Wednesday, February 02, 2011


ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگ زای تنهایی.

چه ساعتی است؟ -از ذهنت می گذرد
چه روزی
چه ماهی
از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ ِکدام سیاره؟

تک سرفه ای ناگاه
تنگ از کنارِ تو.

آه، احساسِ رهایی بخشِ هم چراغی!

احمد شاملو
اول مهر هزارو سیصد و هفتاد

Saturday, January 29, 2011


دختری هستم گشاد
می خاهم فیل هوا کنم، نمی شود.
چه کنم؟


Tuesday, January 04, 2011

کسی صدایم نمی کرد
خواب می دیده ام.

Friday, December 17, 2010


قهوه ام مزه ی سوپی می دهد که هفت پسر نابالغ تویش شاشیده اند.


Monday, December 06, 2010


یک چیزهایی در ذهن‌ام می‌لولد. خودم می‌روم برای ِ خودم، برمی‌گردم، مشغول می‌شوم. خیلی خوب است. یاد می‌گیرم چقدر می‌شود فاصله گرفت از آدم‌ها. چقدر می‌شود به همان‌ها نزدیک شد. بعد چقدر می‌شد دور ماند و نزدیک بود. چقدر می‌شود نزدیک شد و دور ماند. بعد به تفاوت ِ میان ِ این‌ها فکر می‌کنم. به این که چقدر با هم فرق می‌کنند. و همین.
...
زندگی‌هامان گسسته شده. همه‌مان پرتیم. پلاییم. داغان‌ایم.بعضی‌هامان رفته‌اند جاکش شده‌اند. بعضی دیوث. بعضی خسته. بعضی تنها. نمی‌دانم بالاخره الان گُهی شدیم یا نه. اما گسسته شدیم.

Sunday, December 05, 2010


بعد بقیه‌ی عمرت را به خیال دیگران بالغی می‌کنی، به خیال خودت وفاداری. بعد هی تکرار می‌کنی من آدم ِ ماندن نیستم. یکی نیست ازت بپرسد از کدام آغوش رمیده‌ای؟ کدام فاتح را دلتنگی می‌کنی سرزمین؟ کدام افسار را نتوانستی نگه داری؟ توی کدام کوچه گم شدی دخترجان؟ کدام انگشت را ول کرده‌ای؟ چت شده آخر که آرامش برایت پله‌ی اول رمیدن شد، نه هیچ دستی، نه هیچ افساری، نه هیچ سرزمینی دیگر سرزمینت نشد. چت شد آخر!


Friday, December 03, 2010

چیز خاصی ندارم که مخصوصا امروز بخاهم بگویم.
دست مرا گرفته است
سرم را روی سینه اش فشرده ام
و روزگارمان خوش است
چیز بیشتری هم نیس
همین هوای سرد و آفتاب نیم بند
...
زنده گی است دیگر
گاهی هم یکسالش به خوشی می گذرد.

Monday, November 29, 2010


رنگ می بازد

کلن
.

Saturday, November 20, 2010


عمو رضا رفته ایران پدرش را ببیند. زنگ زده اند و گفته اند حالش خراب است و این یعنی اگر نیایی شاید دیگر نبینی اش. وحشتناک است که آدم برود مرگ بابایش را ببیند.
عمو محسن وقتی آمد شش ماه از مرگ مامانش گذشته بود. از این مرگ های لحظه ای بوده که آدم یک لحظه زنده است و بعد نیست. وحشتناک است که آدم نباشد مرگ مامانش را ببیند.
ترسناک تر از همه ی اینها انتظار خبر بدی است که با هر زنگ تلفن ساعت های عجیب در تن آدم می پیچد. موضوع بودن دیدن یا نبودن ندیدن نیست. موضوع نمی دانم چیست. آدم آنجا باشد یا نه به هر حال همه می میرند فرقش به گمانم این باشد که تا آنجایی کمتر به مرگشان فکر می کنی . اینجا آدم... دیوانه می شود.

Friday, November 12, 2010


همه مثل همند
احمق است اگر کسی فکر کند استثنایی وجود دارد.


Monday, November 01, 2010


چه ام شده باشد خوب است که دهانم باز شده باشد به حرف زدن؟ همین چند هزار کیلو متر فاصله کافیست؟ بهتر است باشد چون کافی هم نباشد می گویم...

دلم می خواست باز همان شب بود. می دانی کدام را می گویم. همان که از فردایش... بگذریم. داشتم می گفتم، می خواستم آن شب باشد که همانقدر مست باشم و حواصم باشد که همین یک شب را دارم و به هیچ جایم نباشد که تنها نیستیم و نترسم... آنوقت تمام رازهایم را برایت بگویم. حتا انهایی را که ندارم! رازهای خودم، مخم، تنم همه چیز،‌همه چیز...خالی می شدم و خالی شدن چقدر خوب است. آنوقت آفتاب که می زد آخیش ای می گفتم و دود می شدم.

نمی دانم. همین است دیگر. کاریش هم نمی شود کرد. یک چیزی که می گذرد دیگر گذشته. نباید برای تکرارش زور زد. یادآوری کردنش فقط خیالش را خط می اندازد.
حالا از ما که گذشت اما تو بگو بلخره نزدیک بودیم یا کجا؟

Thursday, October 28, 2010

...
: خب انقدر نگفتی تا خودم گفتم.
: باید صبر می کردی.
: صبر کردم، ولی نگفتی.
: می گفتم.
: باید زودتر می گفتی.
: اگه صبر می کردی می گفتم.
: چه قدر صبر کنم؟
: یه کم دیگه صبر می کردی.
: خودت باید زودی بگی.
: خب حالا، به نظر من که خسته ای.
: همین!
: همین چی؟
: همین دیگه، نمی دونم، شایدِ. شاید خسته م.

هیچ هیچ/ شاخ/ پیمان هوشمندزاده

Thursday, October 21, 2010


من الکل دوست دارم. جلویم را نگیرند متصل مست و خرابم. از همان بار اول مست خرابی هم شصتم(شستم؟!) خبردار شد که لااقل یکی از ماتریال هایم را پیدا کرده ام. هر چند آنقدر گیج بودم که راه خانه را یادم نمی آمد . در تمام مهمانی ها و دور همی ها و هر وقتی که می شده با یا بی بهانه الکل خورد، خورده ام و شده ام آدم پر حرفی که پخ کنی از خنده غش می کند یا اگر موسیقی ای در کار بوده تا آخرین لحظه اش رقصیده ام.
اما نمی دانم چه شد که از یک جایی،‌از همان سفر شمال پارسال،‌غش غش خنده ام تبدیل شد به هق هق گریه. بارهای اول مهم نبود. می گفتم مستم مهم نیست. گریه است دیگر فحش خارمادر که نیست. اما همینطور که گذشت گریهه ماند. دیگر قاطی شد با مستی و عذاب وجدان اینکه بقیه معذب می شوند و شبشان خراب. کار به تنهایی عرق خوردن رسید... افاقه نکرد دیگر. یعنی خب باید یک بارهایی بشود که لول شد و ضرضر نکرد تا یک وقتی که دماغت آویزان شد و اشکی آمد دل صاب مرده ات خالی شود.
حالا من مثلن دارم الکل نمی خورم. اما دلم که می گیرد یا خوشحال که می شوم یا اصلن همینطوری که هیچیم نیست می خواهم بروم دست به دامن آقای ال سی بی او بشوم. اما نمی روم. الان هم که دارم این ها را می نویسم که گفته باشمش و از سرم بیاید بیرون. اما به این فکر می کنم که آخه چی شد؟ از آن سفر شمال چه چیزی در رابطه ی مان خراب شد که باید اینجوری باشد؟ اصلن گریه چرا آخه؟ من که انقدر دوستش داشتم؟ هان؟ لامصب؟.




از روزی که به اینجا آمده ام، و هم اکنون سی و چند روز می گذرد هیچ نامه ای از هیچ کس برایم نرسیده است. آدم نمی تواند تحمل کند، بالاخره باید داشت، انسانی را باید داشت که غم انسان را دریابد. و این چگونه داشتنی است که من دارم؟


نامه های غلامحسین ساعدی به طاهره کوزه گرانی

Saturday, October 16, 2010


آره دیگه
اینجوریاس...
نپرس چرا
فقط بدون که هس.


Wednesday, October 13, 2010


Arizona Dream

کتاب رو لوله می کنم و به زور می چپونمش توی کوله و میندازمش روی شونم. با یه دست کیسه خواب و دست دیگه ظرف آبی رو که توش شراب پرکردم برمی دارم. سعی می کنم با پا در رو بکشم تا بسته شه و با دستی که کیسه خواب توشه با هر بدبختی ای هست در رو قفل می کنم.
کوله و کیسه خواب رو می ذارم پشت ماشین. ظرف آب! و دو سه تا سیب با یه کیسه پسته و بادوم که از ایران رسیده رو هم میذارم بغل دستم همینجا صندلی شاگرد. راه می افتم. چراغ های قرمز رو با حوصله تحمل می کنم تا از شهر خارج می شم. حالا دیگه همش تا چشم کار می کنه جاده است. نقشه روی پام بازه اما هیچ حواسم بهش نیست. در شراب رو باز کرده ام و کم کم می ریزم توی حلقم. لابه لاش یه مشت پسته مسته. شیشه رو تا آخر کشیده ام پایین موهامم ول کردم باد بزنه داغونش کنه.
نگاهم به ته جاده است این شکلی که اگه یه سگی سنجابی چیزی بپره جلو می زنم له میشه. همینجوری دارم می رم. کجا؟ ... نمی دونم. هیجا. اصلن نمی خوام برسم. می خوام همینجور خوش خوشک برم. حالا دیگه واسه ی خودم سرخوشم. یاد این می افتم که اگه الان پلیس نگهم داره شب رو باید توی هلفدونی بگذرونم. می زنم زیر خنده. قاه قاه. بلند بلند. خیالم نیست.
هوا داره تاریک میشه منم هم گرسنمه هم دیگه هوشیاریم در حدی نیس که بشه روند. جلوی یه اغذیه فروشی می زنم روی ترمز. یه چیزبرگر چرب می گیرم. آدم که حسابی کره کرده باشه غذای چرب می چسبه.،نمی چسبه؟
کیسه خواب رو باز می کنم میرم روی صندلی عقب. پاهامو تا می کنم توی شکمم. نمی فهمم کی خوابم می بره. بیدار که میشم آفتاب داره به زور خودشو می کشه بیرون. نگاهم می افته به جاده...

Sunday, October 03, 2010

نداران

تو کسی نداشتی،
من داشتم:
من عاشق بودم.

پنج شعر کوتاه/ برتولت برشت


جدیدن خیلی به این فکر می کنم که چرا اینجا می نویسم؟ نه، واقعن چه دلیلی هست برای نوشتن اینجا؟ من اینجا از خودم چیزی نمی نویسم. به شما که اگر اینجا رو می خونید نمی گم من کی هستم. چکار می کنم. براتون تعریف نمی کنم با کیا رابطه دارم. رابطه هام چه شکلین. بهتون نمی گم که راجع به چیزا چطور فکر می کنم اصلن به چیا فکر می کنم. شما نمی دونید من بچگیام چیکارا کردم. الان چیکار می کنم. می دونم می دونم که اصلن به شما چه و قرار نیست هرکسی که وبلاگ می نویسه از خودش بنویسه و همه چیز رو بنویسه اما من اینجا از اولش از خودم نوشتم. وقتی بایگانی اینجا رو می خونم می تونم تمام مسیری رو که توی چهار پنج سال گذشته رفتم ببینم. تغییرایی که کردم رو می تونم بفهمم. همه چیز همین جاست. جلوی چشمام. اما شما شاید ندونید. شاید اصلن دلیلی نداره که شما بدونید.
اما مسئله الانم اصلن این نیست که به شما بچپونم این چیزا رو یا نه. که می دونم هفت هشت نفر شاید بیشتر نمی خونن که از اونها هم پنج شش نفرشون آدم هایی هستن که من رو می شناسن. و قضیه از همین جا شروع میشه که یهو دیدم شروع می کنم به نوشتن یه چیزی اینجا بعد یادم میفته که فلانی اگه اینو بخونه چی فکر می کنه یا چه قضاوتی می کنه اگه بدونه من این رابطه رو با اون آدم دارم یا راجع به اون موضوع این شکلی فکر می کنم. اینجوری بود که برام همه ی این نوشتن رفت زیر سوال.
من اینجا می نویسم چون فکر می کنم یه کسایی هر چند محدود می خوننش. مثل یه چیزی می مونه برام که پیش خودم بهش تنهایی فکر کنم یا اینکه برم راجع بهش با کسی صحبت کنم. یه جوری خلاصم می کنه ازش. فکر کردم اگر من خودم اینجا خودم رو سانسور کنم چه فایده ای داره نوشتن؟ اول فکر کردم برم یه جای دیگه بدون اینکه کسی بدونه هر چی دلم خاست بنویسم و همه چیز رو بنویسم اما بعد دیدم هیچ فرقی نمی کنه. اگه من ناشناس بنویسم مثل اینه که انگار بازم دارم نمی نویسم و اگه کارهایی می کنم یا طوری فکر می کنم که نمی تونم بگمش با نداشتنشون هیچ فرقی نداره. و اگه نخام کسی بدونشون خب دفترخاطرات دارم دیگه چه کاریه بیخود اینجا نوشتن.
شاید موضوع وبلاگ چیز ساده ایه اما الان من رو با یه چیزی توی خودم روبرو کرده که تا قبل از این وجود نداشت یا من فکر می کردم که وجود نداره یا نمی خاستم که داشته باشه یا هرچی. حالا دیدمش. دارم بهش فکر می کنم. باید برام حل شه. باید تکلیفم باهاش روشن بشه و گرنه هیچ چیز از این جلو تر نمی ره. خودم با خودم درگیر می مونم. باید حل شه دیگه. هان؟

Saturday, September 25, 2010


من عادی ام.
بعله.
پس چی؟


Saturday, September 18, 2010


من دلم تنگ است
و اصلن خیال باز شدن ندارد انگار
و هیچ کس هم عین خیالش نیست
که من دلم یک جور سگی ای تنگ است