Saturday, April 30, 2011

وقتی اشک های مستی ات را توی بغل کسی بریزی به آن آدم نزدیک می شوی و این نزدیکی انگار که بازگشت ناپذیر باشد. انگار که رابطه تو با آن آدم تقسیم می شود به قبل و بعد از آن سخت در آغوش گرفتن و گریستن. حتا اگر آن آدم را خیلی کم ببینی یا که دیگر اصلا نبینی چیزی این میان تغییر کرده است که توضیح دادنی نیست. حسی است شبیه اینکه من/تو اشکهایت/اشکهایم را دیده ام/دیده ای که از ته ته ناخودآگاهت/ناخودآگاهم بیرون آمده اند و شبیه اینکه نقابت/ نقابم افتاده باشد.

همین.

Wednesday, April 27, 2011

یک.
حالا شانزده روز است که تهرانم. همه چیز کماکان همان است که بود بجز هوا که این روزهایش عالیست. مامان ها برایم غذاهای خوشمزه می پزند، باباها بستنی و گوجه سبز می خرند و دوستانم ... هستند. یک چیزی اما انگار جایش خالیست. یک چیزی که نمی توانم توضیحش بدهم. یک جوری است که انگار دارم عکس های توی آلبوم را نگاه می کنم از دیدن آدم های تو عکس خوشحال می شوم، لبخند می زنم اما دستم را که دراز می کنم بهشان نمی رسد. باید به دست کشیدن روی پلاستیک نازک عکس ها قناعت کنم.
سیر نمی شوم.

دو.
ندارد.

Monday, March 28, 2011


من که زمانی بودم
حالا هستم
پس آن که بود کیست که دیگر نیست
و آن که نیست کیست که دیگر هست .

یدالله رویایی

غم انگیز است
من می خواهم خودم نباشم
من از خودم خوشم نمی آید
و این اولین بار است که نمی آید
من خودم را نمی بخشم
با خودم مهربانی نمی کنم
از خودم لذت نمی برم
ناراحت ام از کلمه ای که به من برگردد
از اسم هایم فراری ام
حس می کنم همه قبل از من به آرزو هایم رسیده اند
حس می کنم من آنقدر کند بوده ام
آنقدر چندش آور و حواس پرت
که دیگر هیچ روزی کسی به امید من بیدار نخواهد شد
که همه خواب می مانند از بس که نخواهند مرا ببیند
می خواهم خودم را جائی دفن کنم
جائی غیر مقدس
جائی پرت
جائی دور
جائی خالی و برهوت و بی نشان
می خواهم دوباره از نو من جدیدی شوم
دوباره از خودم نمایش های جدید نشان دهم
دوباره از خودم چیز های جالبی به اطرافم پخش کنم
و ببینم که آدم ها مدام عاشقم می شوند
و ببینم که من شیداوار به خط های مختلف
همه را انکار می کنم تا ادامه دار باشم
غم انگیز است
من می خواهم خودم نباشم



Sunday, March 20, 2011


...
Yet, we all need to escape. The hours are long and must be filled somehow until our death. And there's just not enough glory and excitement to go around. Things quickly get drab and deadly. We awaken in the morning, kick our feet out from under the sheets, place them on the floor and think, ah, shit, what now?
...

No, no. Who wants to be a gardener or taxi driver? Who wants to be a tax accountant? Weren't we all artists? Weren't our minds better than that? Better to suffer this way rather than the other. At least it looks better.


Hollywood/Charles Bukowski

Tuesday, March 15, 2011


یک چشم به هم زدن

همینطوری می شود یک سال
سه سال
ده سال
...
یک عمر



پاره... پوره
پوره... پاره


Monday, March 14, 2011

۱.
آدم ها هر کدام ضعف های خودشان را دارند. نمی توانی بهشان بگویی فکری ، رفتاری، مالیخولیایی را که دارند و آزارشان می دهد با بشکن شما بگذارند کنار.

۲.
همینطور که خم می شوم تا پوست های خیار را بریزم توی سطل زباله های طبیعی از ذهنم می گذرد که چی حالا؟ آشغال ها را با این وسواس به سه دسته ی جداگانه تقسیم می کنم،‌نمی دانم اصلن آیا واقعن فرقی می کند یا نه. یا مثلن اگر هم فرقی کند و اگر من به جداسازی مرض وارم ادامه ندهم زمین آشغالدانی می شود و گه می گیرد و بعد آدم های نمی دانم چندین سال دیگر زمین ندارند که تویش زنده گی کنند، چه فرقی به حال من خاهد داشت ؟
بر همگان واضح و مبرهن است که به جداسازی مرض وارم ادامه دارم می دهم.

۳.
رابطه داشتن کار بسیار بسیار خیلی سختی است. هر نوع رابطه ای با هر کسی. هیچ هم فرقی نمی کند. آدم هیچ وقت نمی فهمد تا کجای احساسش ذهنش را می تواند برای آن آدم بگوید. سختی اش آنجا هم هست که رابطه ها تعریف می شوند در ذهن آدم ها و اگر رابطه شان با تو برود توی یک دسته ای و حرفی بزنی یا رفتاری کنی که مال آن دسته نباشد از آن دسته می آیی بیرون و احتمالن در هیچ دسته ی دیگری هم نمی روی و لنگ در هوا می مانی و دهنت سرویس می شود. وقتی می گویند فلانی رابطه ها را بلد است مدیریت کند نمی فهمم یعنی چه . من بلد نیستم. رابطه داشتن با آدم ها سخت است و من این حرف ها حالیم نیست..

۴.
یک وجدان یا نمی دانم چه ی کوچکی در یک گوشه ای از مخ من هست که مرا می کشد اگر ته غذایم بماند، یک سیبی ته یخچال کپک بزند یا کلن هر چیزی که قابلیت مصرف شدن دارد دور ریخته شود. اینطور می شود که کمدم پر می شود از تکه کاغذهای ریز و درشت سفید و آنقدر به زور در شکمم می چپانم که یک وجدان کوچک دیگریم درد می گیرد. و اصلن نمی دانم این چه مرضی است که من دارم و یا چه چیز را می خاهم ثابت کنم.

۵.
آدم ها ضعف دارند. من... نمی توانم تصمیم هایم را بگیرم.



Saturday, March 05, 2011


زمان آدم ها را دگرگون می کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می دارد. هیچ چیزی دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره نیست.

در جستجوی زمان از دست رفته/ مارسل پروست

دچار افسرده گی بعد از تولد شده ام. مثل افسرده گی بعد از زایمان. انگار که خودم خودم را به دنیا آورده باشم. یکهو با خودم روبرو می شوم هر سال و تازه دوزاری ام می افتد که اوه! حالا با این توله ای که پس انداخته ام چه باید بکنم.

کار از کار گذشته است. گاهی ماهی ها هم مرده از آب گرفته می شوند.

Wednesday, February 02, 2011


ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگ زای تنهایی.

چه ساعتی است؟ -از ذهنت می گذرد
چه روزی
چه ماهی
از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ ِکدام سیاره؟

تک سرفه ای ناگاه
تنگ از کنارِ تو.

آه، احساسِ رهایی بخشِ هم چراغی!

احمد شاملو
اول مهر هزارو سیصد و هفتاد

Saturday, January 29, 2011


دختری هستم گشاد
می خاهم فیل هوا کنم، نمی شود.
چه کنم؟


Tuesday, January 04, 2011

کسی صدایم نمی کرد
خواب می دیده ام.

Friday, December 17, 2010


قهوه ام مزه ی سوپی می دهد که هفت پسر نابالغ تویش شاشیده اند.


Monday, December 06, 2010


یک چیزهایی در ذهن‌ام می‌لولد. خودم می‌روم برای ِ خودم، برمی‌گردم، مشغول می‌شوم. خیلی خوب است. یاد می‌گیرم چقدر می‌شود فاصله گرفت از آدم‌ها. چقدر می‌شود به همان‌ها نزدیک شد. بعد چقدر می‌شد دور ماند و نزدیک بود. چقدر می‌شود نزدیک شد و دور ماند. بعد به تفاوت ِ میان ِ این‌ها فکر می‌کنم. به این که چقدر با هم فرق می‌کنند. و همین.
...
زندگی‌هامان گسسته شده. همه‌مان پرتیم. پلاییم. داغان‌ایم.بعضی‌هامان رفته‌اند جاکش شده‌اند. بعضی دیوث. بعضی خسته. بعضی تنها. نمی‌دانم بالاخره الان گُهی شدیم یا نه. اما گسسته شدیم.

Sunday, December 05, 2010


بعد بقیه‌ی عمرت را به خیال دیگران بالغی می‌کنی، به خیال خودت وفاداری. بعد هی تکرار می‌کنی من آدم ِ ماندن نیستم. یکی نیست ازت بپرسد از کدام آغوش رمیده‌ای؟ کدام فاتح را دلتنگی می‌کنی سرزمین؟ کدام افسار را نتوانستی نگه داری؟ توی کدام کوچه گم شدی دخترجان؟ کدام انگشت را ول کرده‌ای؟ چت شده آخر که آرامش برایت پله‌ی اول رمیدن شد، نه هیچ دستی، نه هیچ افساری، نه هیچ سرزمینی دیگر سرزمینت نشد. چت شد آخر!


Friday, December 03, 2010

چیز خاصی ندارم که مخصوصا امروز بخاهم بگویم.
دست مرا گرفته است
سرم را روی سینه اش فشرده ام
و روزگارمان خوش است
چیز بیشتری هم نیس
همین هوای سرد و آفتاب نیم بند
...
زنده گی است دیگر
گاهی هم یکسالش به خوشی می گذرد.

Monday, November 29, 2010


رنگ می بازد

کلن
.

Saturday, November 20, 2010


عمو رضا رفته ایران پدرش را ببیند. زنگ زده اند و گفته اند حالش خراب است و این یعنی اگر نیایی شاید دیگر نبینی اش. وحشتناک است که آدم برود مرگ بابایش را ببیند.
عمو محسن وقتی آمد شش ماه از مرگ مامانش گذشته بود. از این مرگ های لحظه ای بوده که آدم یک لحظه زنده است و بعد نیست. وحشتناک است که آدم نباشد مرگ مامانش را ببیند.
ترسناک تر از همه ی اینها انتظار خبر بدی است که با هر زنگ تلفن ساعت های عجیب در تن آدم می پیچد. موضوع بودن دیدن یا نبودن ندیدن نیست. موضوع نمی دانم چیست. آدم آنجا باشد یا نه به هر حال همه می میرند فرقش به گمانم این باشد که تا آنجایی کمتر به مرگشان فکر می کنی . اینجا آدم... دیوانه می شود.

Friday, November 12, 2010


همه مثل همند
احمق است اگر کسی فکر کند استثنایی وجود دارد.


Monday, November 01, 2010


چه ام شده باشد خوب است که دهانم باز شده باشد به حرف زدن؟ همین چند هزار کیلو متر فاصله کافیست؟ بهتر است باشد چون کافی هم نباشد می گویم...

دلم می خواست باز همان شب بود. می دانی کدام را می گویم. همان که از فردایش... بگذریم. داشتم می گفتم، می خواستم آن شب باشد که همانقدر مست باشم و حواصم باشد که همین یک شب را دارم و به هیچ جایم نباشد که تنها نیستیم و نترسم... آنوقت تمام رازهایم را برایت بگویم. حتا انهایی را که ندارم! رازهای خودم، مخم، تنم همه چیز،‌همه چیز...خالی می شدم و خالی شدن چقدر خوب است. آنوقت آفتاب که می زد آخیش ای می گفتم و دود می شدم.

نمی دانم. همین است دیگر. کاریش هم نمی شود کرد. یک چیزی که می گذرد دیگر گذشته. نباید برای تکرارش زور زد. یادآوری کردنش فقط خیالش را خط می اندازد.
حالا از ما که گذشت اما تو بگو بلخره نزدیک بودیم یا کجا؟