Sunday, October 11, 2009

عقب مونده گی اضطراب میاره
چه دو روز
چه دو سال
.
.

Friday, October 09, 2009

و سکوت می شود. غمزده. بی هیچ حرف ناگفته.

خلاص
.
.
آه ... آه...آه که کاش این مستی جاودانه می شد و ساعتی بعد هیچ کس هیچ سخن هوشیارانه ای نمیگفت.

َاَه... اَه...اَه که الان به آنجا می رسی که بگویم: گه خوردم! کافیست؟!

.
.
و آدم مست که باشد، خیلی مصت که باشد همه چیز جور دیگری می شود. تایپ کردن لغات هم. همه چیز چرخه ای می شود از رفت ها و بازگشت ها. دیدن آدم ها و دلتنگشان بودن. از خنده های بی دلیل و بغض های بی دلیل تر. تجسم آن زمان که کسی می رود و تو که مانده ای با رابطه های بی ربطی که دوستشان داشته و شاید بخاطرشان نرفته ای. و هیچکس حتا خودت هم شاید نخواهی فهمید که چرا نرفته ای و اینجایی تا هزار تومانی را بیاندازی روی میز تا کسی ته شیشه را یک نفس برود بالا و بعد بجث جدی کنید بیقه و آن یک نفر دنبال فان بگردد و در پیدا نکردنش ساکت شود.
مست که باشی. خیلی مست که باشی، همه چیز شاید نه اما بیشتر چیزها، همه کس شاید که نه اما بیشتر آدم ها دوست داشته می شوند.
مست که باشی از رابطه های جدیدت شاد می شودی و از رفتن دوستان قدیمت غمگین. خیلی غمگین.
مست که باشی... خیلی مست که باشی....
.
.
.
ما دو دراز سیگار کشنده گانیم
و هرهرهرهر دست یک دیگر را خوانده ایم آوازخوانان
...
همین طور هرهرکنان و زرزر چرندگویان بی نظیریم ما

بی‌نظير/ محسن نامجو
.
.

Wednesday, October 07, 2009


برگمن به به روایت نقره

آدم باید زنده گی کردن را یاد بگیرد. من هر روز تمرین می کنم. بزرگترین مانع کار این است که خودم را نمی شناسم. کورمال راه می روم. اگر کسی مرا آنطور که هستم دوست داشته باشد، ممکن است بالاخره جرأت کنم نگاهی به خودم بیاندازم. برای من این امکان یک دست یابی زیباست.
***

اعتقاد به هرگونه محدودیت صرفا ناشی از ترس و تعصب است. حدی وجود ندارد، نه برای افکار و نه برای احساسات. حدی وجود ندارد. اضطراب است که حد را می سازد.

***

یک مادر و یک دختر، چه ترکیب وحشتناکی از احساسات و اشتباهات و نابودکردن ها. همه چیز ممکن است و به نام دوست داشتن و دلسوزی انجام می شود.

سونات پاییزی

Wednesday, September 30, 2009

"سخت می گیری. دنیا را سخت می گیری. اسانتر با آن تا کن تا مهربان تر شود. این همه مانع را خودت از اقصی نقاط دنیا حمع می کنی، می چینی سر راحت تا خیالت راحت باشد که هفت خوان رستم را عبور کرده ای و زنده گی آسانی نداشته ای. خودت را تنبیه می کنی به خاطر حس گناهی که باید بفهمیم از کجا آمده. همه مان یادگرفته ایم که تبهکار و بدذاتیم. این چیز دیگری است از نوع خاص ترش که کله ی تو را پر کرده از ابداع روش هایی برای تنبیه خودت..."

پری فراموشی/ فرشته احمدی

با منه؟! چه همه تکراری و زبون نافهم!
.
.

گاهی وقتی، بین همه ی این سیگارهای بی توجه لا به لای کاغذها و بدو بدوها، آدم باید که مکث کند. همه چیز را ثابت نگه دارد. نخ سیگار و فندکش را بردارد و بنشیند توی تراس، زیر آفتاب بی حوصله و خسته ی مهرماه که نه می سوزاند نه کلافه می کند. سیگارش را بگیراند و با بیخیالی کام بگیردش! آدم باید که بگذارد گاهی وقتی موهایش را باد پخش و پلا کند، که بیخیال باشد. باید که ته سیگارش را از آن بالا به کوچه هدف بگیرد.
گاهی وقتی همه باید بیخیال شوند...
.
.
.

Thursday, September 24, 2009


سه ما از اون روز گدشته. هنوز با هر تصویر هق هق گریه ام سکوتم را مش کند. من دیگر هیچ وقت مثل قبل نخواهم شد. هیچ کدام دیگر همان ها نخواهیم شد

Monday, September 21, 2009

پیش ترها ما انقدر گاو نبودیم
بعدن شدیم

شما که دیگر یادتان هَس؟!
.
.

Tuesday, September 15, 2009

"همیشه به نظرم می رسد اگر آنجایی که هستم نباشم حالم بهتر می شود و این مسئله جا به جا شدن موضوعی است که مادام العمر روح مرا به خود مشغول می دارد."

شارل بودلر
.
.

Monday, September 14, 2009


Trelkovsky: If you cut off my head, what would i say... Me and my head, or me and my body?
What right has my head to call itself ME?


Le Locataire/Roman Pollanski
.
.

Saturday, September 12, 2009

Sunday, September 06, 2009

فردا آخرین امتحات آخرین ثلث سوم.
چه مسخره آخرین امتحان ثلث سوم و قتی می دونی بعدش هیج تعطیلات تابستونی ای در کار نیست.


کلا دیگه اینجوری شده
زندگی بدون هیچ تعطیلی تابستونی.
.
.

Thursday, September 03, 2009


يادمان نرود شعر ها را كه عجيب پناه خوبي اند براي اين شب هاي بي پناهي ما...
.
.
.

Tuesday, September 01, 2009

وقتایی که آدم اخماش تو همه، شاید بذارنش به حساب پریود. اما محاله روحشونم خبر دار بشه که حتا به خاطر پریود آدم چقدر می خواد که فقط بهانه بگیره و یه گوشه ای های های گریه کنه.
وقتی آدم حالش بده، بده و این اصلا شوخی بردار نیست.
.
.

بعضی سوال ها هرگز نباید پرسیده شوند.
.
.

Sunday, August 30, 2009

ذهن لعنتی من
حافظه ماهی تنگ بلورم آرزوست!
.
.
.

Saturday, August 29, 2009


من نمی فهمم چرا وقتی با خوردن سوشی عق می زنم باید اونقدر بخورم تا داینامایت رولراش توی دهنم جا بشه و به طعمش عادت کنم!
چپترز و دفترهای مولسکین همونقدر خوشحالم می کنه که اسکای ترین غمگین!
آره، آدم فکر می کنه سهمش چقدر کم بوده.
کال می اولد فشِن اما من از کینو کافه منتفرم!
.
.

Wednesday, August 26, 2009

روزگار همه چیز را خودش پاک می کند. ما می گوییم ننگ را با رنگ نمی شود پاک کرد. این شعاری بود که توی کتاب های درسی ما چاپ کرده بودند. فکر کنم حالا باید توی کتاب های درسی شما چاپ کنند. اصلا دست من باشد می دهم توی تمام کتاب درسی های دنیا این جمله را چاپ کنند. برای همه سنین خوب است. این طوری وقتی بچه ها بزرگ شوند، یاد می گیرند الکی دست به قوطی رنگ نزنند. نه که بترسند دست شان رنگی شود. البته این هم خوبی هایی دارد. یعنی ترس خوب است. ولی باید تا بیخ حرف رفت. باید بفهمند وقتی دست به رنگ زدند، دیگر کار از کار گذشته است.


دیگر اسمت را عوض نکن/مجید قیصری
.
.