Thursday, October 28, 2010

...
: خب انقدر نگفتی تا خودم گفتم.
: باید صبر می کردی.
: صبر کردم، ولی نگفتی.
: می گفتم.
: باید زودتر می گفتی.
: اگه صبر می کردی می گفتم.
: چه قدر صبر کنم؟
: یه کم دیگه صبر می کردی.
: خودت باید زودی بگی.
: خب حالا، به نظر من که خسته ای.
: همین!
: همین چی؟
: همین دیگه، نمی دونم، شایدِ. شاید خسته م.

هیچ هیچ/ شاخ/ پیمان هوشمندزاده

Thursday, October 21, 2010


من الکل دوست دارم. جلویم را نگیرند متصل مست و خرابم. از همان بار اول مست خرابی هم شصتم(شستم؟!) خبردار شد که لااقل یکی از ماتریال هایم را پیدا کرده ام. هر چند آنقدر گیج بودم که راه خانه را یادم نمی آمد . در تمام مهمانی ها و دور همی ها و هر وقتی که می شده با یا بی بهانه الکل خورد، خورده ام و شده ام آدم پر حرفی که پخ کنی از خنده غش می کند یا اگر موسیقی ای در کار بوده تا آخرین لحظه اش رقصیده ام.
اما نمی دانم چه شد که از یک جایی،‌از همان سفر شمال پارسال،‌غش غش خنده ام تبدیل شد به هق هق گریه. بارهای اول مهم نبود. می گفتم مستم مهم نیست. گریه است دیگر فحش خارمادر که نیست. اما همینطور که گذشت گریهه ماند. دیگر قاطی شد با مستی و عذاب وجدان اینکه بقیه معذب می شوند و شبشان خراب. کار به تنهایی عرق خوردن رسید... افاقه نکرد دیگر. یعنی خب باید یک بارهایی بشود که لول شد و ضرضر نکرد تا یک وقتی که دماغت آویزان شد و اشکی آمد دل صاب مرده ات خالی شود.
حالا من مثلن دارم الکل نمی خورم. اما دلم که می گیرد یا خوشحال که می شوم یا اصلن همینطوری که هیچیم نیست می خواهم بروم دست به دامن آقای ال سی بی او بشوم. اما نمی روم. الان هم که دارم این ها را می نویسم که گفته باشمش و از سرم بیاید بیرون. اما به این فکر می کنم که آخه چی شد؟ از آن سفر شمال چه چیزی در رابطه ی مان خراب شد که باید اینجوری باشد؟ اصلن گریه چرا آخه؟ من که انقدر دوستش داشتم؟ هان؟ لامصب؟.




از روزی که به اینجا آمده ام، و هم اکنون سی و چند روز می گذرد هیچ نامه ای از هیچ کس برایم نرسیده است. آدم نمی تواند تحمل کند، بالاخره باید داشت، انسانی را باید داشت که غم انسان را دریابد. و این چگونه داشتنی است که من دارم؟


نامه های غلامحسین ساعدی به طاهره کوزه گرانی

Saturday, October 16, 2010


آره دیگه
اینجوریاس...
نپرس چرا
فقط بدون که هس.


Wednesday, October 13, 2010


Arizona Dream

کتاب رو لوله می کنم و به زور می چپونمش توی کوله و میندازمش روی شونم. با یه دست کیسه خواب و دست دیگه ظرف آبی رو که توش شراب پرکردم برمی دارم. سعی می کنم با پا در رو بکشم تا بسته شه و با دستی که کیسه خواب توشه با هر بدبختی ای هست در رو قفل می کنم.
کوله و کیسه خواب رو می ذارم پشت ماشین. ظرف آب! و دو سه تا سیب با یه کیسه پسته و بادوم که از ایران رسیده رو هم میذارم بغل دستم همینجا صندلی شاگرد. راه می افتم. چراغ های قرمز رو با حوصله تحمل می کنم تا از شهر خارج می شم. حالا دیگه همش تا چشم کار می کنه جاده است. نقشه روی پام بازه اما هیچ حواسم بهش نیست. در شراب رو باز کرده ام و کم کم می ریزم توی حلقم. لابه لاش یه مشت پسته مسته. شیشه رو تا آخر کشیده ام پایین موهامم ول کردم باد بزنه داغونش کنه.
نگاهم به ته جاده است این شکلی که اگه یه سگی سنجابی چیزی بپره جلو می زنم له میشه. همینجوری دارم می رم. کجا؟ ... نمی دونم. هیجا. اصلن نمی خوام برسم. می خوام همینجور خوش خوشک برم. حالا دیگه واسه ی خودم سرخوشم. یاد این می افتم که اگه الان پلیس نگهم داره شب رو باید توی هلفدونی بگذرونم. می زنم زیر خنده. قاه قاه. بلند بلند. خیالم نیست.
هوا داره تاریک میشه منم هم گرسنمه هم دیگه هوشیاریم در حدی نیس که بشه روند. جلوی یه اغذیه فروشی می زنم روی ترمز. یه چیزبرگر چرب می گیرم. آدم که حسابی کره کرده باشه غذای چرب می چسبه.،نمی چسبه؟
کیسه خواب رو باز می کنم میرم روی صندلی عقب. پاهامو تا می کنم توی شکمم. نمی فهمم کی خوابم می بره. بیدار که میشم آفتاب داره به زور خودشو می کشه بیرون. نگاهم می افته به جاده...

Sunday, October 03, 2010

نداران

تو کسی نداشتی،
من داشتم:
من عاشق بودم.

پنج شعر کوتاه/ برتولت برشت


جدیدن خیلی به این فکر می کنم که چرا اینجا می نویسم؟ نه، واقعن چه دلیلی هست برای نوشتن اینجا؟ من اینجا از خودم چیزی نمی نویسم. به شما که اگر اینجا رو می خونید نمی گم من کی هستم. چکار می کنم. براتون تعریف نمی کنم با کیا رابطه دارم. رابطه هام چه شکلین. بهتون نمی گم که راجع به چیزا چطور فکر می کنم اصلن به چیا فکر می کنم. شما نمی دونید من بچگیام چیکارا کردم. الان چیکار می کنم. می دونم می دونم که اصلن به شما چه و قرار نیست هرکسی که وبلاگ می نویسه از خودش بنویسه و همه چیز رو بنویسه اما من اینجا از اولش از خودم نوشتم. وقتی بایگانی اینجا رو می خونم می تونم تمام مسیری رو که توی چهار پنج سال گذشته رفتم ببینم. تغییرایی که کردم رو می تونم بفهمم. همه چیز همین جاست. جلوی چشمام. اما شما شاید ندونید. شاید اصلن دلیلی نداره که شما بدونید.
اما مسئله الانم اصلن این نیست که به شما بچپونم این چیزا رو یا نه. که می دونم هفت هشت نفر شاید بیشتر نمی خونن که از اونها هم پنج شش نفرشون آدم هایی هستن که من رو می شناسن. و قضیه از همین جا شروع میشه که یهو دیدم شروع می کنم به نوشتن یه چیزی اینجا بعد یادم میفته که فلانی اگه اینو بخونه چی فکر می کنه یا چه قضاوتی می کنه اگه بدونه من این رابطه رو با اون آدم دارم یا راجع به اون موضوع این شکلی فکر می کنم. اینجوری بود که برام همه ی این نوشتن رفت زیر سوال.
من اینجا می نویسم چون فکر می کنم یه کسایی هر چند محدود می خوننش. مثل یه چیزی می مونه برام که پیش خودم بهش تنهایی فکر کنم یا اینکه برم راجع بهش با کسی صحبت کنم. یه جوری خلاصم می کنه ازش. فکر کردم اگر من خودم اینجا خودم رو سانسور کنم چه فایده ای داره نوشتن؟ اول فکر کردم برم یه جای دیگه بدون اینکه کسی بدونه هر چی دلم خاست بنویسم و همه چیز رو بنویسم اما بعد دیدم هیچ فرقی نمی کنه. اگه من ناشناس بنویسم مثل اینه که انگار بازم دارم نمی نویسم و اگه کارهایی می کنم یا طوری فکر می کنم که نمی تونم بگمش با نداشتنشون هیچ فرقی نداره. و اگه نخام کسی بدونشون خب دفترخاطرات دارم دیگه چه کاریه بیخود اینجا نوشتن.
شاید موضوع وبلاگ چیز ساده ایه اما الان من رو با یه چیزی توی خودم روبرو کرده که تا قبل از این وجود نداشت یا من فکر می کردم که وجود نداره یا نمی خاستم که داشته باشه یا هرچی. حالا دیدمش. دارم بهش فکر می کنم. باید برام حل شه. باید تکلیفم باهاش روشن بشه و گرنه هیچ چیز از این جلو تر نمی ره. خودم با خودم درگیر می مونم. باید حل شه دیگه. هان؟

Saturday, September 25, 2010


من عادی ام.
بعله.
پس چی؟


Saturday, September 18, 2010


من دلم تنگ است
و اصلن خیال باز شدن ندارد انگار
و هیچ کس هم عین خیالش نیست
که من دلم یک جور سگی ای تنگ است


Friday, September 17, 2010


آره
باید به فکر به گا رفتن خودم می بودم
نه تو


Wednesday, September 15, 2010

If something bad happens you drink in an attempt to forget, if something good happens you drink in order to celebrate, and if nothing happens you drink to make something happen


Charles Bukowski/ Women

Saturday, September 11, 2010


امروز یازده سپتامبر است
من راز فصل ها را نمی دانم
راز روزها را هم نمی دانم
من آدم احمقی هستم.



سه و بیست و شش دقیقه صبح است. ساعت من یازده و پنجاه و پنج دقیقه صبح فردا را نشان می دهد.
بیدارم. گرسنه ام شده. انگشت های پایم یخ کرده اند. انگشت های آدم چرا باید امروز یخ کنند و قتی تا دیروز از گرما له له می زده اند؟ هیچ خوابم نمی آید انگار که ساعت دوازده ظهر فردا باشد. باز نمی توانم حدس بزنم که آنجا چه خبر است. تو چه کار داری می کنی و حالا که کافه ها قبل از ساعت هشت هم بازنند دنیا چقدر جای بهتری شده یا نشده؟
راستش ترجیح می دهم نشده باشد-جای بهتری را می گویم- چون اگر شده باشد بد جوری حسودیم می شود. و آره آدم حسودی اش که بشود یعنی ناراحت است. خوشحال نیست.
به این وضعیت الان من خارجی ها می گویند جت لگ. من بگویم چت لگ یا ان سگ فرقی به حال خواب نیامده گی ام ندارد.
...
همین.

Wednesday, August 18, 2010

من که می خندیدم
خبر بد را هنوز نشنیده بودم.

Tuesday, August 03, 2010

بابا محمد من آدم لجبازی است. مثل من. یا من مثل او. دکتر نمی رود. سرما که می خورد یا هر ناخوشی دیگری که دارد گزینه ی دکتر برایش مطرح نیست. خودش یک چیزهایی را با هم قاطی می کند و می خورد. یا اصلن کاری نمی کند همینطوری صبر می کند ببیند ناخوشی خودش کی از رو می رود.

دو روز پیش با مامان حرف زده ام گفته که بابا چشمش دوباره شده کاسه ی خون، که اصلن سفیدی ندارد. قبل از آمدن من هم یک بار اینجوری شده بود. یک جور بدی می شود چشمش که اصلن فکر نمی کنی چشم است یا اگر هست چیزی می بیند. اما باز هم حاضر نبوده برود دکتر. که آخر سر غرغر های مامان و سروش بوده که راهی مطبش کرده. و الان منتظرند تا برگردد ببینند چه گفته.

دیروز بیدار که می شوم می خواهم زنگ بزنم ببینم دکتر چه گفته. بعد از صبحانه ببیرون می روم و به ساعت که نگاه می کنم دیگر برای زنگ زدن خیلی دیر شده است. با خودم می گویم فردا.

امروز زنگ می زنم خانه. کسی گوشی را برنمی دارد. صبر می کنم یکی دو ساعت بعد باز زنگ می زنم باز هم کسی جواب نمی دهد. در کسری از ثانیه تمام فکرهای وحشتناک از ذهنم می گذرد. شماره محل کار بابا محمد را می گیرم. گوشی را بر می دارد. صدایم را که می شنود با خوشحالی می گوید: سلام دختر خوشگلا گل باغا. (بابا محمد من آدم جدی ایست. وقتی اینطور خوشحالی اش از کلمه هایش بزند بیرون یعنی که خیلی خوشحال است که گذاشته تو هم این را بفهمی) می گوید قطع کنم که او زنگ بزند. قطع می کنم.

بغضم می ترکد.

زنگ که می زند بهش می گویم که دیزی را بار بگذارد که دارم می آیم که پز دیزی اش را داده ام.
غش غش می خندد.

Sunday, August 01, 2010

من اسمم سارا است. سارا قهرمانی. و این یعنی این که نمی توانم هیچ نقاش یا نویسنده یا هیچ آدم معروفی بشوم! اینجوری نگاهم نکنید که انگار دنبال بهانه می گردم، معلوم است که ادم باید اسمش فریدا باشد یا ویرجینیا باشد تا آينده ی روشنی در دنیای هنر ممکن شود. البته سارا هایی هم در این دنیای روشن وجود داشته اند اما اسم فامیل شان یا لوکاس بوده است یا حتما چیز دیگری بجز قهرمانی.
به نظرم سارا قهرمانی یکی از معمولی ترین اسم هایی است که یک آدمی توی دنیا می تواند داشته باشد. حتا جان اسمیت هم از آنجایی که شک اسم قلابی بودن را می اندازد توی کله ی آدم از اسم من برای کاره ای شدن بهتر است. آخر تصور کنید یک کسی اسمش سیلویا باشد فامیلیش هم بشود پلات. خب این آدم چه چاره ی دیگری دارد برای اینکه نویسنده ای، شاعری، نقاشی چیزی بشود؟ مطمئنم اگر اسمش مثلن مریم احمدی بود در بهترین حالت تایپیست نامه های اداری سردبیر بخش ادبی مجله نیویورکر می شد.
تازه به این معمولیت مشکل امضا را هم اضافه کنید. اصولن اسم چهار حرفی ای که نه نقطه ای دارد نه سرکشی نه قر و قمیشی برای تبدیل شدن به یک فرمی که مثلن بشود امضای آدم کلی با دردسر همراه است. در زبان انگلیسی هم یک جی اچ نخراشیده اول فامیلی آدم هست که هر زبان فارسی بسته ای را همان اول کار می رماند! (به قران راست می گویم ! اینجا هیچ کس فامیلی ام را نمی خواند)
ده دوازده سال پیش یک دختری توی مطب دندان پزشکی اسمش شیدا سرمست بود. همان موقع هم از ذهنم گذشته بود که آدم باید خیلی خوش بخت باشد که اسمش بشود شیدا سرمست.

حالا بیخود این چرندیات را تحویل من ندهید که آدم ها از اسم ها نابغه می سازند! محاله کسی نداند که یک اسم خوب و بدرد بخور دست اول که یاد آدم ها بماند بعد از ده دوازده سال، چقدر در نقاش بزرگی شدن مهم است. فقط تصور کنید پیکاسو اسمش علی احمدی نژاد بود، خودتان خواهید فهمید.

Saturday, July 24, 2010


وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟
امید کجاست
تا خود
جهان
به قرار
باز آید؟

هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!

احمد شاملو
(۱۳۰۴- ۱۳۷۹)

Sunday, July 04, 2010


دلم می خواهد یک چیزی بنویسم. این صفحه را بارها باز می کنم و می بندم. خیلی چیزها هست که می خواهم راجع بهشان بنویسم اما نوشتنمشان نمی آید. همینجوری توی ذهنم وول می خورند. یک جور قهری ام نگار با این صفحه. همچین دیگه مثل قدیم ها نیست که سفره ی دلم را رویش بتکانم. از بس که آدم می بیند وبلاگ های محبوبش افتاده اند آن گوشه و -مثل اسباب بازی هایی که صاحبانشان آدم بزرگ شده اند- خاک می خورند، دیگر دست و دلش به نوشتن نمی رود. پیش خودش فکر می کند که خب صاحب هر وبلاگی هم بزرگ می شود لابد روزی. بعد حالاست که از تصور آدم بزرگ شدن وحشت برش می دارد گفتم. بیایم یک چند کلمه ای اراجیف بگذارم اینجا باشد شاید یخ بینمان را آب کرد و دوست شدیم دوباره با هم... گاس هم نه. کسی که نمی داند.


Monday, June 28, 2010


جنگ
ویرانی
جنگ

Saturday, June 19, 2010


من هیچ چیز از آنچه آموخته ام، یا آنچه خوانده ام، یا آنچه تجربه کرده ام، یا آنچه شنیده ام، چه درباره ی آدم ها چه درباره ی وقایع، به خاطر ندارم. احساس می کنم هیچ چیزی را تجربه نکرده ام، هیچ چیز یاد نگرفته ام، و عملا حتا کم تر از یک بچه مدرسه ای اطلاعات دارم، و هر آن چیزی هم که می دانم سطحی است و هر مسئله ای که کمی عمق داشته باشد ورای درک من است. من نمی توانم عالمانه فکر کنم. افکار من صاف به یک دیوار برمی خورند. می توانم جوهر چیزها را در انفرادشان درک کنم، اما اصلا نمی توانم تفکری منسجم و بی گسست داشته باشم. حتا قادر نیستم یک داستان را درست نقل کنم. در واقع، من اصلا به ندرت حرف می زنم...


فرانتس کافکا