Sunday, July 10, 2011

ای شادی!
ای آزادی !
روزی که تو بازآیی
با این دل ِ غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟

Saturday, July 09, 2011

از احساس درد شدیدی پشت شقیقه هایم بیدار شدم. یا نه، فقط چشمهایم را باز کرده بودم اما چیزی نمی دیدم. صدای قهقه های خنده درست مثل صدای همزمان هجده گلوله گرگ و میش آسمان را پاره می کرد. به مغزم فشار آوردم تا شاید بتوانم حدس بزنم پایم را که از تخت پایین بگذارم روی چند شیشه و قوطی خالی فرود خواهد آمد. نه. هیچ حدسم نمی آید. اه،‌این درد لعنتی، درد لعنتی...
به سختی از تخت پایین آمدم و تا نیمه از پنجره خم شدم. باد که به صورتم خورد تازه فهمیدم که برهنه ام. در حالیکه سعی می کردم با دست سینه هایم را بپوشانم فریاد زدم: شات دِ فاک آپ
خودم هم همراه قهقه ها خشکم زد. این صدای من نبود. نعره ای بود که فقط تیری باشد. هجده تیر که خنده ها را سوراخ کند.

Friday, May 27, 2011


انگار که دنیایی خلق کرده باشم به قطر جمجمه ام. درش با خودم زنده گی می کنم با خودم حرف می زنم دعوایم می شود نازم را می کشم آنقدر با خودم حرف می زنم تا از دلم در می آید دوباره خوش اخلاق می شوم ابری می شود نا امید می شوم تصمیم به خود کشی می گیرم بعدآفتاب می زند خوشحال می شوم شور برم می دارد نقشه های عریض و طویل می کشم شب خواب دنیا های دیگر را می بینم نقشه هایم دود می شوند پای چشمهایم گود می افتد سیگار می شود پشت سیگار نگاهم خالی.
دنیایی خلق کرده ام که هیچ از چرخش نمی ایستد و درها را به روی خودش بسته است.

Monday, May 16, 2011


جمعه ها مسابقه ی دو بود. پنجاه، شصت بچه ی خواب آلوده که بیشترشان یا خپل بودند یا دماقو(دماغو؟) مثل من رو پدر مادرهاشان خرکش می کردند میاوردند که یک مسافت نمی دانم چند متری را بدوند تا آخرش سه نفر اول بدمینتون جایزه بگیرند. رقابت عادلانه ای نبود تمام بچه ها در عرض خیابان جا نمی شدند به خاطر همین همه مسابقه را از یک نقطه و یک زمان شروع نمی کردند. طبیعی بود بچه هایی که ردیف اول ایستاده بودند برنده می شدند. من هیچ وقت برنده نشدم. دختر بچه ی لاغرو و رنگ پریده ای بودم که نه رویش می شد بقیه را هل بدهد و اول صف بایستد نه آنقدر جان داشت که از آن عقب بدود و زودتر برسد به خط پایان
آن موقع ها دلم میخاست توی آن مسابقه حداقل یک بار برنده بشوم. فکر می کردم کون خر پاره میشود اگر یک جفت بدمینتون لق لقوی آشغالی را بدهند به من. هیچ وقت نشد. در راه برگشت به خانه صحنه های مختلفی را مجسم می کردم که به طرز معجزه آسایی من با فاصله زیاد از همه جلو می زنم و جایزه را می برم . بعدها دیگر دلم نخاست برنده بشوم. نه که جایی برای برنده شدن نبود، بود. اما من نه کونش را داشتم که زور زیادی بزنم، نه دیگر کسی برایم اهمیت خاصی می داشت که بخاهم با برنده شدنم بهم افتخار کند. به گمانم دیگر بزرگ شده بودم و خیال نجات دادن آدم ها با افتخارات کوچکی که من باید برایشان دست و پا می کردم، پاک از سرم افتاده بود. فرق خاصی هم شاید نمی کرد مسابقه دو جمعه صبح ها بعد از چهار هفته تعطیل شده بود.

Saturday, April 30, 2011

وقتی اشک های مستی ات را توی بغل کسی بریزی به آن آدم نزدیک می شوی و این نزدیکی انگار که بازگشت ناپذیر باشد. انگار که رابطه تو با آن آدم تقسیم می شود به قبل و بعد از آن سخت در آغوش گرفتن و گریستن. حتا اگر آن آدم را خیلی کم ببینی یا که دیگر اصلا نبینی چیزی این میان تغییر کرده است که توضیح دادنی نیست. حسی است شبیه اینکه من/تو اشکهایت/اشکهایم را دیده ام/دیده ای که از ته ته ناخودآگاهت/ناخودآگاهم بیرون آمده اند و شبیه اینکه نقابت/ نقابم افتاده باشد.

همین.

Wednesday, April 27, 2011

یک.
حالا شانزده روز است که تهرانم. همه چیز کماکان همان است که بود بجز هوا که این روزهایش عالیست. مامان ها برایم غذاهای خوشمزه می پزند، باباها بستنی و گوجه سبز می خرند و دوستانم ... هستند. یک چیزی اما انگار جایش خالیست. یک چیزی که نمی توانم توضیحش بدهم. یک جوری است که انگار دارم عکس های توی آلبوم را نگاه می کنم از دیدن آدم های تو عکس خوشحال می شوم، لبخند می زنم اما دستم را که دراز می کنم بهشان نمی رسد. باید به دست کشیدن روی پلاستیک نازک عکس ها قناعت کنم.
سیر نمی شوم.

دو.
ندارد.

Monday, March 28, 2011


من که زمانی بودم
حالا هستم
پس آن که بود کیست که دیگر نیست
و آن که نیست کیست که دیگر هست .

یدالله رویایی

غم انگیز است
من می خواهم خودم نباشم
من از خودم خوشم نمی آید
و این اولین بار است که نمی آید
من خودم را نمی بخشم
با خودم مهربانی نمی کنم
از خودم لذت نمی برم
ناراحت ام از کلمه ای که به من برگردد
از اسم هایم فراری ام
حس می کنم همه قبل از من به آرزو هایم رسیده اند
حس می کنم من آنقدر کند بوده ام
آنقدر چندش آور و حواس پرت
که دیگر هیچ روزی کسی به امید من بیدار نخواهد شد
که همه خواب می مانند از بس که نخواهند مرا ببیند
می خواهم خودم را جائی دفن کنم
جائی غیر مقدس
جائی پرت
جائی دور
جائی خالی و برهوت و بی نشان
می خواهم دوباره از نو من جدیدی شوم
دوباره از خودم نمایش های جدید نشان دهم
دوباره از خودم چیز های جالبی به اطرافم پخش کنم
و ببینم که آدم ها مدام عاشقم می شوند
و ببینم که من شیداوار به خط های مختلف
همه را انکار می کنم تا ادامه دار باشم
غم انگیز است
من می خواهم خودم نباشم



Sunday, March 20, 2011


...
Yet, we all need to escape. The hours are long and must be filled somehow until our death. And there's just not enough glory and excitement to go around. Things quickly get drab and deadly. We awaken in the morning, kick our feet out from under the sheets, place them on the floor and think, ah, shit, what now?
...

No, no. Who wants to be a gardener or taxi driver? Who wants to be a tax accountant? Weren't we all artists? Weren't our minds better than that? Better to suffer this way rather than the other. At least it looks better.


Hollywood/Charles Bukowski

Tuesday, March 15, 2011


یک چشم به هم زدن

همینطوری می شود یک سال
سه سال
ده سال
...
یک عمر



پاره... پوره
پوره... پاره


Monday, March 14, 2011

۱.
آدم ها هر کدام ضعف های خودشان را دارند. نمی توانی بهشان بگویی فکری ، رفتاری، مالیخولیایی را که دارند و آزارشان می دهد با بشکن شما بگذارند کنار.

۲.
همینطور که خم می شوم تا پوست های خیار را بریزم توی سطل زباله های طبیعی از ذهنم می گذرد که چی حالا؟ آشغال ها را با این وسواس به سه دسته ی جداگانه تقسیم می کنم،‌نمی دانم اصلن آیا واقعن فرقی می کند یا نه. یا مثلن اگر هم فرقی کند و اگر من به جداسازی مرض وارم ادامه ندهم زمین آشغالدانی می شود و گه می گیرد و بعد آدم های نمی دانم چندین سال دیگر زمین ندارند که تویش زنده گی کنند، چه فرقی به حال من خاهد داشت ؟
بر همگان واضح و مبرهن است که به جداسازی مرض وارم ادامه دارم می دهم.

۳.
رابطه داشتن کار بسیار بسیار خیلی سختی است. هر نوع رابطه ای با هر کسی. هیچ هم فرقی نمی کند. آدم هیچ وقت نمی فهمد تا کجای احساسش ذهنش را می تواند برای آن آدم بگوید. سختی اش آنجا هم هست که رابطه ها تعریف می شوند در ذهن آدم ها و اگر رابطه شان با تو برود توی یک دسته ای و حرفی بزنی یا رفتاری کنی که مال آن دسته نباشد از آن دسته می آیی بیرون و احتمالن در هیچ دسته ی دیگری هم نمی روی و لنگ در هوا می مانی و دهنت سرویس می شود. وقتی می گویند فلانی رابطه ها را بلد است مدیریت کند نمی فهمم یعنی چه . من بلد نیستم. رابطه داشتن با آدم ها سخت است و من این حرف ها حالیم نیست..

۴.
یک وجدان یا نمی دانم چه ی کوچکی در یک گوشه ای از مخ من هست که مرا می کشد اگر ته غذایم بماند، یک سیبی ته یخچال کپک بزند یا کلن هر چیزی که قابلیت مصرف شدن دارد دور ریخته شود. اینطور می شود که کمدم پر می شود از تکه کاغذهای ریز و درشت سفید و آنقدر به زور در شکمم می چپانم که یک وجدان کوچک دیگریم درد می گیرد. و اصلن نمی دانم این چه مرضی است که من دارم و یا چه چیز را می خاهم ثابت کنم.

۵.
آدم ها ضعف دارند. من... نمی توانم تصمیم هایم را بگیرم.



Saturday, March 05, 2011


زمان آدم ها را دگرگون می کند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می دارد. هیچ چیزی دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره نیست.

در جستجوی زمان از دست رفته/ مارسل پروست

دچار افسرده گی بعد از تولد شده ام. مثل افسرده گی بعد از زایمان. انگار که خودم خودم را به دنیا آورده باشم. یکهو با خودم روبرو می شوم هر سال و تازه دوزاری ام می افتد که اوه! حالا با این توله ای که پس انداخته ام چه باید بکنم.

کار از کار گذشته است. گاهی ماهی ها هم مرده از آب گرفته می شوند.

Wednesday, February 02, 2011


ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگ زای تنهایی.

چه ساعتی است؟ -از ذهنت می گذرد
چه روزی
چه ماهی
از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ ِکدام سیاره؟

تک سرفه ای ناگاه
تنگ از کنارِ تو.

آه، احساسِ رهایی بخشِ هم چراغی!

احمد شاملو
اول مهر هزارو سیصد و هفتاد

Saturday, January 29, 2011


دختری هستم گشاد
می خاهم فیل هوا کنم، نمی شود.
چه کنم؟


Tuesday, January 04, 2011

کسی صدایم نمی کرد
خواب می دیده ام.

Friday, December 17, 2010


قهوه ام مزه ی سوپی می دهد که هفت پسر نابالغ تویش شاشیده اند.


Monday, December 06, 2010


یک چیزهایی در ذهن‌ام می‌لولد. خودم می‌روم برای ِ خودم، برمی‌گردم، مشغول می‌شوم. خیلی خوب است. یاد می‌گیرم چقدر می‌شود فاصله گرفت از آدم‌ها. چقدر می‌شود به همان‌ها نزدیک شد. بعد چقدر می‌شد دور ماند و نزدیک بود. چقدر می‌شود نزدیک شد و دور ماند. بعد به تفاوت ِ میان ِ این‌ها فکر می‌کنم. به این که چقدر با هم فرق می‌کنند. و همین.
...
زندگی‌هامان گسسته شده. همه‌مان پرتیم. پلاییم. داغان‌ایم.بعضی‌هامان رفته‌اند جاکش شده‌اند. بعضی دیوث. بعضی خسته. بعضی تنها. نمی‌دانم بالاخره الان گُهی شدیم یا نه. اما گسسته شدیم.

Sunday, December 05, 2010


بعد بقیه‌ی عمرت را به خیال دیگران بالغی می‌کنی، به خیال خودت وفاداری. بعد هی تکرار می‌کنی من آدم ِ ماندن نیستم. یکی نیست ازت بپرسد از کدام آغوش رمیده‌ای؟ کدام فاتح را دلتنگی می‌کنی سرزمین؟ کدام افسار را نتوانستی نگه داری؟ توی کدام کوچه گم شدی دخترجان؟ کدام انگشت را ول کرده‌ای؟ چت شده آخر که آرامش برایت پله‌ی اول رمیدن شد، نه هیچ دستی، نه هیچ افساری، نه هیچ سرزمینی دیگر سرزمینت نشد. چت شد آخر!


Friday, December 03, 2010

چیز خاصی ندارم که مخصوصا امروز بخاهم بگویم.
دست مرا گرفته است
سرم را روی سینه اش فشرده ام
و روزگارمان خوش است
چیز بیشتری هم نیس
همین هوای سرد و آفتاب نیم بند
...
زنده گی است دیگر
گاهی هم یکسالش به خوشی می گذرد.