Monday, July 25, 2011


لخ لخ کنان بعد از صبحانه ی مفصل رفته ام راکت خریده ام برای بازی. هوا هوای نمدار بعد از باران است و فکرم مدام می رود پیش پاکت سیگار توی کوله ام اما از راکت توی دستم خجالت می کشم که یک نخ سفید ته نارنجی را آتش کنم. بعد از پنجاه متر خودرگیری راکت را تو کوله ام می گذارم تا جلوی چشمم نباشد. حالا فقط اگر خودم را ازپشت ببینم ممکن است کمی خجالت زده بشوم.
سر راه به هوای یک آبجوی خنک می روم داینر (که نمی دانم فارسی اش چه می شود همان اغذیه فروشی به گمانم) سر کوچه. اینجا خیر سرشان اغذیه فروشی ایرلندی است خب آدم از ایرلند چه چیزی بجز گشنیز و آبجو انتظار دارد؟... ندادند. آبجوی خنک را از من تشنه دریغ کردند که ما یازده صبح آبجو دست ملت نمی دهیم. هی گفتم بدهید هی گفتند نمی دهیم گفتم بدهید گفتند خفه شو نمی دهیم گفتم خب لااقل یک لیوان شیر خنک بدهید. دادند. شیر را سر کشیدم سکه های ته جیبم را ریختم روی میز و آمدم بیرون.
حالا هم که دیگر آفتاب شد و از عیش بارانی خبری نیست.

و بله من آدمی هستم که بزرگترین نا رضایتیش عدم فروش آبجو صبحگاهی در اغذیه فروشی است و فقط از راکتش است که خجالت می کشد و اصلن انگار به هیچ جایش نیست که کجاها چه اتفاقی دارد می افتد و کی گرسنه است یا نیست یا آزاد است یا مریض چون خودش یکی از ضایع ترین مریضی های دنیا را دارد. و بله من آدمی هستم که خوشحالی به نظرش یک جور مرض است.

No comments: