمرد از لبخند زدن دست بر نمی داشت. خم شدم دندونها رو جمع کردم و گرفتم سمت پیرمرد. دستم رو مشت کرد و گفت: نگهشون دار. باشه انعامت!
در رو که پشت سرش می بست دندونها رو ریختم توی لیوان انعامم و زیر لب گفتم باشه شاید یه وقتی به درد خورد.

Saturday, January 21, 2012


نقش ، بازی می کنم.
نقش بازی، می کنم


Thursday, November 03, 2011


Someday, not too far, I will cut my head off. kindly and smoothly. And I'll put it in a bag and take the first bus to the desert. Then I'll leave the head there and will come back. not looking at what is left behind. At the city, people will stare at me and point fingers. but I don't care. I have no goddamn head to care. Then after a while they will get used to me. "here she comes, the headless woman", they would say. Or "the headless woman's cat has died". I might get used to myself as well. I still wonder though whether me or the rotten head in the bag in middle of nowhere is ME. well... it doesn't seem like the perfect time to think about that either, I am not in possession of any head to be able to think. and that's the good part


Wednesday, September 14, 2011


آخرش نفهمیدیم دردمون
وطنه؟
یا
بی وطنی.




Saturday, August 20, 2011


یک آدمی بود پارسال ها یک باری یکی از این زندانی های سیاسی اعتصاب غذا کرده بود برداشته بود زنگ
همان موقع ها که تازه شهر شلوغ شده بود همان یکی دو روز اول که کارد میزدی خونمان درنمی امد و گیج و ویح بودیم

Friday, August 19, 2011


... I'm in this fishbowl, you understand, a vast aquarium & my fins are not strong enough to get around in this big undersea city. I do what I can, tho the magic is surly gone. I just can't seem as yet to pull myself together out of this cold turkey state & get the 'inspiration', no writing, no fucking, no damn nothing. Can't drink, can't eat, can't turn on. Just cold turkey. So the gloom, but nothing seems to work just now. It's going to be a long period of hibernation. a long dark night. I'm used to the sun, to Mediterranean brightness & dazzle, to living on damn edge of the volcano, as in Greece, where at least there was light, there was people, was even what is called love. Now, nothing. Middle aged faces, young faces that mean nothing, that pass, smile, say hello. oh, cold gray darkness...


Notes of a Dirty Old Man/Charles Bukowsky

Wednesday, August 17, 2011


آدم که از کشیدن ریخت خودش عاجز بماند می فهمد که لابد یک جای کار حسابی لنگ است. نمی فهمد چطور می شود که یک کسی قیافه ای را که هرروز می بیند، ریختی را که هر روز با خودش اینور و آنور می کشد یادش برود. نشود نتواند که بیاندازد روی کاغذ. بارها چشم ها را دستکاری کند، دماغ را بزرگ کند کوچک کند. لبش بخندد نخندد و باز آخر کار نشده باشد. او نباشد. نه که نباشد باشد اما خودش را آن تویی که کشیده نبیند. پیدا نکند. این نمی شود وضع که. نمی شود آدم یک روزی گیریم بعد وقتی بیاید آشناترین چیز را بخاهد که بکشد و ببیند که هیچ نیست. غریبه ترین است. انگاری آدمک بادی است که تویش خالی شده است. هیچ آشنایی به کار نیست. نه. این نمی شود وضع که. نمی شود زنده گی، نمی شود خود که. می شود هیچ. می شود لنگه ی گوشواره ای که در خانه گم شده، که همانجاهاست اما نیست که نیست. می شود چرخ و فلک روی دور کند که آخرش هم که پیاده بشوی همانجا بالا می آوری.
نه! این شد عادی. شد معمولی. شد هیچ. خالی. گه


Saturday, August 06, 2011


درست سر ساعت شش و نیم صبح در را باز می کند و وارد می شود. به سمت میز دونفره ی همیشگی اش در کنج همیشگی اش می رود. کوله عظیمش را روی صندلی روبرویش می گذارد و با لیوانش به سمتم می آید. بعد از بررسی دقیق و طولانی مخزن های قهوه ، همان قهوه دیروز و روزهای گذشته را سفارش می دهد.
- قهوه ایرلندی با یه لیوان آب پر یخ
پاهایش را روی زمین می کشد و به طرف همراه غول پیکرش برمی گردد.. گاهی روی تکه ای کاغذ چیزی می نویسد . به نظرم می آید که برای نوشتن هر کلمه ساعتها با خودش کلنجار می رود. سرش را که بلند می کند انگار منتظر است تا همراهش با کلمه ای جادویی به کمکش بیاید اما او همانطور آبی و سرد زل زده است. مرد از جایش بلند می شود و کتش را روی شانه های همراه می اندازد. .
شاید دارد از روزهایی می نویسد که در ترکیه کاره ای بوده است و جنگ که شده همانقدر از زنده گی را که توی کو له ی آبی جا می شده برداشته و تا آنجا که ممکن بوده از همه ی خرابی ها و جسد ها و مگس ها دور شده است. شاید این را هم می نویسد که کوله به اندازه ی تمام روانش جا نداشته و مجبور شده بخشی از آن را همان جا لابه لای ساختمان های فروریخته جا بگذارد.
کافه که شلوغ می شود او هم دیگر نوشتنش نمی آید کوله را روی دوشش می اندازد و بی صدا خارج می شود. از پشت که نگاهش می کنم با آن کت سبز لجنی روی شانه ی کوله اش مثل این می ماند که سربازی را به دوش گرفته تا نجاتش دهد. سرباز بی سر اما با آن دستهای آویزان مدت هاست چشم هایش را بر هر نجات دهنده ای بسته است.